6/06/2026

بازگشت

 بازگشت؟ 

spontanément comme ça, vous diriez quoi?

خانوم روانکاو پرسید. فی‌البداهه چه جوابی برای این سوال داری؟ بازگشت؟ 

در پست‌های سال ۲۰۰۳، سال اول وبلاگ نویسی پرسه می‌زنم. خوب می نوشتم. زیاد می نوشتم. جرات داشتم؟ اگر جرات نبود چی بود ؟ حرفی برای گفتن داشتم. به حرفهام، به فکرهام بها می‌دادم؟  به آدمی که بودم فکر میکنم. دوباره و اینجا پیِ چه هستم؟ بازگشت؟ بازگشت به چی ؟ به کی؟ به کِی؟ به کجا؟ اصلا بازگشت؟ 

در یکی از همان پست‌های سال ۲۰۰۳ چشمم خورد به این جمله «زنان باید خود را بنویسند». در آن پست حرف بدن‌های تبعیدی بود. انگار بیست سال پیش دنیا برام بزرگتر بود. شاید رویاهام بزرگ تر بودند، شاید امیدوارتر، شاید با ایمان‌تر. 

به خانوم روانکاو گفتم گذشته‌ام در امروزم حضور داره. انگار نه انگار که گذشته. در حال، با خودم اشیا نامر‌ئی‌ای از گذشته را اینور اونور میکنم. گفت باید ببینی میخوای با این اشیا، این وزنه‌ها که همه جا با خودت میکشی و داره از خسته هم خسته ترت میکنه میخوای چه کار کنی. و بعد on va s'arrêter là. 


1/06/2021

اى كاش برف

 اى كاش برف ببارد. 

كاش برف بيايد

اى كاش برف ببارد، زياد، سنگين، قشنگ

و 

اين آشوب و فريادها و آه ها و زهرمارها را چند روز در سكوت سبك اش نگه دارد. 

اى كاش برف ببارد

اى كاش برف ببارد 

و 

سبك و طولانى  روى زمين و زمان باقى بماند 

و 

اين هذيان را در سكوت سبك اش پنهان كند. 

اى كاش برف

12/25/2020

١٧ سال پيش در چنين روزى

رسيدم به يك توييت كه ميگفت ١٧ سال پيش زلزله بم. 

هفده سال پيش، يكى از روزهاى دى ماه، وسط امتحان هاى ترم يك، مامانى آنفولانزاى سختى گرفت، بعد از غروب قلبش براى هميشه ايستاد و زندگى من به دو قسمت تقسيم شد: وقتى مامانى زنده بود و بعد از مرگ مامانى. 

چند روز بعد از مرگ مامانى بم زلزله آمد و همه چيز آوار شد. بعد از هفده سال هنوز نميدانم براى كدام اتفاق گريه نكردم. 

هفده سال پيش قلدر مآب، گريه هاى عمومى را قورت دادم، از بريز و بپاش مراسم در حاليكه بازماندگان بم به كمك احتياج دارند براى دوسپسر وقت هزار ساعت پاى تلفن سخنسرايى كردم، امتحان هاى آن ترم كذا را افتضاح تر از افتضاح گذراندم، تصميم به تاسيس ان جى أو گرفتم و هيچوقت به اندازه كافى براى نبودن مامانى گريه نكردم. 

4/17/2020

شب سى ام

اتفاق مهم اخير: سى روز قرنطينه، رسمى، بنا به اعلام دولتِ فرانسه 
من؟ سى و سه روز است كه در اين قرنطينه هستم. 
از روز سيزدهم مارچ به بعد: 
٥ بار از خانه خارج شدم
٥ بار با دوستها ويدئو چت كردم (از ويدئو چت و ويدئو كنفرانس متنفرم) 
٣ كتاب كاغذى تمام كردم
٢ كتاب صوتى تمام كردم (كتاب صوتى چه تركيب زشتى!) 
١٠ بار يوگا كردم 
؟ خط براى دوستها و فاميل هام نوشتم 
٤ بار با مادر و پدرم تلفنى حرف زدم (تلفن براى من:عذاب به توانِ هزار) 
٤٠-٥٠ ساعت كار هر هفته، دو خروجى خوب: از شرِ دو گزارش طولانى و عقب افتاده راحت شدم 
؟ ١٠ ساعت، شايد بيشتر از دستِ دو مشترى ام كه دردى در كون هستند حرص خوردم
٢-٣ بار به آدم هاى كارى و پرخروجى در اين دوران حسودى كردم 
٤ بار گريه كردم 
١٠ شب، پراكنده، دچار پنيك و نگرانى شديد شدم
٢ بار دنيا برام به آخر رسيد ولى بعد دوباره شروع شد، مثل تمام وقت هايى كه دنيا برام به آخر ميرسه و بعد دوباره ابرِ سياه و زشت و غليظ افسردگى دست از سرم برميداره 
١٠-١٢ بار عصبانى شدم، خشم، عكس العمل اوليه و بالينى من در شرايط اضطراب كه مثل يك اژدها من رو ميبلعه و تا به خودم بيام وسط معركه عصبانيت و خشم هستم. خوشبختانه از درون منفجر ميشم و انفجارِ بيرونى را افراد زيادى نديده اند (اينجا ايموجى خجالت زده)
٣-٤ بار اخبار خوندم، حالم هر بار بد شد، بيخيال اخبار خوندن شدم 
٥ سيزن سريال جاسوسى خوب و خوش ساخت نگاه كردم
٣٠ بار نوشتم، از شب ١٧ مارس تا الان هر شب نوشتم. آيا روزى جرأت خواهم كرد دوباره اين صفحه ها را بخوانم؟ 
١٠ بار؟ ١١ بار؟ بيشتر؟ كمتر؟ فكرم دور و بر اين پارادايم چرخ زد: پارادايمِ هورا قرنطينه! بياييد مفيد و خلاق و مثبت باشيم و هزار كار نكرده و محيرالعقول انجام بديم. من ؟ در اين دايره چرخيدم: باشه چه فكرِ خوبى-خاك بر سرِ تنبلِ من كه هيچ كارى نميكنم-ايواى! با اين ساعتهاى ديوانه وار كار در خانه كى به انجام كارهاى جديد برسم؟-كدام الاغِ نفهمى تخمِ لغِ مثبتى و مثبت انديشى را در زمانه قرنطينه و نگرانى در سرِ مردم كاشت؟-دلدارى به خودم كه عِب نداره زياد ميخوابى و كارِ جديدى انجام نميدى، زمانه سختيه، عِب نداره اگه از آشپزى بدت مياد-و دوباره سرِ نقطه اول 
٥-٦ بار زندگى مشترك، قرنطينه دو نفرى ديوانه كننده بود و ٢٥ بار نوازش و آبى گوارا
٤ بار اعلام احساس خوشحالى در قرنطينه: خوشحالى از دوركارى و مجبور نبودن به زندگى كارمندى و اتوماتيك، خوشحالى از آرام شدن ريتم و حجم كارم 
بين اين دو قطب در نوسان ام: كاش تا ابد همه چيز همينطور معلق و ساكت و آرام بماند-كاش زودتر از شرِ اين وضعيت بلاتكليف و معلق خلاص شيم 
ترس روتين : بعدش چى ميشه؟ من چى از آب در ميام؟ دنيا چه رنگى و چه ريختى ميشه؟ 

11/21/2019

قاصد روزهاى ابرى،داروگ...


ده سال پيش بود،سال ٨٨ كذايى. 
دانشجوى سال اول دكترى بودم، اول راهِ از آبوگل درآمدن. حقوق ميگرفتم،كه ناچيز بود اما براى يك زندگى راحتِ دانشجويى در يك شهر سيصدهزار نفرى كاملا كافى و رضايت بخش بود. دوتا دفتر كار داشتم. يك لپتاپ كارى هم بهم داده بودند و يكدست روپوش سفيد نو با لوگوى لابراتوآر گِلِ جيب روى سينه. تازه اسباب كشيده بودم به آپارتمان بزرگ (٤٠مترمربع) وتازه از شرِ استوديوى نمورِ خيابان برنارد پاليسى كه كپكهاش به لباسهام هم رحم نكرده بودند،راحتشده بودم. تازه زبان فرانسهام به معاشرتهاى دوستانه قد مى داد و دو-سه تا گروه معاشرت و بيرونروى و مهمونى پيداكردهبودم.جَوَلونميدادم و آيندهروشن بود. تازه تهران هم قرار بود همه چيز روبهراه شه و موسوى رييسِ جمهور. 
ولى نشد! حال دوست و فاميل و آشناهام در تهرانِ سال ٨٨ كه گفتن ندارد،همه در جريانيم. حالِ من،دلِ خون بود وگريه و زارى به وقت خواب و بيدارى و رسالتِ اصلى،رسانه بودن. هرچه بود و نبود را پست فيسبوك ميكردم، بلكه شايد. دو تا تجمع هم رفتم، يكى پاريس، يكى هم جلوى اتحاديه اروپا در بروكسل و داد زدم "أو عه مُن وُت" يا رأى من كو به زبان آدميزاد. چند نَفَر از همان آدمهاى معاشرتهاى فوقالذكر بارها به دادم رسيدند و مراقب بودند صبح زيرِ پتو گير نكنم. دمشان هم گرم؛امروز رفيقهاى گرمابه  و گلستاناند.  

ده سال بعد ،سال٩٨. 
پنجمين سالِ كار در اين شركت. شدم مدير پروژه و وسطهاى راه بىانتهاى ترقى. حقوقام براى يك زندگى طبقه متوسط در پاريس كفايت ميكند. با نورتانيو در جستجوى خريد خانه هستيم كه تا ابد أجارهنشين نمانيم. بعد از سيزده سال زندگى در فرنگ،چند تا دوست دارم اينجا،بهتر از آب روان. دو-سه سال پيش هم يك شال بنفشطور انداختم دور گلوم و رفتم سفارت رأى دادم،به اميد آينده،آينده روشن. الان؟ آينده تار است. 
دلام شور ميزند. يك مخلوط نگرانى، ترس، خشم، غم و يك سرى چيز ديگر كه نميدانم چيست گلوله شده و در سينهام با من نفس ميكشند. همجنس بغض ٨٨ نيست. در بغض ٨٨ يك ته اميدوارى رقيقى داشتم. الان؟ الان اميدوارى بين اين حسها نيست. الان فقط غم است و استيصالِ  بىانتها و ول چرخيدن با يك كاسه بزرگ چه كنم. الان ده سال پيرترم، كم انرژى تَر، ترسو تَر،  پوستكلفتتَر، پراگماتيكتر، دورتر و غمگينتر.

11/11/2019

بلند بالاتر از هر بلند بالايى*



كجا ديدم؟ كجا خواندم؟ يك نفر نوشته بود "سقف آرزو هايشان انقدر كوتاه است ٠٠٠" ٠ 
به سقف آرزوهى خودم فكر ميكنم؛ به آرزوهايم٠ آرزوهايم را مرور ميكنم و بلندىِ سقفشان را ارزيابى٠

مهاجرت سقف آرزوهايم را پايين آورد و آرزوهايم را تقليل داد به داشتن حداقل هاى استاندارد يك زندگى نرمال٠ خودم را سرزنش نميكنم به خاطر سالهاى دويدن پىِ حداقل ها، حداقل هايى كه برايم مهم بود٠ وقتى به آنها رسيدم، اولين اتفاق بعد از خوشحالى، احساس خالى بودن بود، بى آرزو شدن٠ 
افسردگىِ بى آرزو شدن، افسردگىِ لوكس ايست؛ و خب آگاهى از لوكس بودن افسردگى، از بار افسرده بودن كم نميكند،متاسفانه. فقط آن را با خجالت از افسرده بودن مخلوط ميكند. 

جدال پس از رسيدن به استاندارد هايم در زندگيه مهاجرت؟ آرزو داشتن، آرزوهاى بزرگ داشتن ٠٠٠ 
بايد صبح به صبح به خودم يادآورى كنم كه تو دو ليست با ليست آرزوها يكى نيست!  

* بلند بلاتر از هر بلندبالايى: اگر درست يادم مانده باشد، تيتر فارسى يكى از كتابهاى سلينجر است٠ 

10/24/2019

هوس كردم دوباره اينجا بنويسم. 
بنويسم اينجا؟ يا به مالسكين سياه بسنده كنم؟ 

3/14/2015

On the street the air was cooler; there was a light breeze. I let go of Peter's arm and began to run. I was running along the sidewalk. After the first minute I was suprised to find my feet moving, wondering how they had begun, but I didn't stop. ... I was out of breath already, but I had a good head start on them. I could affrod to slow down. Each lamp post as I passed it became a distance-marker on my course: it seemed an achievement, and accomplishment of some kind to put them one by one behind me.

The Edible Woman-Margaret Atwood


بعضی وقت ها دلت می خواهد دکمه پاز را پیدا کنی. وقت ات به گشتن دنبال دکمه پاز می گذرد. همان موقع که می گردی، به لحظه فشار دادن اش فکر می کنی. به اتفاقی که قرار است بیافتد. همهمه یک آن خاموش می شود. همه بی حرکت. مثل استوپ رقص. همهمه و سر وصدا و ریتم یک آن می خوابند.اینطوری بهتر است. تو هم به زندگی ات میرسی. با خیال راحت.
بعضی وقت ها هم اینطوری است. باید یک آن، یک آن و غافل گیرانه ول کنی. شروع کنی به دویدن. فرار کنی از چیزی که نمی دانی دقیقا چیست. بدوی. تا جان داری بدوی. قالشان بگذاری. بروی تا نفس داری. نگذاری بهت برسند.


3/05/2015

دل ام خواست یک رمان بلند روسی بنویسم. رمانی که مثلا اینطوری شروع بشود:

آنوشکا واسیلوویچ نمی دانست با بیست روبل باقی مانده ته جیب بزرگ دامن مخمل کبریتی سبز اش چه کند. از وقتی آیفون تری جی اش را از فرط عصبانیت پرت کرده بود در حوض لجن گرفته میدان محله، دچار تعلل در تصمیم گیری شده بود. 

2/23/2015

مشت مشت خاک جمع می کند
مشت مشت خاک می ریزد 
روی عزیز مرده اش. 
من؟ دورم، دور، خیلی دور. 

خانوم ت عزیز، هیچوقت انقدر دلم نخواسته بود خیابان پاسداران باشم. 

2/18/2015

نامه به مخاطب خاص

وسط آن حال زار و نزارِ من و آن یکی حال زار و نزار تو، داشتیم از ترس هایمان برای هم حرف می زدیم. یعنی تو داشتی با جسارت تمام از مواجه شدن با خودت می گفتی. اینکه ترس دارد.
بله ترس دارد.من تازه جرات کرده بودم دوباره با دقت به خودم نگاه کنم. با دقت به خودم نگاه می کردم و به این همه متوسط بودنم عمیقا تاسف می خوردم. حال بدی بود. برای ات از این حال بد دو خط نوشتم. 
با لحن دعوایی پرسیدی «برات ده تا دلیل دندون شکن بیارم که بفهمی متوسط نیستی؟» حال من، حال هق-فین بود. برایت نوشتم «فین». یک جوابی دادی در این مایه ها که «کسی» که می رود مملکت جدید، فرهنگ و زبان مملکت جدید را یاد می گیرد، دوست های خوب پیدا می کند، دکتری می خواند و پست دکتری و بعد کار و یک قرون هم از خانواده نمی گیرد متوسط نیست. من؟ قبول! در کانتکست که نگاه کنی ، این «کسی» که من باشم، از موقعیت دانشجوی خارجی خودم را به مهاجر و بعد به مهاجر موفق ارتقا دادم. مدرک دکتری در جیب راست، قرارداد کار در جیب چپ و کارت شناسایی مملکت مربوطه در جیب عقب، در مقابل هورا هورا هورا ها با توازن تعظیم کردم و لبخند زدم. 
بعد؟ بعد اینها که تمام شد، هر روز صبح به جای اینکه بروم متروی میرداماد، سوار قطار شوم، بروم کرج، سرِ کار در کارخانه کاشیِ فیلان، سوار خط شش می شوم، بعد سوار قطار بی می شوم و یک ساعت بعد به کاری می رسم که از من می خواهد برای سیمان و بتون و مصالح خانه مردم فرمول تحویل کارخانه بدهم. عصر، بدون هیچ موفقیت چشمگیری، سوار همان قطار و مترو می شوم، بر می گردم خانه. با نورتانیو شام درست می کنیم، شام می خوریم، سریال می بینیم و می خوابیم. فردا؟ روز از نو روزی از نو. 
بله! موقعیت مهاجر موفق جای اش را به کارمند متوسط الحالِ بی خلاقیت و مالیات پرداز و قانونمندی می دهد که کل سیستم برای اش فرش قرمز پهن کرده است. یک متوسط الحال بی خلاقیت برای هیچ کس تهدید یا حتی فرصت محسوب نمی شود!کارمند متوسط الحال امروز، مهاجر موفق سابق، دل اش به چند تا سفر متوسط در مدت پنج هفته تعطیلات با حقوق اش خوش است و به تفریحاتی مثل سینما و تئاتر و رستورانی که با دوستان کارمند متوسط الحالش می رود. تازه! پدر و مادر کارمند متوسط امروز، مهاجر موفق سابق، پز دکتری و فوق دکتری و کارت شناسایی جدید فرزندِ مهاجرِ موفق اشان را به  در و همسایه می دهند و خیلی از بازتولید زندگی کارمندی و قانونمند و مالیت پردازشان، از بازتولید ترسهای متوسط کارمندی و خوشی های متوسط کارمندی توسط فرزندشان، در ناف یک کشور اروپایی سرزنده و خوشحالند. 

حالا می فهمی از چی می ترسم؟ می فهمی چرا می ترسم از این همه متوسط بودن؟     


2/11/2015

Paris, Texas


Walt: I thought you were afraid of heights.
Travis: I'm not afraid of height. I'm afraid of fallin'.

2/05/2015

حاشیه نویسی: ناباورانه ای برای یک جای خالی

خبر مرگ ات را، سه روز بعد از «واقعه»، در اجتماع شبکه ام خواندم. تنهاییِ با خبر شدن از مرگ ات از طریق شبکه اجتماعی شدید بود.
خبر مرگ ات، خونسرد، دست ها زیر چانه، آرنج تکیه زده بر میز،تمام روز با نگاهش دنبال ام کرد. سه جلسه در یک روز کاری. وقتِ توجه کردن به خبر مرگ را نداشتم. خبر مرگ ات به چند عکس و چند نوشته در شبکه اجتماعی راضی شد. جای خالی اما ... جای خالی دست بردار نیست.

خبر مرگ ات را صبح زود سه شنبه، هفت ژانویه، وقتی هوا هنوز روشن نشده بود، روی شبکه اجتماعی ام خواندم.بعد از سه هق هق زیر دوش سریع حاضر شدم و رفتم سر کار. باید عجله می کردم. دیر شده بود.

1/30/2015

هشتگ چارلی! چارلی عزیز!


آنها
در کره ماه به دنیا می آیند. 
کره ماه ستاره بود یا سیاره؟ 
در کره مریخ بزرگ می شوند.
کره مریخ ستاره بود یا سیاره؟
در کره مریخ اسلحه یاد می گیرند. 
وقتی سی ساله شدند منتظر ماموریت به زمین می شوند.
آنها
به زمین فرستاده می شوند
به دفتر روزنامه
گلوله باران می کنند
بعد
شهید می شوند. 

پاریس-هفت ژانویه دوهزار و پانزده

12/21/2014

از خرده درس های مهاجرت

به خودم قول دادم که به مردمی که از کشورهایی که اصلا نمی شناسم و نرفتم یا خوب نمی شناسم، به چشم کتاب لونلی پلنت نگاه نکنم. به خودم قول دادم اگر درباره کشوری کنجکاو هستم، بروم و بخوانم و ببینم. به جای اینکه همکار، دوستِ دوست، مسافر بغل دستی، مهمان یک مهمانی ، که از کشور ناشناسی است (برای من) را با پرسیدن از کشورش بیچاره کنم! به خودم قول دادم برای مکالمه های کوچک و گذری و باز کردنِ سرِ صحبت، از آب و هوا شروع کنم، نه از سیاست و اقتصاد و طبیعت و هنر و غیره و ذلک کشورناشناس (برای من). 

وقتی سرِ صحبت با من اینطوری باز می شود : شما در ایران غذا چه می خورید؟ شما با دست غذا می خورید؟ در ایران چه موزیکی گوش می کنید؟ آیا می توانی اینطوری که اینجا لباس می پوشی در تهران لباس بپوشی؟ الان هوا در ایران چطور است؟ شما در ایران بار و کلاب دارید؟  ایران خیلی کشور ناشناخته ایست! انقدر دلم می خواهد درباره اش بدانم! و ... دلم می خواهد بگویم اگر کنجکاوی برو تهران! برو ببین! برو کتاب بخوان! اگر دنبال باز کردن سر صحبت و مکالمه کوتاه هستی هم بی خیال ایران شناسی شو! ولی قورت می دهم این جمله ها را. کریستین زمانی که دانشجو بودم می گفت شما دانشجو های خارجی سفیر کشورتان هستید و باید کشورتان را به ما معرفی کنید! 

هشت سال از روزی که پا به این کشور گذاشتم گذشته. ایران برای من ایرانِ من است. ایران ای که زندگی کردم. هر کسی ایران خودش را دارد. من چطور می توانم از ایران حرف بزنم؟ من فقط می توانم از ایران ام حرف بزنم. ایران من یک کشور نیست. ایران من کودکی و نوجوانی و جوانی من است. ایران من مهد کودک آمنه است، ایران من حیاط خانه اجاره ای مامانی و بابایی است، ایران من دبستان و راهنمایی و دبیرستان ایست که می رفتم، کافه هایم است، خیابان هایی که گشتم، دارآباد جمعه هاست، دفتر انتشارات و میدان ونک و چهار راه پاسداران است، خطی های انقلاب است، کلم پلوی شب یلدای مامان جون است، دور همی های فامیلی ظهرهای جمعه است، ایران اتاق نه متری من در خانه پدر و مادر است، مهمانی های بزن-برقص و عرق سگی های پنجشنبه شب هاست و خیلی چیزهای دیگر. از اینها، دلم می خواهد از اینها بگویم وقتی ازایران سر صحبت را باز می کنند، از اینهایی که هیچ کس منتظر شنیدن اش نیست، از اینهایی که برای کسانی که می خواهند از اعدام و سنگسار هیجان زده شوند، ایران من لوس تکراری و به درد نخور است. 

روزی که نشستی روی کاناپه جدیدات، در خانه ات، در کشور دوم ات (که برایت عزیز هم هست اتفاقا)، کنار دوست های خوب ات ( که در کشور دوم ات شناختی و دوستشان میداری)، کنار یار ات (که هم اتفاقا در کشور دوم اش است، چه تفاهمی!!)، و به این فکر می کنی که عه! فردا شب شب یلداست! «همه» خانه مامان جون خواهند بود! ولی از«همه» سه چهار نفر بیشتر در ایران نمانده اند و دل ات ریش می شود، آن روز می فهمی که یک مهاجر واقعی هستی. 

11/24/2014

وقتی صدایش را از پشت اسکایپ، از خیلی دور می شنوم، وقتی می شنوم که هق هق امان اش را می برد، وقتی با غمگین ترین صدای دنیا می گوید «عوضش راحت شد. این روزهای آخر خیلی زجر می کشید»، وقتی تنها جمله ای که از ته حلق ام به زور و زحمت بیرون میزند «کاش پیشت بودم» است، وقتی با پوزخند می گوید «تنها خوبیه ایران اینه که همه تو مرگ و میر هوای هم رو خوب دارن»، با خودم می گویم چه هزینه هنگفتی بالای مهاجرت دادم، چه هزینه هنگفتی. 
هر چقدر هم که تمام قد به علم و علم پزشکی و دانش معتقد باشی، هرچقدر هم که ماورا طبیعت و معجزه و جادو احمقانه و خرفت به نطرت برسد، وقتی علم و علم پزشکی و دانش از زندگی عزیزت قطع امید کند، تو قطع امید نمی کنی. آن ته ته ها به معجزه اعتقاد داری. آن ته ته ها مریض عزیزت خوب می شود، یک روزی حتما خوب می شود. یک روزی حتما چشم باز می کنی و رو به سلامت و بهتر شدن پیدایش می کنی. اما معجزه و جادویی در کار نیست. هرچقدر هم که پیرهن سیاه ات را از قبل به خشک شویی داده باشی و منتظر باشی، مرگ باز هم بی خبر غافل گیرت می اندازد. 

این بار هم غافل گیر شدم. 

خداحافط آقای ف عزیز.
چاکر همیشگی شما،
ه 

10/22/2014

مرثیه ای برای یک قطع عضو

بی تو مرا شهر تنگ ... نه! 

مرا، شهر، تنگ ... نه! 

شهر، مرا، من را ... نه! 

شهرِ من را ... نه!

شهرِ من
شهرِ من، تنگ، ننگ،ترس، تب، تاب، بی تاب، بی توان.
شهرِ من ... نه!

منِ شهر
منِ بی شهر
من، بی شهر،بی شرم.

10/03/2014

دیشب، وقتی خواب بودم، در سرم، بی سر و صدا، تیرآهن کار گذاشته اند. تیر آهن و سرم و «بی میلیِ مضمن شده ام» به کار را با خودم اینور-آنور می کشم.

10/01/2014

هواس ام پرت بود و حوصله کار کردن نداشتم. از کار زودتر آمدم بیرون، شاید دو ساعت و نیم یا سه ساعت زودتر از روزهای دیگر. می دانستم باید کجا بروم.یک راست آمدم کافه روبه روی سینما مدیسیس. کافه محبوب من، وسط پاریس پنجم. کاناپه ام خالی نیست. دو تا دانشجو، احتمالا دانشجو های سوربون، رو کاناپه ولو هستند، آبجو ها را نصفه روی میز رها کرده اند و مشغول ماچ مالی اند. میز گرد گوشه کافه هم خالی نیست، چهار نفر مشغول درسته قورت دادن شام زودوقت هستند که به سئانس ساعت هفت سینما برسند، بی شکم گرسنه. دم پنجره هم جا نیست. این جوانک ها همه جا را گرفته اند که! یک میز خالی وسط کافه شلوغ پیدا کردم. سعی می کنم بقیه رمان دانیل پناک را بخوانم. تمرکز نداشته و ذهن پخش و پلام نمی گذارد. بعد از اینکه دختر خوشگل گارسن مو فرفری-لب قرمزی شراب را گذاشت جلویم و رفت، مالسکین را رو کردم. توهم گرفتم که همه سر برگردانده اند و مشغول زل زدن به من ودفترچه ام و خط دبستانی فارسی ام هستند و همه دارند فکر می کنند وای این چه خطی است؟ این چه زبانی است؟ این چه داستانی است؟ ... اگر می شد حتما سرم را فرو می کردم در دفترچه ام، به قول انگلیسی زبان ها لیترالی. ترسو شده ام. حالا سر درد از کجا آمده این وسط؟ زل زلِ مشتری های کافه کم نبود؟ می دانم از کجا آمده. این سر درد معروف بی حوصلگی است، محصول یک روز کامل کاری بی حوصله بودن و مقاله علمی خواندن و دانشمند شدن و مهندس شدن و مقاله نوشتن. حوصله ام از این علم و دانش و مهندسی دوزاری ام سر رفته. 


هر چی این بالا نوشتم زر زر محض است. یک پاراگراف زر زر برای اینکه نروم سراغ اصل مطلب. برای اینکه اعتراف نکنم غم دارم، خیلی. امروز استفانی همه بار و بندیل و اسباب و اثاث اش راسپرد به اسباب کش ها و برگشت لیون. قراردادش تمام شد. دیگر بیشتر از این هم حوصله پاریس را نداشت. گفت بر می گردد لیون پیش خانواده اش، پیش دوست هاش. گفت تحمل دور بودن ندارد. گفت بر می گردد لیون، تمام زوراش را می زند که لیون کار پیدا کند و همان جا بماند و بمیرد. البته بمیرد را نگفت.

استفانی، خودمانی اش می شود اِستِف، رفیق گرمابه و گلستان ام نشد. یعنی کلا جورِ متفاوتی زندگی می کنیم. اما! اما در این یک سال و نیم ای که همکار بودیم، خیلی با هم رفیق شدیم. زیر «خیلی» جمله قبل سه بار با خودکار قرمز خط می کشم و روی اش را هم با ماژیک شبرنگ نارنجی می کنم. ماجرا از این قرار است که به نظرم آن روزی که دریچه نگاه به دنیا را در مغز هر کسی کار گذاشتند، دست بر قضا دریچه ی من و استف یکسان از آب درآمد، زاویه، منظره، نور و صدای یکسان. فکر کنم خوش شانس بودیم که با هم همکار شدیم. شانسِ آشنا شدن با آدمی که دریچه اش عین مال تو است، این است که یک هو از سنگینیِ آن حسِ «تنهایی عمیق» معروف خیلی کم می شود، تنهایی عمیق چه در خوشی، چه در ناخوشی. و خوب این نعمتی است.

استف بند و بساط اش را جمع کرد و رفت و من غمگین ام، خیلی. یک جور حس بچه یتیم بودن. لورا، لتیسیا، سولن، آنتوان و ایرما هم که رفتند همینطوری شدم. فکر کنم هشت سال پیش، وقتی دوست هام و خانواده ام را در سالن فرودگاه مهرآباد محکم بغل کردم و خداحافظی کردم، وقتی به همه سپردم «گریه نکنیدها! زود می بینم همو!» نمی دانستم دارد چه بلایی سرم می آید. نمی دانستم دارم ظرفیت خداحافظی کردن ام را یواش یواش از دست می دهم. نمی دانستم هشت سال بعدش اینطوری می شوم که وقتی دوستانم از من خداحافظی می کنند دلم می خواهد بلند فریاد بزنم نروید! نروید بابا جان! کجا می روید؟ همه جا همینطوری است! واسه چی می روید؟ و وقتی بهم می گویند (مثلا) تو خفه! تو که خودت رفتی! بهشان بگویم اره من رفتم ولی شما «نروید».