12/29/2004
12/22/2004
گریه-مکث-خلا.لذت تجربه های اخیر رو یکی گذاشته بالای کمد.دستم بهشون نمیرسه.هی!من رو نکش دنبال خودت!من تا یک نردبون پیدا نکنم جایی نمی آم. ...آره،میدونم.همه چیز اوکی ه ،اما من میخوام بلند بلند گریه کنم.اینجا یکی هست که میخواد با صدای بلند گریه کنه. ... هه هه!میدونی چرا امروز دیرم شد؟چون میخواستم ببینم آخر خوابم چی میشه.توی خوابم هم می ترسیدی!...آخرش نفهمیدم تور ماهیگیر ها خالی بود یا پر؟خیلی سرد بود.خیلی.نمیتونستم اونجا بمونم.فکر کنم قبل از بالا اومدن تور ماهیگیری همه شون،یخ زدن.ماهی ها هم،همون زیر، توی تور گیر افتادن.
12/15/2004
11/26/2004
11/24/2004
انقدر فریاد زدن لازم هست؟!......گاهی آستانه خیلی دیر پیش می آد،انقدر دیر که حتی نمیتونی تصور کنی که پیش می آد!اما وقتی به این آستانه رسیدی و همه چیز رو تموم کردی تازه میفهمی به تنهایی میشه چقدر رها بود و سبک و شاد........موهام رو که انقدر کوتاه کردم،احساس زنی رو دارم که نوزاد اش رو از شکم اش خارج کردن!انگار که جنین من یک سال لابه لای موهام رشد کرده بود!!!.............آره.اینجا سرزمین سادگی هاست.سادگی که بوی خاک بارون خورده میده.اما یه کم که گوشهات رو تیز کنی،یه کم که زیر بوته ها رو بگردی،کمی عمیق تر نفس بکشی،یه چیزایی هست که تازه پیداشون میکنی.تازه وسوسه میشی که یک جا آروم بگیری و با صبر و حوصله رمز و رازشون رو باز کنی.اونوقته که حتی از خط متحرک نارنجی رنگی که یه هواپیمای در حال پرواز ،کمی بالاتر از خط افق،درست کرده میتونی الهام بگیری و کارهای بزرگی بکنی............دست به کار شو.از این توده ی کروی و نرم و قرمز یک بینی برای خودت درست کن و روی صورتت جا بده.دلقک شو وتصویر دلقک های غمگین را برای همیشه طور دیگری بساز......................
11/22/2004
I will live the life stronger than before even if it takes a life time to get through …living again, screaming again, breathing again...
یک قهقهه ی خیلی عمیق و پر سر و صداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....
11/20/2004
Every breath that I take
Gives birth to a deeper sigh
For a moment I am weak, so it is hard for me to speak, even though we are underneath the same blue sky …
If I could paint the picture of this melody, it would be a violin without its strain
And it can’t be seen in my mind, sing the songs I left behind, like pretty flowers and sunset
IT IS HEAVY ON MY HEART, I can’t make it alone, IT IS SO HEAVY ON MY HEART, I can’t find my way home. IT IS SO HEAVY ON MY HEART, so come and freed me, it is so heavy on my heart.
I have had my share of pleasure and I have tasted the PAIN….
That’s allllllllllllllllllllllllllllllllllllllllllllll. After fucking four years, best four years of my life, I find out how much big is the mistake I made. I just wonder if there would be a time I can forgive myself?
11/13/2004
از "اون لحاظ" باید بیست و سه سال و خورده ایم باشه.چهار- ممممممم.چهار بی چهار.انگشتام تموم شد.
تعطیلی خرکی، بر همگان خوش بگذرآد.
11/09/2004
...از سه شنبه ظهر کلاس ها تشکیل شود و جبران مافات شود،در همین حین به این دردسر ها هم رسیدگی خواهد شد.درست مثل همیشه.کلاس ها شروع میشه ،همه با چهره های بشاش؛بعد از چند روز استراحت در منزل ،سر کلاس حاضر میشیم .یک هفته گذشته و خیلی چیزهای جدید تری از کتک خوردن رئیس دانشگاه برای صحبت کردن وجود داره.این هم میره در حافظه ی درو همه ی ما،همونجوری که خرداد هشتاد و دو و امتحان های پایان ترم و شهرتاش و اخراجی ها و... رفت.من تاریخ بلد نیستم.نمیدونم چی،چطوری؛کی و از کجا شروع شد.نمیفهمم چطور شد که تا این حد ملت کتک خوری شدیم،هر وقت سیلی خوردیم با بغض دست به گونه گذاشتیم و گوشه ای قایم شدیم.این سیلی حق من بود یا نه؟!بچه های لج بازی نبودیم.سرکشی پیشکش امون! ... دنبال قهرمان بودیم و بت میساختیم و دنبال اش راه می افتادیم.آرمان گرایی و ایده آل گرایی ،شدند تکه های متعفن و بیماری زا که نباید طرف اشون رفت،هر حرکت رادیکالی، بچه گانه و هیجانی تلقی شد،روشنفکری شد یک ژست خرده بورژوایی منفور،تفکر انتقادی رفت در پستوی شکم سیر ها،دانشجوی"سیاسی"بودن شد مد روز و ....با سنبه ی پر زور،تو گوش هامون فرو کردن:آسه برو،آسه بیا،که گربه شاخ ات نزنه.آسه رفتیم،آسه اومدیم،یادمون رفت گربه اساسا شاخ نداره!...فکر کنم در آینده ،باستان شناس های تیز بین حضور یک توزیع جمعیتی را در منطقه ای که روزگاری فلات ایرن نام داشته،حدس خواهند زد.در خبرنامه های داخلی گروه های باستان شناسی درج خواهد شد:این جمعیت در حماقت و مسخ شدگی خویش به تدریج زنده به گور شد.
11/08/2004
11/05/2004
A little pain for all the things I didn’t say…Im not sad for that, but Im sad for the whole time I wasted on it…………….I learn the truth: your heart was in the place I no longer wanna be……………….Im sick ‘n’ tired for always being sick’n’ tired…….. my dreams, my fairytales and fantasies are torn apart ……..I lost piece of my mind somewhere along the way…Im floating on air…..
10/31/2004
خواب می دیدم،چند روز متوالی است که تلفن زنگ میخورد.رینگ –رینگ...جواب نمی دادم.پنجاه و چهارمین بار،جواب دادم.برای شناسایی یک جسد احضارم کردند.طنین راه رفتنم داخل راهرو سرد و کاشی پوش پزشکی قانونی، پنج بار در گوشم تکرار میشد.پارچه سفید، تماما از روی جسد دراز کشیده کنار رفت،شناختم اش.خودم بودم.تک تک خطوطی که بر صورتم بود را بازشناختم.آن هنگام از خواب پریدم که بیست قدم از ساختمان مربوطه دور شده بودم و باد پاییزی دور گردنم در حال رقص بود.صبح خوبی شروع شده بود. ...
درست همون موقع،در همون فاصله چند ثانیه ای که من لیوان رو به لب گذاشتم و چند تا قلپ گنده قورت دادم،همون فاصله چند ثانیه ای که من چند تا پک عمیق به سیگارم زدم و خاکستر اش رو تو لیوان خالی تو تکوندم،نگاه های نه چندان مستقیم و منتظر ات،باعث شد یادم بره بهت بگم،پونزده دقیقه ی قبل،وقتی منتظر بودم باک پر شه،تو نبودی که خیره بهت نگاه میکردم.تصویر تو در حذف ذهنی من گم شده بود.نگاه های نه چندان خیره و منتظرت ات،باعث شد یادم بره بپرسم اگر این رو میدونستی ،بازم بهم پیشنهاد نوشیدنی میدادی؟....مممم.در حال حاضر دونستن اش اهمیتی نداره.من شدم یه مارماهی خشکی نورد و تو هم احتمالا از مرغ ماهی خوار به یک عقاب بازنشسته تغییر سِمَت دادی و نوک آتشفشان ،تو لونه ات جا خشک کردی تا بعد از ظهر تابستونی بعدی و پمپ بنزین بعدی و دختر بیست و یک-دو ساله ی بعدی.
10/26/2004
10/23/2004
انقدر بلند جیغ میزنی که پرده گوش ات از فرط فشار حنجره پاره میشه.دنیای کرِ کر.مثل عروسک کوکی به همه لبخند میزنی.لبخند های خالیِ خالی. ... تا اون لحظه که بدن خونین و مالین ات رو با چشم هایی که به دور دورها خیره شده بود،به جاهایی که من هیچوقت ندیده ام ،پیدا کردم.دوباره گوشهام شنید.من دوباره یخ زدم.من دوباره دلم خواست با اون پتو بافتنی کوچیک برم زیر میز ناهارخوری قایم شم. ... سه ساعت گذشته بود.به پاگرد اول نرسیده بودم،خودشه!لولوچه اس! صدات رو شنیدم. ... چه خوب!بالاخره بعد از سه هفته سر و کله ات پیدا شده بود. ... یه هو خلاصه شدی تو مچ دست ات.مچ دست هات باند پیچیه هنوز.چند روز بیمارستان بودی؟چار روز،حیف شد،دیگه ترسم ریخته،چرا انقدر غریبه شدم تو چشات؟چیزی نیست.دارم به یه چیز دیگه فکر میکنم. ... دروغ گفتم لولوچه.من به کاشی های خونی حموم اتون بعد از سه ساعت فکر میکردم و به باندپیچیه دست ات و به صورت رنگ پریده ات که سعی کرده بودی با رژ قرمز یه حالی بهش بدی. ... انقدر بلند میخندم،انقدر بلند قهقهه میزنم که خودم و تو رو و تو و تو رو ،همگی باهم،تو این صدای گوش خراش فرو ببرم.
10/19/2004
10/15/2004
پوسته متراکمی که نور رو کمتر از محیط اطراف اش عبور میده،یک میان تهی ،تجسم ناواضح "هیچ"...کارگران مشغول ِکارند....لیوان چای،دایره های متحدالمرکز جذابی روی کاغد آفریده.نگاهم ناخود آگاه به سمت اشون جذب میشه،هیپنوتیز ام میکنن!...از آرامش هوای ابری چیزی میدونی؟...الان موقع گرفتن نبض شهر نیست....وقتی کولی های یونانی روی صحنه میان و تماشاچی ها براشون دست میزنن،همه چیز رو به آنی می بازن. ...خیلی بلند حرف میزنم؟
صورتم را بین دستانم پنهان کردم.دو انگشتم را از هم باز می کنم و از لابلای انگشتانم به انبوه جمعیت نگاه میکنم.من هم داخل این ازدحام هستم؟...صورتم را در جعبه ای پنهان کردم.بی اجازه در اش را باز نکن.صورتم پرواز خواهد کرد. ...همین جاست .هر شب ،قبل از خواب با پنبه ی آلوده به شیر پاک کن ، آرایش اش رو پاک میکنم.
9/30/2004
پنجره رو که باز کنی،یک غروب پاییزی دود زده می پره،می آد تو،که با فاتح علی خان جور در میاد. ... این اتاق ،با بی نظمی کنجکاوی برانگیزِ سه بعدیش من رو یاد اتاق گاز محکوم به اعدام ها میندازه.جرم:خودخواهیِ غیر متعارف.مجازات: دوشِ عذاب وجدان ناشی از حضور پاد تن.مجرم:دیوانه از بیرون.میدونی، وقتی تزریق ها،دقیقا یک ساعت بعد از اون مراقبه کذایی، توانایی مسموم کردنت رو از دست بده،فاتحه همه چیز من جمله زندگی خانوادگی،از بیخ و بن خونده است. ... راستی،اون روزی که همه دغدغه ها رو مچاله کنی بفرستی به یک سیاهچاله و برهنه ،وسط بیابون خودت رو رها کنی ،مثل روز اول،البته با حضور پیشنه ی یک زندگی پر دغدغه در حافظه ی دور و نزدیک ،چه حسی از حضورت خواهی داشت؟با چه بیانی؟... انگار که نمیشه انکار اش کرد.تو هر سوراخی که قایم اشون کنی،بالاخره یا بوی تعفن اشون بلند میشه یا به واسطه یک جابه جایی ،دست و پاشون می افته بیرون.درست مثل امروز،وسط کلاس فرانسه .دفترم رو از ته باز کردم و اون یادداشت های پراکنده با روان نویس قرمز جلو چشمم ظاهر شد.با مرده ها باید کنار اومد و همیشه به خاطر داشتشون.با کندن یک ورق و جر وا جر کردن اش و ریختن اش تو سطل آشغال چیز زیادی عوض نمیشه.
9/24/2004
دو روز هست که زن روایت گر و متوهمِ زاده "ماری داریوسک"به شدت من رو با خودش،ترس های جدید اش و "خلا جامد"زندگیش همراه کرده.ترس و سرمای غیر یکنواخت.آخه هیچ احساسی از حضور این تازه ناپدید شده نداره،حتی وقتی سعی میکنه قید های زمانی و مکانی رو از بین ببره.(چه حرفا!) خواست از جاش پاشه که سر اش محکم برخورد کرد به وجه بالایی تابوت و از پیشونیش خون جاری شد.درست مثل امروز که در اوج کرال پشت سرم کوبیده شد به دیواره سیمانی استخر و تا چند ثانیه احساس میکردم پنج تا جوجه طلایی دارن دور سرم میچرخن و جیک جیک میکنن.دو صفحه و نیم خونده شد و من جدا از تابوت و خون پیشانی اش،به پشت پرده گوشم که چرک کرده بود و دردهایی که با دو تا مسکن،کمتر از یک ساعت می شد تحمل کرد،فکر میکردم و تب وملافه هایی که گل نداشتند.از پارچه گل گلی خوشم نمی اومد.
اوووف.پروژه هایی هستن که مثل قلاب ماهی گیری،می افتن تو زندگی "هستیائی" ات و تو رو در حالیکه داری بال بال میزنی از شرشون خلاص شی،خیلی بی رحمانه بالا میکشن و روونه بازار ماهی فروش ها میکنن.بماند که همیشه ، در نهایت از معرکه جستی و به هر شکلی بوده خودت رو رسوندی به عمق چند هزار پایی و دوباره موزیانه اومدی کمی بالاتر که خود خواسته گیر بیافتی و وقتی قلاب به شدت به سقف دهنت فشار آورد،تازه میفهمی عجب غلطی کردی!فقط باید به بازگشت مجدد فکر کنم،به لحظه ای که سوال های مسخره ی ممتحن پایان نامه تموم میشه و بیرونم میکنن که بهم نمره بدن،به لحظه ای که این حلزون مالیخولیایی همیشه مضطرب با اون عینک مسخره پنسی اش،به این نتیجه برسه که کار تموم شده اس و باید بریم سر یک پروژه جدید و من هم بهش بگم نععع!و برای همیشه حضور این نرم تن رو در زندگیم کم رنگ کنم و بعد برای همیشه از بین ببرم،یا اون لحظه ای که ... آره.وقتی به آخر همه اینا فکر میکنم کمی آروم میشم.
نفهمیدم اون دو قطره اشکی که ریختم مال کجای این ماجرا بود.میخواستم اهمیت دروغین اش رو به خودم یاد آوری کنم یا اینکه بعد از ریختن این دو قطره تازه داستان رو برای خودم مهم کردم؟!اینجاست.درست همین جاست که باید خودم رو در مبل پر از کوسن فرو کنم و پاهام رو بغل بگیرم و با تنگی نفس به خودم یاد آوری کنم که روان پریشی هام مال خودمه و روایت اش برای شخص بیرونی اعتیاد مضمحل کننده ای به بار میاره.
وقتی داشتم مقنعه ام رو اتو میزدم از این حقیقت وحشتناک که فردا ترم جدید شروع میشه به خاک افتادم.واااای.دوباره.این هم یکی دیگه از اون قلاب هاست!
9/23/2004
9/21/2004
9/20/2004
9/18/2004
یک سردی دلچسب
دوست ندارم لباس بیشتری بپوشم
بگذار سرما رو خوب حس کنم
هر آتیشی
هر چقدر بزرگ
وقتی توش هیزم نریزی
خاموش میشه
انگار که هیچوقت نبوده
بگذار به این آتیش
هیچ هیزمی اضافه نکنم
بگذار بسوزه
و
من،سوختنش رو تماشا کنم
بگذار مدتی آواز نخونم
بگذار مدتی آهسته برقصم
بگذار مدتی آن "ترنم مرموز"را مثل ترانه ای خیابانی سوت بزنم
بگذار سرما را با لباس تابستانی
تا مغز استخوان
احساس کنم.
هوا سرد شده.
یک سرمای دلچسب.
9/17/2004
9/15/2004
9/14/2004
9/09/2004
9/05/2004
....و،ادامه سفر به روسیه.روز دوشنبه،از صبح تا دو بعد از ظهر الاف بودیم.از طرف هر خانواده یا گروه،چند نفر باید میرفتن دفتر هواپیمایی امارات برای کانفرم کردن بلیط های بازگشت.گذرنامه ها رو هم باید میبردن.من و آنارخوس و مامانم هم اومدیم از فرصت استفاده کنیم و کفش و کلاه کردیم که بریم موزه هنرهای معاصر مسکو.نقشه برداشتیم و ایستگاه های مترو رو پرسیدیم و رفتیم.وقتی به استگاه مترو رسیدیم و دو تا پلیس دیدیم،تازه یادمون افتاد که گذرنامه هامون رو همراه نداریم و اگر یکی از این گل پسر ها بیاد و ازمون مدارک بخواد کارمون زار میشه.علی الخصوص که این جماعت زبون هم نمیفهمیدن!خلاصه به اکتشاف دور و بر هتل رضایت دادیم.نتیجه هم خوب بود.یک پارک بزرگ و خیلی زیبا پیدا کردیم.این ساعت از روز،یعنی حول و حوش دوازده ظهر،مادر های جوون زیاد بودند که بچه های زیر چهار-پنج ساله اشون رو آورده بودند گردش و هوا خوری و خودشون هم سرگرم مطالعه بودن.در تمام مدت پیاده روی هوا به حدی گرم بود که من بعد از بازگشت به هتل ناچار شدم دوش بگیرم.برای اجتناب از اینکه ادامه روز از گرما نمیرم،یک تاپ پوشیدم.وقتی خواستیم حرکت کنیم برای برنامه بعد از ظهر،عقل کردم و یک ژاکت برداشتم،چون سرمایی ام و احتمال دادم بعد از غروب آفتاب باد بیاد و من کمی سردم شه و بخوام دور گردن ام گره بزنم.هوای مسکو اون روز دیوانگی خودش رو نشون داد!ما رفتیم از یک قبرستان مسکو که اغلب مشاهیرشون در اونجا دفن هستند رو ببینیم.اول هوا ابر ی شد و بعد بارون گرفت.من هم عشق بارون و خیس شدن.یک پا هم پیدا کردم و به اتفاق لیلا خانوم شروع کردیم به راه رفتن زیر بارون که ناگهان احساس کردیم این دیگه بارون نیست!داره از اون بالا سطل سطل رو سرمون آب میاد!من به حدی خیس شدم که تا یازده شب خشک نشدم و به شدت چاییدم!هنوز هم سرفه میکنم!بعد از دیدار مقبره ها ،همگی آب چکان رفتیم به سمت تپه وارابیف که دانشگاه دولتی مسکو اونجاست .این تپه بلند ترین نقطه مسکو محسوب میشه....و بعد،رفتیم سیرک قدیمی مسکو یا سیرک نیکولین،کمدین معروف روس.شاهکار بود.علنا یک سیرک حرفه ای و مهیج.واقعا بهم چسبید و به هیجان اومدم.مخصوصا بند بازی هاش که نفس ام رو حسابی بریده بود!بعد از سیرک رفتیم خیابان آربات جدید و بعد هم همگی سرما خورده برگشتیم هتل.چه گلو دردی گرفتم من!باید زود میخوابیدیم .فردا صبح اش به سمت سنت پیتزربورگ پرواز داشتیم...
9/01/2004
بعد از پارک به خیابان آربات رفتیم.درست تر بگم محله اربات.آربات دو خیابان موازی بود،آربات جدید و قدیم.آربات قدیم بازار صنایع دستی روسیه است و پر از دست فروش و رستوران های اکثرا سنتی.البته کافه-رستوران های غیر سنتی از جمله هارد راک کافه هم در این خیابون وجود داره.منزل پوشکین هم در این خیابون قرار داره،که در حال حاضر موزه است.بعد از بازدید از این خیابون(آربات قدیم) که دیدن سر تا ته اش یک ساعت وقت لازم داشت،رفتیم به مترو.ووواااااااای!مترو نبود!موزه بود!علی الخصوص قسمت های قدیمی اش.این مترو هفت طبقه است و تا نود متر زیر زمین قرار داره.شیب پله برقی هاش حدودا پنجاه درجه اس و اگر بخوای به پایین ترین طبقه برسی با پله برقی حدودا سه دقیقه طول میکشه.سال هزار و نهصد و سی ساخته شده و موبایل تا طبقه پنجم اش آنتن داره.بعد از کلی مترو گردی به میدان پیروزی مسکو رسیدیم که موزه جنگ اونجاست.فقط میتونم بگم فوق العاده بود و من به شدت متاسفم که نتونستم موزه رو کامل ببینم،وقت نداشتیم.البته لازم به ذکره که نیم ساعتی از وقتم در این مکان به گریه زاری گذشت!فشارهای این مدت و بگو مگو هایی که صبح با پدر جان سر جاموندن داشتم و حالت های پر تنش و عصبی اش،همه با هم کار خودشون رو کردن و من به ضر ضر افتادم!
قسمت هیجان انگیز برنامه ی روز یک شنبه از عصر شروع شد.برگشتیم هتل و به علت زیغ وقت(!!)در عرض یک ربع لباس عوض کردیم و رفتیم باله.باله در سالن بزرگ هتل کاسموس اجرا شد.باله سیندرلا بود و یک پرداخت جدید به این قصه و اجراش.خوشگل بود و من کلی روحم شاد شد.در حاشیه باید بگم که این هتل یکی از بزرگ ترین هتل های چهار ستاره دنیاست.(محمد گفت دومین)با ظرفیت دوهزار مسافر که مخصوص مجرد هاست.حتی فقط در یکی از رستوران هاش خانواده را میدن و تمام امکانات صرفا در اختیار مجرد هاست.
بعد از باله ،گروه هقت نفری ما و خانواده چهار نفره نامدار،به پیشنهاد و کمک علی پاشا،یکی از ایرانی های مقیم مسکو و نماینده تور در اونجا،با مترو رفتیم میدان سرخ.شب های مسکو،علی الخصوص میدان سرخ،واقعا هیجان انگیزه!در جوار میدان سرخ یک پیتزای ایتالیایی هم زدیم تو رگ , و در کنارش ودکای روسی.ممممممم!چسبید!علی پاشا و دوستش و حخانواده نامی چهار شاخ شده بودند وقتی که میدیدن من و آنارخوس با پدر هامون هم پیاله ایم!!! به احتساب مترو سواری و یه جاهایی پیاده روی تا هتل،ساعت دو بعد از نیمه شب هتل بودیم.انقدر روزی که گذرونده بودم شلوغ و هیجان انگیز بود که بر خلاف خستگی زیاد تا صبح به سختی خوابیدم و خیلی سبک.این هم از یکشنبه!
8/31/2004
که
فانتزی های ذهنی ام،قصه های شاه و پریان ام وشراب یک ساله و نیمه ام را
به صحن قضاوت احظار کردم.
کوتاه مدتی بعد
اشک هایم کاغذ را جوهری کرد،
سیگارم سوخت و به انتها رسید،
و من
همه را به اعدام محکوم کردم.
حتی اجازه ندادم
زندگی گذشته شان را مرور کنند.
همه و همه را
در عرض سی و پنج دقیقه
به جوخه اعدام سپردم.
حتی اشکی نریختم.
از من دختر نابالغی،مشابه یک زن
متولد شده.
م ت و ل د.
نگاه خیره و ذهن مبهوتم را
لای برگ نیمه تازه ای خواهم پیچید
و
به عنوان آخرین سیگار
دود خواهم کرد.
آتشین ترین فندک ات را به من هدیه بده...
شنبه صبح،حوالی هشت،با تلفن خاله جان از جا جهیدم و آنارخوس و اون یکی خاله جان هم از خواب بیدار شدن چون در برداشتن تلفن تاخیر داشتم!(تلفن بالا سر من بود)اینطوری،زنگ بیدار باش زده شد.گروه هفت نفری ما پس از کمی بالا و پایین و زود باش ،دیر باش،در لابی جمع شد و رفتیم به سمت صرف صبحانه...یک قسمت از میز،صبحانه روسی سرو میشد و من دقیقا یاد توصیفات "گورکی"از غذا هاشون افتادم:ماهی خام نمک سود ،خاویار قرمز،ماهی دودی و نان جو سفت (شبیه نان های بیات خودمون!البته اینا از قصد نونشون رو بیات کرده بودن!!!!).این قسمت میز واقعا نکبت بار بود!مخصوصا برای من که از غذای دریایی نفرت دارم.
چهل و پنج دقیقه از زمان اتمام صبحانه تا موقعی که تور میخواست حرکت کنه وقت داشتیم.با آنارخوس کفش و کلاه کردیم و رفتیم یک گشتی در اطراف بزنیم.منطقه کاملا ساکت و مسکونی بود.اون موقع صبح،یعنی حوالی نه و نیم،فقط پیرزن ها در خیابون دیده میشدن که سگ هاشون رو اورده بودن گردش.البته علاوه بر سگ و خانم پیر،شیشه های ودکا که شب گذشته ملت نوش جان کرده بودند ،جابه جا،هر ده قدم به ده قدم،دیده میشد...به نظر میرسه ملت روس اموراتشون بدون دو چیز نگذره:ودکا و سیگار.از زن و مرد،پیر و جوون،سیگارکش های قهاری بودند.
اولین بازدید ما،مجموعه میدان سرخ مسکو بود.اتوبوس روبروی خانه سفید روسیه نگه داشت،همون دومای روسیه.جالبه.سرخ هیچ ربطی به کمونیست ها نداره.سرخ در فرهنگ عامیانه روس یعنی زیبا.واقعا هم مجموعه زیبا و وسیعی بود.معماری روسی،معماری جالبیه.اکثر کلیسا ها و بناهایی که تقلید از بناهای غربی و اروپایی درشون نقشی نداره،حسابی رنگ و وارنگ هستن .من با دیدنشون یاد خونه ی از شیرینی ساخته شده هنسل و گرتل می افتادم!کلیسای واسیلی مقدس یا در زبان خودشون بلاژنووا،همون کلیسای معروفیه که نماد روسیه اس و در کتاب ها عکساش رو دیدیم.با گنبد های غیر قرینه و رنگی، .برج اسپاسکایا(اسرار آمیز) با ساعتی که هر پانزده دقیقه یک بار زنگ میزنه و مقبره لنین در اینجا قرار داره.دیدن مومیایی لنین از نزدیک خالی از هیجان نبود.کاملا مورمورم شد وقتی دیدمش.لنین خوابیده.به شدت هم براش احترام قائل هستند.اولا که در بدو ورود به شدت بازرسی میکنند و بعداش هم باید خبر دار وارد شی!من موقع ورود دستام در جیب هام بود.یک سرباز قلچماق سرم داد زد و بهم فهموند که دستم رو از جیب هام در بیارم!اون تو هم به محض اینکه شروع میکردی به حرف زدن،ده تا سربازی که دور تا دور مومیایی بودن،محکم میگفتن هیسسسسسسسسس.!!!تا دلت بخواد در اون میدان عروس دیدیم که با لیموزین و ساقدوش هاشون می اومدن عکس بگیرن.
قسمت دیگه میدان پارک الکساندر بود و مجموعه کاخ کرملین.خودشون میگن کرمل،معادل ارگ ما در فارسیه.داخل کاخ کرملین جایی بود به اسم میدان کلیساها که هفت کلیسا در اون وجود داشت.یکی از یکی پرزرق و برق تر.کلیساهای ارتدکس وحشتناک زرق و برق دارن.من یکی که از رنگ طلایی به کار رفته توشون سرگیجه و تهوع میگرفتم.قسمتی از پارک الکساندر مرکز خرید معروف گیوم قرار داره.باید زیر اسمش مینوشت:فقط نیگا کن!!!
کل این بازدید ها،به انضمام چهل دقیقه ناهار ،ده صبح تا هفت بعد از ظهر طول کشید.ساعت هشت و نیم- نه،بعد از کمی استراحت،با خانواده راه افتادیم و رفتیم گشت زدیم و در یک کافه با مزه ی کنار خیابون آبجو و ودکای روسی زدیم تو رگ!ساعت دوازده و نیم هتل و لالا!شب به خیر!
8/30/2004
شوروی فروپاشی کرده و سیستم هم ظاهرا عوض شده،اما همه چیز در حد همین ظاهر باقی مونده.هنوز سایه کی.جی.بی رو میشه روی روسیه سرخ احساس کرد.به محض ورودمون به مسکو،حدود سه ساعت در فرودگاه معطل شدیم.چرا؟چون اولین گروه ایرانی بودیم که از طریق اون فرودگاه وارد میشدیم و متصدی ها از وزارت کشور چیزی مبنی بر اجازه ورود ما دریافت نکرده بودن!سه ساعت تمام برای اینکه لیست اسامی ما از طرف وزارت کشور به فرودگاه فکس شه ،طول کشید. ازسیستم بروکراتیک و کاغذ بازی های مرسوم در امان نموندیم.سه ساعت برای افرادی که از دو و نیم صبح در فرودگاه بودن زمان طولانی ای محسوب میشه!
از اون فرودگاه تا خود شهر یک ساعت ونیم راه بود و از مرز شهر تا هتل یک ساعت و نیم دیگه.با احتساب ترافیک ما چیزی در حدود چهر ساعت و خرده ای در راه بودیم.
مسکو شهر خاصی اِ.خیلی بزرگ و سبز.شش فرودگاه داره.در چهارتاش پروازهای بین المللی و داخلی انجام میشه و دوتای دیگه منحصرا داخلی.چهار حلقه دور مسکو قرار داره.چهار جاده کمربندی دایره وار،دور تا دور شهر.ترافیک اش مثل تهرانه و کاملا غیرقابل پیشبینی.معماری شهر خیلی خاصِ خودشه.تمام خونه ها مثل همه وخیلی یکدست.از روی خونه ها ابدا نمیشه تشخیص داد که در چه جور محله ای قرار داری،صرفا حدود وضعیت اقتصادی یک محله رو از روی ماشین هاش میتونستی بفهمی. ... واییییییی پسر چه ماشینایی بود!سرم از توپی بعضی هاشون کاملا سووووووووووووووووووت میکشید!
هتل ما جایی در شرق مسکو بود،یک محله مسکونی و بسیار بسیار سبز.
یاهو ودر چرت و پرت محض درباره ی مسکو گفته بود!دو روز نصفی هوای مسکو به حدی گرم بود که من با تاپ عرق میریختم وقسمت هایی از بدنم که از لباس بیرون بود الان حسابی آفتاب گرفته و برای من که پوست وحشتناک سفیدی دارم،برنزه محسوب میشه!
این از روز اول!
8/29/2004
در کل، خوب بود.هم اتفاق های هیجان انگیز افتاد هم اتفاق های ناجور.یک هفته پر ماجرایی بود.مخصوصا اینکه با یک آژانس نسبتا کلاهبردار طرف بودیم!آژانسی که سر تاسر و بیش از حد نرمال به فکر منافع خودش بود و بیشتر هزینه رو به گردن خودمون انداخت اونجا و یک شب هم از سنت پیترزبورگ زد،اونم چه زدنی!هم سفرها یکی از یکی شاهکار تر!!!نمیدونم پنجاه و یک نفر با این همه تفاوت فکری و فرهنگی،چطور تونستن یک هفته کنار هم دوام بیارن.تازه درگیری اساسی هم پیدا نکنن!مثلا من و آنارخوس با تاپ و شلوار برمودا میچرخیدیم و خانم بغل دستی با یک روپوش گشاد و بلند و روسری سیاه که تا بالای چشم هاش پایین کشیده بود و مدام به ما دو تا چپ چپ نگاه میکرد.یا مثلا مامان من گیلاس اش رو صد بار از شامپاین پر و خالی میکرد و بلند به سلامتی همه می نوشید و خانم میز بغل دستی مشروبش رو یواشکی میریخت تو آب پرتقال اش که همه فکر کنن مثلا این خانوم مشروب نمیخوره!من خودم میرفتم با رقاص های روس که تو کشتی برنامه اجرا میکردن میرقصیدم و دختری که تقریبا هم سن و سال من بود،کمی هم جوونتر،وقتی یک نفر اومد دست اش رو کشید از سر میز بلند کرد از باباش اجازه گرفت!تازه اینا ساده ها و مسخره هاش هستن!متاسفانه به خاطر همین عدم هماهنگی فضای تور بسیار پر تنش بود.در حدی که روز دوم،من به گریه افتادم و وقتی رفتیم از میدون پیروزی مسکو دیدن کنیم،بنده از اول تا آخرش در بغل مامان جان های های گریه کردم.البته با گریه کردن،نه تنها از مسائل سفر خالی شدم،که تمام ناراحتی ها و فشار های این مدت هم،یه جورایی با اشکام ریخت بیرون و من با راحتی قابل توجهی به سفر ادامه دادم....از یک چیز مطمئنم،حتی الامکان دیگه با بابام،خاله ام وشوهر خاله ام مسافرت نمیرم که نمیرم که نمیرم!چرا؟بابام به شدت انعطاف نا پذیر و منضبط هست.هر گونه بی نظمی به شدت عصبی اش میکرد و طبیعتا این استرس اش رو به اطرافیانش منتقل میکرد.تا آخر سفر هم با تاخیر ها و بی نظمی هایی که یک تور داره اصلا کنار نیومد و یک بند حرص خورد و هر کی هم دور و برش بود حرص اش سر اون خالی میشد!من هم از این مقوله بی نصیب نموندم البته!خاله جان هم که ماشا الله!غرغرو!گاها غرغر هاش از حد تحمل خارج میشد.دائما هم نگران بود.نگران همه چی!و با دیکتاتور مآبی خاص خودش همه رو مجبور میکرد پابه پاش بیان!من و آنارخوس و مامانم هم که موجودات راحت و بی خیالی هستیم جون به سر شدیم و تصمیم گرفتیم از این به بعد همه رو بپیچونیم و سه تایی سفر کنیم....از دیگر حواشی سفر،سیگاریدن من بود.آنارخوس به شدت نفس اماره بنده شد و هوای خنک و مرطوب هم مزید بر علت!واقعا بعد از دو نخ سیگار پشت سر هم زندگی قابل تحمل تر میشد!وینستن لایت اونجا با مال ایران زمین تا آسمون فرق اش بود.تازه فیلتر هم داشت....پسرهای روس جدا خوب ان!من یکی که از دید زدن سیر نمیشدم!تیپ و قیافه هاشون بسیار به مذاق من یکی خوش آمد!ایضا دخترهاشون.از اینکه همگی انقدر ورزیده و صاف و صوف بودن و اعتماد به نفس تو صورت هاشون موج میزد لذت میبردم.در عین حال همگی فوق العاده جدی و اون لوسی و عشوه لوندی تهوع آور دخترهای ایرونی رو نداشتن.مگر رقاص هاشون،که خب شغلشون ایجاب میکرد....ممممم.فکر کنم حرف زدن از حواشی کافی باشه.بعدا در باره ی نظراتم روی مسکو و سنت پیتزربورگ و کاریی که انجام دادم حرف میزنم.
8/19/2004
از این تهران گرم و دودآلود میرم به سرزمین خنک و بارونی روسیه.هیچی نمی تونست بیشتر از این خوشحالم کنه که تو یاهو ودر ببینم که هوا نیمه ابری و بارونیه.از همه ی اینا مهمتر حضور آنارخوسه،که خوش گذرونی رو دو چندان میکنه.
دوست دارم همین امشب،توی فرودگاه،این هیوایی که بیشتر شبیه قوطی نوشابه فشرده اس رو ،توی سطل آشغال بندازم و سرحال ،با کللللی تجربه ی جدید برگردم.بعد از کلی با خودم کلنجار رفتن،تصمیم گرفتم با خودم سیگار نبرم و از هوای پاکیزه استفاده کنم!!!البته با علم به اینکه پدر جان بساط پیپ رو فراموش نکنه.ودکای روسی بدون دود؟!ولی فکر کنم آنارخوس یه چیزکی با خودش بیاره!آخ!یادم میره همه اش که وضعیت صد در صد خانوادگیه!باید اندکی پاستوریزه بود.نمیشه به پدر جان هم یاد آوری کرد که پیپ اش یادش نره!خیلی تابلو میشه!
وای،وقتی یادم میافته فردا شب این موقع مسکو ام و هفته ی بعد این موقع سن پیترزبوگ(سن پترز بورق)،نیشم از بنا گوش سمت راست تا بنا گوش سمت چپ امتداد پیدا میکنه!!!...هیوا جون سفر به خیر
8/16/2004
به کمی سرما،وقفه،آرامش و سنگینی نیاز است.کسی سراغ نداره؟
8/14/2004
8/07/2004
تنها تسكيني لحظه اي بر وياري تمام نشدني,با استفراغ يك پاراگراف كلمه!
8/04/2004
بباف.پيله را از نو بباف.از نو پاره كن.از نو نفس بكشششششششش.
8/03/2004
8/02/2004
كودكم از خواب پريد.از خواب چندين و چند هزار ساله ي خود بيدار شد.منتظر بود,غافلگير نشد.همه چيز را در روياي شبانه مدفون كرد,آرام و بي صدا.هيچ وقت انقدر آرام از خواب بيدار نشده بود.كودكم برايم لالايي ميخواند.من به خواب ميروم تا ويرانه هايي ديگر.هزاره ها هرگز تكرار نخواهند شد و من همچنان به راه.به خواب خواهم رفت و صبح گاه,بارِ هميشگي را براي قافله اي دگر مدفون خواهم كرد...
اسباب بازي جديد ميخوام.از دستِ لگو هام كاري بر نمي آد. ذهن ام تصوير بيشتري نميسازه.يك هفته تموم شده.همه چي دراه تكرار ميشه.من اسباب بازي جديد ميخوام.
از اين ورق ها هم خسته شدم.تكراي شدن.اين فال هاي ورق هم حرف جديدي براي گفتن ندارن.چند نوع چيدمان و كنار هم قرار گرفتن و بعد با حالتي غير پريوديك,تكرار و تكرار شدن.نه.ديگه غافلگير نميشم.
چهار سال پيش همين موقع فكر نميكردم كه دو سال پيش همين موقع ,تو آتن ,تو تاكسي نشسته باشم و به سمت يه بار در حركت باشم.الان,نميدونم دو سال ديگه كجا خواهم بود,اما اگه,دو سال ديگه,اين موقع,همين جايي باشم كه الان هستم,بدون شك,بعد از اينكه اينجا تايپ كردم,"من هنوز همين جام",پنجره رو,كه يك قدم بيشتر ازش فاصله ندارم باز ميكنم و ميپرم پايين.اگه مردم,كه هيچ,اگر زنده موندم و بدنم هزار پاره شد و همين نيمچه عقلي كه دارم در اثر ضربه مغزي پريد,من رو بكش.هر وقت خبر متلاشي شدنم بهت رسيد,بپر بيا و من رو بكش.باشه؟
عزيزم شما نميخواي به من تلفن كني؟اگر من همينجوري منتظر بمونم تا بعد از تلفن تو آن لاين شم,همينجور به شر و ور گفتن ادامه ميدم ها!
8/01/2004
7/26/2004
7/22/2004
7/13/2004
7/05/2004
6/29/2004
6/28/2004
6/27/2004
هر بار,در اولين نگاهِ انها كه روزي مرا ميشناختند,ميميرم و دوباره,در چشمشان متولد ميشوم.هيوايي ديگر,هيوايي كه من نيستم.گاه به گاه,با به ياد اوردن كلمات تحسين اميزشان,راست يا دروغ,دل اشوبه ي خفيفي ميگيرم.شايد,واقعا,"وسوسه اين است".
6/18/2004
و من
احساس ميكنم
در رحمِ تمام تنهايي دنيا
نطفه ام بسته شده.
اينجا,تصويري است
كه
من نيستم.
زيبايي,جايي آن طرف تر
فرسنگ ها پشتِ سرم
درست در نقطه ي گريزي
كه
هيچ يك از خطوط اش به من نميرسد
شكل گرفته.
آن صدا,صداي چه كسي بود؟
اهميتي ندارد.
مهم آن لحظه ي بكر بود,
لحظه ي "جان دادن"
در آن صدا
و سكوت كوتاهِ ممتد
و چند لحظه عرياني...
6/09/2004
6/07/2004
6/06/2004
6/03/2004
يك پيوست بي ربط:يارو طوري از بچه درا شدن حرف ميزد و طوري ميگفت دلش ميخواد بچه درا شه كه انگار داشت از داشتن يك جفت كفش حرف ميزد.چي تو كله ى ملت ميگذره؟
5/26/2004
Breathe deeply.This too, will pass.
اِاِاِ؟realy?امممممممم...اينم كه شد يه brick ِ ديگه in the wall.اين ديوار كذايي يه روزي به بي ارزش ترين كلكسيونِ دنيا تبديل ميشه.
5/21/2004
5/17/2004
5/13/2004
5/10/2004
5/07/2004
من,باز هم در مركز اين "تهي"فرتوت ميشوم.ميفهمم كه اندامِ ناقصي ندارم و درخشندگي تابناكِ بعضي خاطره ها.اجير كردن گوركن ها كار سختي نبود.ترجيح دادم,صرفا نظاره گرِ حاصلِ قتل ام, در حالِ مدفون شدن باشم.اميدوارم فراموش نكنم به سنگ تراش يادآوري كنم به سنگ يادبود نيازي نيست.
5/06/2004
5/03/2004
4/29/2004
4/28/2004
4/27/2004
4/26/2004
4/25/2004
4/22/2004
سايه ام براي خودم كافيه كه هميشه دنبالمه.سايه ي تو زيادي سنگين اش ميكنه.بسه ديگه.يك سال پيش همين حدود ها هم داشتم داد ميزدم كه"مرا و هق هق مرا در اين كشتزار رها كن"
4/20/2004
outside,it's now raining,and tears are falling from my eyes
4/19/2004
4/17/2004
پشت اين مجسمه كجاست؟جلوي اثر كجاست؟وناخوداگاهي كه فرم ها زاييده اش هستند.عدم درك تلاش ديوانه وارش براي توضيح و معنا كردن و تعبير .من مصداق خارجي نام ام هستم يا نامِ من نتيجه ي حضورام؟ وقتي چشم هاي جستجو گرش در حدقه ميچرخيد ژله ماهي هايي كه بي هدف با سرعت زياد در حركت بودند,برايم تداعي ميشد.تو جدا در تلاش هستي تا از تصاوير ذهنيِ من تصوير بسازي؟خلقِ چيزي كه وجود ندارد و منشا الهام كه كاملا محو شده, هست .بيشتر نامي كه به خود گرفته بود كنجكاوي دنبال كردن اش را به من ميداد."ببوس و بگو". وقتي با اين جزئيات آرايش صورت اش رو ديدم كمي چندش ام شد.نوعي مواجهه ي ملموس اما به شدت دروني.نمايان كردن اعتراض,آن هم انقدر مستقيم؟فرصت دقيق تر شدن كاملا از من گرفته شد...و اما آنچه در زمين پيدا ميكنيم."تا ابد تو را دوست خواهم داشت" و با پنجاه سطل مواد منفجره ى بسيار خطرناك آن را به تو ابراز خواهم كرد.
4/16/2004
4/13/2004
4/12/2004
4/09/2004
4/08/2004
4/06/2004
4/05/2004
4/03/2004
4/02/2004
3/31/2004
3/26/2004
از اين داستان هاي رمانتيك-دراماتيكِ من كه بگذريم,اي كاش ميتونستين بياين و من رو در وجنات سفر ببينيد.يك جانور چهل و هشت_چهل و نه كيلويي با يك متر و شصت سانتي متر قد,با يك كوله ي گننننننننننده و كيسه خواب,تركيب بسيار مضحكي ايجاد كرده!بيشتر يك كوله ي هفتاد ليتريِ خرسِ كه يك جونور بهش اويزونه!!!تا حالاش كه علاوه بر خودم,هر كي منو ديده از خنده فروگزار نكرده!
3/25/2004
3/24/2004
3/21/2004
3/18/2004
3/17/2004
3/15/2004
من اگر آدم كمي تا نسبتي متمول بودم,حتما عكس العملم در برابر استرس هاي رواني,خريدِ الكي بود.يعني از اون دسته از آدما ميشدم كه هي راه به راه خرج ميكنن.اينو امروز فهميدم.بعد از اينكه از شقايق برگشتم,رفتم يه سر كلاس زبانم,در كمال تاسف و شرمندگي فهميدم كه مشروط شدم,انقدر بهم فشار اومد رفتم دو تا لاك خريدم!هفته ي پيش هم يكي ديگه خريده بودم!خوبه باز ادم مفاسي هستم...!!!نميدونم اگر اين داروخونه ي قانون سر راهم نبود چي ميخواستم بخرم؟!
از لحاظ اب و هوايي كاملا هنگ كردم.برف از كجا پيداش شد؟!درسته كه من عاشق هواي برفي و ابري و گرفته ام,اما من كم كم داشت اب و هوام بهاري ميشد و حساسيتم شروع شده بود و لباس گرم ها داشتن فراموش ميشدن!چي شد؟اگر الان اعصاب گلي شدن داشتم,يه كم با لباس كم ميرفتم بيرون از هنگيدگي در بيام.
دچار ترس از وقت كم اوردن شدم.كار خاصي هم ندارم...
مزخرف و خسته كننده ام.
3/11/2004
3/05/2004
3/04/2004
2/29/2004
نه تنها لذتي به من نميدهند
كه
تمام لذتم را ميكشند.
اگر ميلرزم,لرزش حاصل از اشمئزاز است.
جستجوي انگشتاني كه
صرفا لطافت فيزيكي را ميخواهند,
روز ي هزار بار
مرا,ميميراند.
من,بدون هيچ حضوري
من,بدون هيچكس
عاشق شدم.
مرا به جرم عاشقي
سنگسار خواهند كرد.
من ,
با صداي آهسته
زمزمه وار
و
زير لب
خواهم گفت:
"دوست ميدارم".
2/28/2004
من درد دارم
من در انتظارم
من جنيني در خود فرو خورده دارم
كه گهگاهي ,با چنان شتابي رشد ميكند
كه هر آن انتظار تولدش را ميكشم.
امشب هم
باز هم امشب
درد دارم و انتظار ميكشم
انتظاري كه انگار
هيچوقتِ هيچوقت سر پايان ندارد
من با اين تولد خواهم مرد...
هراس از مرگ و دردناكي رشد اين جنين و ميل به رهايي از اين درد
تركيبي آنچنان متناقض ميسازند
كه
گاهاً فكر ميكنم
سرنوشتم چيزي جز پوسيدن در اين مانداب مرطوب
نخواهد بود.
نه.تنهايم بگذار!
حتما جز درد كشيدن يا مردن راه ديگري هم هست....
و كمتر چيزي
انقدر
برايم ملموس است.
2/21/2004
2/20/2004
2/16/2004
2/15/2004
داشتم با آ حرف ميزدم,وسطش گفت كه اي يارو تلفنت رو ازم خواسته منم بهش دادم ,باهات كار داشت.اولا سه رزو طول كشيد تا يادم اومد اين كيه!بعدش هم كلي فكر كردم اين با من چه كاري ميتونه داشته باشه؟احتمال دادم كه يه كار درسي مرسي داره يا ميخواد از دپارتمان عمران دانشگاه ما يه اطلاعاتي بگيره يا هر چيزي تو اين مايه ها.دو سه ساعت بعد خودش زنگيد,اولا دو ساعت لوس بازي كه من كي ام و حدس بزن و من كي باشم خوبه و...ساير ننر بازي ها.(صداش شبيه يكي ديگه از دوستام بود كه صد ساله ازش بي خبرم و داشتم فكر ميكردم كه شايد اونه كه با اين ننر بازي ها سو تفاهم بر طرف شد!)دو ساعت ور زد كه ولنتاين مبارك و ديشب زنگ زدم نبودي و من بي كس و كار تو خونه تنها بودم واينا.منم همه اش منتظر كه ببينم چي كار داره.اتفاقا حدسم خيلي بي راه نبود!از دانشكده ي عمران اطلاعات ميخواست,اما چه اطلاعاتي!آمار يكي از دختراي 76ي رو از من ميخواست!بعدش هم كلي توضيح داد كه سو تفاهم نشه براي يكي از دوستام ميخوام كه در حال حاضر با اين خانوم ارتباط كاري دارن!!!!اگر يه كم با هاش صميمي تر بودم صد در صد رو سر خودش و دوستش استفراغ ميكردم.ابله.بهش ميگم خوب به دوستت بگو بره مث آدم باهاش حرف بزنه اين بامبول و بازي ها رو نداره كه؟ميگه نه,يارو دوست نداره سنگ رو يخ شه و نه بشنوه....اي ووووااااااااااااااااي!كلي نشستم براش رجز خوندم كه دادش من اين اشتبااااااااااااااااهههههههه.تقريبا به شدت مودبانه به هيكل اش گند زدم,تازه خوشش اومده!گير داده كه بيا با هم يه شب شام بريم بيرون من از اين بحث ها خوشم مياد!در اين موارد حرف بزنيم!يكي به اين پروفسور بگه كه اشتباهه!...هيچيه هيچي,كلي خنديدم!
هورا.ديروز كلي كادو گرفتم و الان هم دارم باهاشون حال ميكنم.اصولا ولنتاين پديده ي بي ربطيه,اما حسن اش اين بود كه ديروز با بچه ها دور هم جمع شديم و كلي خنديديم و به هم كادو داديم.بهانه ي خوبي بود...جاي نادر هم حسابي خالي بود,خيلي خورد تو حالم كه نيومد.
اين بود گزارشي ناقص از احوالات بنده.
2/09/2004
2/07/2004
ديوانگي و جنون. به سمتم بازميگردند. واقعي تر از هميشه. علف هاي خزان زده كه انگار يك باد خيلي شديد لابه لايشان گير كرده... من,دوباره,تجلي يك رويا يا احساس شدم. توده ي بخار آب. فقط توده ي بخار آب اما من زيبا ميبينمش. يك سوال! چطور اسب هاي وحشي ات را در خطوط محو صورتم پيدا ميكني؟ روي شاخه هاي خميده ي يك درخت با خودكار قرمز بدرنگي يكديگر را تصحيح كرديم! نمره اي كه به من داده شد برايم از اهميت ساقط است. من لذت را جستجو كردم... من براي "خود"بودنم, نيازي به تاييد كسي ندارم! من و تو از زيبايي تجربه هاي متفاوتي داريم. هيچكدام ما"بودن"را يكسان تجربه نميكنيم. من تصور ميكنم نيازهاي من هستند كه ميزان جاه طلبي هايم را تعيين ميكنند. پرواز براي من هيچ چيز را تداعي نميكند. هيچ چيز. چيزي را بايد به خاطر سپرد؟ هيچ چيز يك بار "ديگر" براي من تكرار نخواهد شد. اين جنون مرا به اوج خواهد رساند و محكم به زمينم خواهد زد. محافظه كار بودن يا نبودن؟! مسئله و وسوسه,به اتفاق,اين است!
2/05/2004
2/02/2004
1/30/2004
1/29/2004
پارسال همين حوالي تولد هدي بود...ابدا نميتونم باور كنم كه فقط يك سال گذشته.براي من خيلي طولاني بود.خيلي خيلي زياد.به شدت احساس سالخوردگي ميكنم.حس خوبي نيست....روبروي هم با يك فنجان چاي.بارها اين "اتفاق"افتاده.بارها نشناختم.بارها تحسين كردم و بارها متنفر شدم.و گاهي مثل امروز حس همدردي هم را برانگيختيم . ما هر دو سالخورده ي ذهنمان شديم.من و هيوا.
1/27/2004
1/23/2004
فكرهايم
با بدنم
همخواني نداشت.
ارتعاشي را حس ميكنم
كه
براي خودش
كنج اتاق لالايي ميخواند...
چندي پيش
تصميم گرفتم
رحم ام را از بدنم خارج كنم.
رشد جنين,به اندازه ي كافي
برايم ملموس نبود.
فقط تكان هاي پايين شكم...
هر شب موقع خواب حركت را در آن توده ي لزج و گلابي شكل
با دستهايم
لمس ميكنم.
همچنان صداي لالايي...
به چشم هايم احتياج دارم.
سرم را به بدنم ميچسبانم.
1/21/2004
1/20/2004
هيچ ايده اي ندارم .من روز به روز افسرده تر و منفي باف تر ميشم يا دنيا روز به روز گند تر؟يا هر دو موازي هم ؟!...باز هم نميدونم,اين خوبه كه دليل افسردگيم رو ميدونم يا اگر نميدونستم بهتر بود و همه چيز پاي يك ياس فلسفي عادي نوشته ميشد؟... چيزي كه عمري به چشم يك دژ محكم بهش نگاه كردي,تكيه دادي ,اطمينان كردي و با همين اطمينان جلو رفتي و بعد احساس كردي كه همه چيز بيش از حد خوب به نظر مياد, شك كردي و بعد ... دروغ بزرگ فاش شد...همه ي اينها رو از تغييرات عجيب تصاوير ذهني و ايده آل هام فهميدم ...انتظار حمايت شدن از بيماري كه خودش به حمايت احتياج داره به شدت بيهوده اس....
1/17/2004
1/15/2004
1/14/2004
1/13/2004
: ممم.هيچي.پدر,مادر,چند تا همبازي,مراقبت هاي روزمره و كشفيات ساده ي كودكي...نه هيچ چيز قابل توجهي وجود نداره.هيچ چيز.
-و نوجواني؟
: بحرانهاي ساده اما نه چندان روزمره.هيچ چيز قابل توجهي وجود نداره..
-يك اتفاق خاص يا بسيار اثر گذار از زندگيت؟
:نه.همه چيز بسيار شفافه.هيچ چيز قابل توجهي وجود نداره....هيچ چيز...من خيلي ساده سايكوتيك شدم.خيلي ساده.
1/12/2004
بوي نا,بوي كهنگي,بوي انباري خونه ي قيطريه ي مامانجون اينا.بوي اتاق زير شيرووني.خودم و فكرمو گذاشتم تو صندوق,چند تا ورق نفتالين هم گذاشتم لابه لام كه بيد نخورتم.لطفا شش ماه يك بار نفتالين ها رو به روز كنيد,اكسپاير ميشن,حيف بيد بهم بزنه.متشكرم.
1/11/2004
امروز صبح واقعا از خنده از صندلي پرت شدم پايين!دوستان لطف كرده بودن و سعي كرده بودن اين دختر صفيه يا صفيح كه من باشنم رو متقاعد كنند زلزله قابل پيش بيني نيست!البته در كنار عصبانيت بعضي ها,چند نفري هم استقبال خوبي داشتن!علي كه تصميم گرفته همه رو دعوت به كمپينگ در خيابان بكنه,همون شب بيست و يكم!كيسه خوابها و چادر ها رو روبه راه كنيد!ميخوايم در يكي از ميادين تهران چادر بزنيم!!!!!به پيش!
1/08/2004
فعلا مسائل زندگي من هم در اين دو كتگوري قرار گرفته...بد فرم داره خوش ميگذره.
1/07/2004
1/06/2004
و دوباره بر اساس حماقت بي انتهايم,حرف زدم.از خودم و ازقسمت كوچك,خيلي كوچك,از دردهام. و او,دوباره با تمام وجود نگراني از سر گرفت و تشخيص هاي طبي شروع شد,كتابها در مغزش ورق خوردند و دستورالعمل ها يك به يك جلوي چشمهاش رژه رفتن... آهان!پيدا شد!..."تو داري از خودت فرار ميكني". ... آره عزيزم.من دارم از خودي كه تو برام ساختي و بهم ديكته كردي فرار ميكنم!كشف بزرگي نبود!من دارم مثل سوسكي كه به پشت افتاده و داره دست و پا ميزنه كه برگرده ,از آرامش هر روزه اي كه برام ميسازي فرار ميكنم.حتي تصور جيغ هاي گوش خراش من,ميتونه تو رو به احتضار بندازه.گوش هات رو بگير!نميدونم كي اين جيغ وحشتناك از گلوم خارج ميشه. لبخند هاي مليح ام چندان قابل اعتماد نيستند..ساختگي اند.كاملا ساختگي. ...
1/04/2004
قبلنا وقتي دچار استرس ميشدم,ميرقصيدم حالم بهتر ميشد!مثل اينكه تاثيرش رو از دست داده!اين بار نكته ي اميدوار كننده اي كه وجود داره,اينه كه بر خلاف دفعه هاي قبل كه وقتي امتحان داشتم افسرده ميشدم,اين بار به طرز افتضاحي شادم!انقدر كه گاهي نميتونم وسط خيابون از قهقهه خود داري كنم!البته همه اش به خاطر گند هاي شاهكاريه كه اخيرا زدم!خودم هم خنده ام ميگيره!البته به دلايل امنيتي ترجيحا اينجا عنوان نميكنم!!!!!(جوجه هه,اگه بهت بگم از خنده غش ميكني!)