رسيدم به يك توييت كه ميگفت ١٧ سال پيش زلزله بم.
هفده سال پيش، يكى از روزهاى دى ماه، وسط امتحان هاى ترم يك، مامانى آنفولانزاى سختى گرفت، بعد از غروب قلبش براى هميشه ايستاد و زندگى من به دو قسمت تقسيم شد: وقتى مامانى زنده بود و بعد از مرگ مامانى.
چند روز بعد از مرگ مامانى بم زلزله آمد و همه چيز آوار شد. بعد از هفده سال هنوز نميدانم براى كدام اتفاق گريه نكردم.
هفده سال پيش قلدر مآب، گريه هاى عمومى را قورت دادم، از بريز و بپاش مراسم در حاليكه بازماندگان بم به كمك احتياج دارند براى دوسپسر وقت هزار ساعت پاى تلفن سخنسرايى كردم، امتحان هاى آن ترم كذا را افتضاح تر از افتضاح گذراندم، تصميم به تاسيس ان جى أو گرفتم و هيچوقت به اندازه كافى براى نبودن مامانى گريه نكردم.