Showing posts with label crazy and feminine. Show all posts
Showing posts with label crazy and feminine. Show all posts

3/14/2015

On the street the air was cooler; there was a light breeze. I let go of Peter's arm and began to run. I was running along the sidewalk. After the first minute I was suprised to find my feet moving, wondering how they had begun, but I didn't stop. ... I was out of breath already, but I had a good head start on them. I could affrod to slow down. Each lamp post as I passed it became a distance-marker on my course: it seemed an achievement, and accomplishment of some kind to put them one by one behind me.

The Edible Woman-Margaret Atwood


بعضی وقت ها دلت می خواهد دکمه پاز را پیدا کنی. وقت ات به گشتن دنبال دکمه پاز می گذرد. همان موقع که می گردی، به لحظه فشار دادن اش فکر می کنی. به اتفاقی که قرار است بیافتد. همهمه یک آن خاموش می شود. همه بی حرکت. مثل استوپ رقص. همهمه و سر وصدا و ریتم یک آن می خوابند.اینطوری بهتر است. تو هم به زندگی ات میرسی. با خیال راحت.
بعضی وقت ها هم اینطوری است. باید یک آن، یک آن و غافل گیرانه ول کنی. شروع کنی به دویدن. فرار کنی از چیزی که نمی دانی دقیقا چیست. بدوی. تا جان داری بدوی. قالشان بگذاری. بروی تا نفس داری. نگذاری بهت برسند.


10/01/2014

هواس ام پرت بود و حوصله کار کردن نداشتم. از کار زودتر آمدم بیرون، شاید دو ساعت و نیم یا سه ساعت زودتر از روزهای دیگر. می دانستم باید کجا بروم.یک راست آمدم کافه روبه روی سینما مدیسیس. کافه محبوب من، وسط پاریس پنجم. کاناپه ام خالی نیست. دو تا دانشجو، احتمالا دانشجو های سوربون، رو کاناپه ولو هستند، آبجو ها را نصفه روی میز رها کرده اند و مشغول ماچ مالی اند. میز گرد گوشه کافه هم خالی نیست، چهار نفر مشغول درسته قورت دادن شام زودوقت هستند که به سئانس ساعت هفت سینما برسند، بی شکم گرسنه. دم پنجره هم جا نیست. این جوانک ها همه جا را گرفته اند که! یک میز خالی وسط کافه شلوغ پیدا کردم. سعی می کنم بقیه رمان دانیل پناک را بخوانم. تمرکز نداشته و ذهن پخش و پلام نمی گذارد. بعد از اینکه دختر خوشگل گارسن مو فرفری-لب قرمزی شراب را گذاشت جلویم و رفت، مالسکین را رو کردم. توهم گرفتم که همه سر برگردانده اند و مشغول زل زدن به من ودفترچه ام و خط دبستانی فارسی ام هستند و همه دارند فکر می کنند وای این چه خطی است؟ این چه زبانی است؟ این چه داستانی است؟ ... اگر می شد حتما سرم را فرو می کردم در دفترچه ام، به قول انگلیسی زبان ها لیترالی. ترسو شده ام. حالا سر درد از کجا آمده این وسط؟ زل زلِ مشتری های کافه کم نبود؟ می دانم از کجا آمده. این سر درد معروف بی حوصلگی است، محصول یک روز کامل کاری بی حوصله بودن و مقاله علمی خواندن و دانشمند شدن و مهندس شدن و مقاله نوشتن. حوصله ام از این علم و دانش و مهندسی دوزاری ام سر رفته. 


هر چی این بالا نوشتم زر زر محض است. یک پاراگراف زر زر برای اینکه نروم سراغ اصل مطلب. برای اینکه اعتراف نکنم غم دارم، خیلی. امروز استفانی همه بار و بندیل و اسباب و اثاث اش راسپرد به اسباب کش ها و برگشت لیون. قراردادش تمام شد. دیگر بیشتر از این هم حوصله پاریس را نداشت. گفت بر می گردد لیون پیش خانواده اش، پیش دوست هاش. گفت تحمل دور بودن ندارد. گفت بر می گردد لیون، تمام زوراش را می زند که لیون کار پیدا کند و همان جا بماند و بمیرد. البته بمیرد را نگفت.

استفانی، خودمانی اش می شود اِستِف، رفیق گرمابه و گلستان ام نشد. یعنی کلا جورِ متفاوتی زندگی می کنیم. اما! اما در این یک سال و نیم ای که همکار بودیم، خیلی با هم رفیق شدیم. زیر «خیلی» جمله قبل سه بار با خودکار قرمز خط می کشم و روی اش را هم با ماژیک شبرنگ نارنجی می کنم. ماجرا از این قرار است که به نظرم آن روزی که دریچه نگاه به دنیا را در مغز هر کسی کار گذاشتند، دست بر قضا دریچه ی من و استف یکسان از آب درآمد، زاویه، منظره، نور و صدای یکسان. فکر کنم خوش شانس بودیم که با هم همکار شدیم. شانسِ آشنا شدن با آدمی که دریچه اش عین مال تو است، این است که یک هو از سنگینیِ آن حسِ «تنهایی عمیق» معروف خیلی کم می شود، تنهایی عمیق چه در خوشی، چه در ناخوشی. و خوب این نعمتی است.

استف بند و بساط اش را جمع کرد و رفت و من غمگین ام، خیلی. یک جور حس بچه یتیم بودن. لورا، لتیسیا، سولن، آنتوان و ایرما هم که رفتند همینطوری شدم. فکر کنم هشت سال پیش، وقتی دوست هام و خانواده ام را در سالن فرودگاه مهرآباد محکم بغل کردم و خداحافظی کردم، وقتی به همه سپردم «گریه نکنیدها! زود می بینم همو!» نمی دانستم دارد چه بلایی سرم می آید. نمی دانستم دارم ظرفیت خداحافظی کردن ام را یواش یواش از دست می دهم. نمی دانستم هشت سال بعدش اینطوری می شوم که وقتی دوستانم از من خداحافظی می کنند دلم می خواهد بلند فریاد بزنم نروید! نروید بابا جان! کجا می روید؟ همه جا همینطوری است! واسه چی می روید؟ و وقتی بهم می گویند (مثلا) تو خفه! تو که خودت رفتی! بهشان بگویم اره من رفتم ولی شما «نروید».

      

9/18/2014

در زندگی مشترک روزهایی هست که چشم باز می کنی و می بینی که ای دل غافل! در یک «وضعیت»ی هستی که من اسمش را گذاشتم وضعیت «اره تیز و بدقواره و چِقِر، تا یک سوم در مقعد فرو». وقتی از این وضعیت حرف می زنم از چه حرف می زنم؟ 
صبح از خواب بیدار شدی، همه چیز ظاهرا نرمال است. روز آرام و آفتابی ای در پیش روی ات است، جلسه نداری، قراری با کسی نداری، به ددلاین ها هم رسیدی، همه چیز خوب است، ظاهرا. اما! اما، نفس ات بالا نمی آید. احساس خفگی می کنی. قلب ات هزار تا در دقیقه می زند. کلافه ای و دنبال باز کردن دگمه یقه ات هستی. متخصصین امور به این حالت می گویند اضطراب یا همان انکزایتی. زیر دوش هستی و آب همینطور می رود و می رود و تو و فکرهایت هم با آب تا اینکه می فهمی یک ساعت است زیر آبی، دیر شده و باید بروی دنبال یک تکه نان. سر راه دو بار تا مرز تصادف کردن می روی. پای مردم را در اتوبوس لگد می کنی. روی صندلی مردمان مسمنِ محتاج به صندلی می نشینی و وقتی یک مرد مسن محتاج به صندلی می رسد حتی نمی بینیش. وقتی در فاصله ایستگاه اتوبوس تا در محل کارعابرها یک هو مکث می کنند یا راهشان را عوض می کنند دلت می خواهد یک کلت داشتی و با یک تیر هوایی هشدار خوبی بهشان می دادی. وقتی سر کار رسیدی و سعی کردی با لبخند به همکارها سلام کنی (ای لعنت بر مخترع اوپن اسپیس) دوزاریت می افتد. بله! شما امروز در وضعیت  «اره تیز و بدقواره و چِقِر، تا یک سوم در مقعد فرو» قرار دارید! مبارک است! 

اره چیست؟ اره همان ایده-فکری است که در زندگی مشترکِ امروزتان آزارتان می دهد. همسر-همراه-معشوق-دلبند-بند دل-همدل تان یک گیری دار، شما یک گیری دارید، رابطه یک گیری دارد، مشکل خارجی دارید. اینها فکر شما را مشغول کرده و هی در سر شما دور می زند و دور می زند و دور می زند، می رود، بر می گردد. بعد هی جمع می شود روی هم و اره  را «ایجاد» می شود. در همین دور دور زدن ها در مغزتان، خیلی تمیز و با سرعت، بدون اینکه بفهمید دقیقا کی و چگونه، تا یک سوم در مقعد شریف فرو می رود. شما از حضور اره وقتی با خبر می شوید که تا یک سوم آلردی اون تو هست و شروع کرده به فشار آوردن. 

اهالی فن و تراپی و سایکو تراپی و کاناپه، می گویند در این موارد باید کامیونیکیت کرد، اخطلاط، صحبت، مکالمه. مشکل را، همان اره را، آنالیز کرد. آیا اره وجود خارجی دارد یا ساخته ذهن شماست؟ اگر وجود خارجی دارد چرا آزار می دهد؟ خوب حالا که می دانی چرا آزار می دهد چطور در باره اش باید حرف زد؟ چطور مطرح اش که حمله به همسر-همراه-معشوق-دلبند-بند دل-همدل ، قلمداد نشود که بعد ضد حمله اش دودمان را بر باد ندهد؟ این برخورد اهالی فن است. دو سوم اره بیرون است، پس به هر زحمتی خست خودت را ازیک سوم خلاص کن. 

اما! یک ایده-فکر هایی هستند که تا زمانی که در مغز وول می خورند چیزی بیشتر از ایده-فکر نیستند. شما هم اگر گیر ندهی و هی در سرت بالا پایین اش نکنی و هی چراغ جادو را انگولک نکنی، هیولایی هم از آن خارج نمی شود ( یعنی اره ای نمی شود که برود فرو!). ولی! ولی وقتی انقدر در سرت وول خورد تا رسید به زبان و بیان شد، ایده-فکر تبدیل می شود به مشکل. مشکلی که وجود خارجی دارد و همسر-همراه-معشوق-دلبند-بند دل-همدل  مورد مشکل. اره تا یک سوم فرو رفته. 

یک ایده-فکر هایی هست که باید از آنها مراقبت کرد که به اره تبدیل نشوند. درباره یک چیزهایی نباید حرف زد. یک چیزهایی را نباید کامیونیکیت کرد ای اهل فن! چون بعدش بیچاره کننده اند. مشکل اما اینجا نیست. گرفتاری از جایی شروع می شود که نمی دانی از چه باید حرف زد و حل اش کرد و منطقی بود و بزرگ شد و بلاه بلاه بالاه و چه چیزی را باید خاموش گذاشت. 

دکتر! من در وضعیت «اره تیز و بدقواره و چِقِر، تا یک سوم در مقعد فرو» رار دارم. چه کنم؟ 
فرستنده: زن، سی و دو ساله، از پاریس

9/17/2014

حمله ترس ام با یک وانِ آب گرم قابل کنترل است. ترس هایم برای طبیعت گران تمام می شوند! 

9/11/2014

برای پیشگیری از دیوانگی، یک خط نوشتن در روز

تاریخ زده بودم شش آوریل، پاریس، شب، خانه و بالای یکی از صفحه های مالسکین سیاه نوشته بودم: باید دوباره بنویسم، باید دوباره و مرتب بنوسیم، باید قبل از اینکه به پریشان حالی برسم بنویسم.

سه شب پیش بود. چند ساعت قبل اش خبر خیلی خوبی بهم رسیده بود و مثل اکثر آدم هایی که خبر خیلی خوبی می گیرند ذوق زده و هیجان زده و خندان و شادان بودم. فکرهام پرواز کرده بود به جاهای دور و سفر هایی که سال هاست آرزو دارم. تمام رویاهام، یکی یکی جلوی چشم هام رژه می رفتند و قند در دلم آب می شد که بالاخره می توانم از لیست رویا خارجشان کنم و به لیست کارها اضافه شان کنم. داشتم بلند بلند به همه اینها، در هم و بر هم فکر می کردم. نورتانیو که صدای بلند بلند فکر کردن من را می شنید، پرید وسط فکر کردنم و گفت «چه عجیب و غریب». وقتی نورتانیو می گوید چه عجیب و غریب، یعنی که نه تنها مثل من فکر نمی کند، بلکه با فکرم مخالف است. نورتانیو، مردِ مدعی مدارا، به من که می رسد رودربایستی را کنار می گذارد. نتیجه، وقتی با من مخالف است لحن دستوری می گیرد ، نه میگذارد و نه برمیدارد، و می گوید «چه عجیب و غریب». سه شب پیش هم گفت «چه عجیب و غریب! تو باید فکر کنی، فکر کنی به اینکه چه راهی را طی کردی تا به اینجا رسیدی، تو باید روی این موفقیت ات تعمیق کنی و فکر کنی از کجا به اینجا رسیدی! به جای هیجان زدگی و به آینده فکر کردن! من وقتی پارسال به همین موفقیت رسیدم بلاب بلاب لا...». فکرهای پارسال اش را تعریف کرد. تمام فکرهایی که یک کلمه ازشان با من حرف نزده بود. فکرهایی که باعث شده بود مدام خودخوری و بداخلاقی کند.کج خلقی هایی که تعطیلات آفتابیِ تابستان پارسال را با دوز قابل توجهی از زهرمان قاطی کرده بود. تلخی هایی که دل ام را یواش یواش و ریز ریز ترک داده بود. سکوت هایی که من را به پیاده روی های تنهایی و طولانی برده بود و ... به حرف هاش گوش می دادم و فکر می کردم ، البته این بار بی صدا. گوش می دادم و دوزاری هام یکی یکی می افتاد که آهان! فلان جا که فلان کرد از اینجا می آمده. حباب بالای سرم را ترکاند «ساکت شدی! به چی فکر می کنی؟» و اینطور بود که دعوای «زن و شوهری» آن شب کلید خورد. بعد از یک ساعت جر و بحث و به قول مامانیِ خدا بیامرز من بگو تو بگو، برسر اینکه آیا وقتی قاطی هستیم باید حرف بزنیم یا نباید حرف بزنیم، بدون رسیدن به نتیجه، لبیک و بوس شب به خیر را زد و رفت خوابید. من؟ من رفتم سراغ مالسکین قرمز.  

مالسکین قرمز دفتر یادداشت پارسال بود. دفتر نوشته هایی برای پرهیز از دیوانگی. دفتر روزهای بدحالی.ورق اش زدم تا رسیدم به تابستان پارسال. تابستانی که ته رابطه کم سن و سال ام با نورتانیو را دیده بود. از کج خلقی ها، بداخلاقی ها و سکوت های نورتانیو نوشته بودم. از دل شکستگی های خودم نوشته بودم، از رنجش هایم و از اینکه نورتانیو، در همان آپارتمان بیست و پنج متری، انقدر دور بود که حتی نمی شد باهاش حرف زد. نوشته بودم که «خوشبختانه هنوز دوست اش دارم، وگرنه، اگر کمتر دوست اش داشتم همه چیز را تمام می کردم و می رفتم». اینها را می خواندم و یاد اشک های سال پیش ام می افتادم. حال ام بد شده بود! حس می کردم چه ظلمی به من روا شده پارسال! دلم می خواست با سر و صدا و داد و بیداد نورتانیو را بیدار کنم ، یک چادر گل گلی پیدا کنم ، بیندازم سرم و با گریه و ضجه به سینه ام بکوبم و هی به نورتانیو لگد بزنم بگویم ای ظالم! البته سه شب پیش هیچکدام از این کارها را نکردم. چادر گل گلی هم ندارم. داد هم بلد نیستم بزنم. فقط ته دلم یک جوری شده بود، انگار یک اسفنج قیری مالیده باشند به ته دلم، که نمی دانم دقیقا کجای دلم است. بعدش هم با همان ته دلِ قیری رفتم مسواک کردم و آرایش ماسیده ام را پاک کردم. آرایش پاک کردن، وقتی حالم اینطوری قیری است، یعنی که من زن قوی ای هستم و حتی از پس پاک کردن آرایش ام بر می آیم.

نوشتن برای پرهیز از دیوانگی خوب است. گاهی تنها درمان است. اما باید دفترهای جدا جدا داشت. یک دفترهایی را باید چال کرد. یک نوشته هایی هست که نباید بهشان برگشت. یک نوشته هایی انقدر بدبختی دارند که دوبار خواندنشان آدم را دوباره بد بخت می کند. دفتر هایی باید داشت مناسب چال کردن. یک حال و روزهایی هست در زندگی که باید نوشتشان، ولی هیچوقت بهشان برنگشت. مگر وقتی آدم هوس دلِ قیری می کند.







9/04/2014

از آسمان و هواى خوب

قسمت مهمى از خواندن هاى من دور و بر داستان كوتاه های نویسنده هاى تازه كارِ (متولد یا ساکن یا متولد و ساکن) آمريكاى شمالی دور ميزند. همان هایی که جوان اند و یک یا حداکثر دو کار از آنها بیشتر کتاب نشده، آن هم با هزینه شخص نویسنده، ولی وبلاگ دارند وخوب می نویسند. من که اغلب میخکوب شده در صندلی دفترم فرو میروم، وانمود می کنم که مشغول خواندن مقاله هستم ولی داستان کوتاه های این نویسنده ها را می خوانم. آنها، داستان كوتاه هایی می نویسند كه در كافه یا داينر یا رستوران زنجيره اى اتفاق مى افتد. از آن داستان ها كه هوس شير قهوه يا چاى-يخ پر شكر يا ميلك شيك وانيلى يا سيب زمينى سرخ كرده را در من بيدار مى كنند و آب دهان ام گوشه لب ام جمع می شود. هوس يك زندگى سبك، كفش كتانى به پا ، يك ليتر شير قهوه به دست و پرسه زنان می کنم؛ از همان ها که مخلوط شده با يك نوع افسردگى/بى حوصلگى/روزمرگى ملس که نه آزاردهنده است و نه قابل چشم پوشى. در اين داستان ها  غريبه های خسته، غمگین، باهوش، خندان، عصبانی، جذاب، سکسی، زیادی چاق، زیادی مست، شکست خورده عشق یا کلافه همدیگر را خیلی اتفاق، بدون برنامه ریز قبلی، ملاقات مى كنند. بعد، مكالمه هاى جذاب  و جنجالی و واقعى بينشان اتفاق مى افتد. غريبه ها در اين داستان ها با هم اينتراكشن دارند. با هم ا زمین و زمان گپ می زنند، از هم راه حل های موثر می پرسند، با هم درد دل می کنند، از اینکه نمی توانند در کافه سیگاری بگیرانند غر می زنند، مارگاریتا به دست یا در حالی که با انگشت سبابه یخ ویسکی اشان را قوز کرده پشت بار می چرخانند مخ هم را می زنند، برای هم شاخ و شانه می کشند، با هم سر دوستی باز می کنند یا هزار کار جالب دیگر که الان یادم نیست. مكالمه و چشم در چشم شدن غریبه ها به اندازه يك داستان كوتاه شانزده صفحه اى طول مى كشد و صفحه هفدهم هر كسى مى رود پى كار خودش. به همین سادگی! 

من؟ من هوس می کنم کفش کتانی به پا کنم، راه بیافتم سمت نزدیک ترین کافه. یک چیزی شبیه این چیزهایی که غریبه های داستان سفارش می دهند سفارش دهم و منتظر بنشینم که یک مکالمه جذاب اتفاق بیافتد. اما من همیشه سرم در کتاب ام فرو رفته یا حواس ام به دور و برم نیست یا وقتی سرم در کتاب نیست مشغول رویا بافی ام که وقتی غریبه ای با من سر صحبت را باز می کند بی ادبانه می فرستمش رد کارش که به بقیه رویام برسم. وقتی هم که غریبه ظاهرا جذابی پیدا می کنم، انقدر بهش زل می زنم که مغذب می شود و با چشم غره به من می فهماند که جمع کنم خودم را. مثلا همین امروز ساعت ناهار. حوصله معاشرت  با همکار ها و دست جمعی ناهار خوردن نداشتم. رفتم مارک اند اسپنسر که همین بغل محل کارم تازه باز شده یک نان و پنیر و یک لیوان ماست و یک بطری آب با طمع هلو خریدم. اول تصمیم داشتم بروم پارک بنشینم، از آخرین روزهای آفتاب و هوای خوب استفاده کنم، نان پنیرم را گاز بزنم و اگر شد با یک غریبه جذاب سر صحبت را باز کنم و وارد یکی از آن اینتراکشن های رویایی ام بشوم. اما نشد. بعد از صف طولانی سوپرمارکت تصمیم ام عوض شد. برگشتم دفتر کارم، جلوی کامپیوترم، نان پنیرم را گاز زدم و داستان کوتاه خواندم و از نوشته روی در ماست ام (رویال یوگورت با طمع لیمو) تعجب کردم . الان هم تا بوی قهوه مانده در لیوان ام باعث استفراغ نشده باید بروم و لیوان ام را بشورم.

همه همکارها رفته اند جلسه. از فرصت استفاده می کنم و به ادامه رویا بافی و داستان خوانی ام می رسم.

7/18/2014

نبش قبر یک لحظه طول می کشد

آن روزها، معادل سه چهار سال پیش، مشکل ما فاصله بود. من مشکلِ فاصله را سالی دو بار، با یک تعطیلی سه هفته ای تابستانی و یک تعطیلی دو هفته ای زمستانی، کم می کردم. نوبت به او که می رسید داستان فرق می کرد. نمی توانست به اروپا سفر کند چون پاسپورت نداشت. نمی توانست پاسپورت دار شود چون سربازی نرفته بود. نمی توانست سربازی برود چون می خواست سربازی را بخرد. سربازی را نمی خرید چون ... چون اش را یادم نیست. در یکی از این فاصله کم کردن های دو هفته ای، وقتی سربازی را خریده بود و پاسپورت دار شده بود و دو سفر خارج هم رفته بود، به با هم سفر کردن فکر می کردیم. گزینه اروپا را رد کرده بود چون مشکل اش بود که ویزا بگیرد. تصمیم گرفتیم از ترکیه شروع کنیم. برنامه سفر استانبول را هم ریختیم. البته ما هیچوقت ترکیه نرفتیم. وسط همین تصمیم گیری ها و برنامه ریزی ها برای سفر به من دروغ گفت، در روز روشن، در حالی که نگفتن اش آسیبی به چیزی و جایی نمی زد. دروغ دنیای من را در هم می پاشد. و خب آن بار هم در هم پاشید. سفرِ با هم ارزش اش را نداشت. سفرِ بی هم برای فاصله کم کردن هم همینطور. 
امروز در یک فرودگاهی، در یک شهر کوچکی در آلمان، چک این کرده. همین دور و بر هاست.روی تایم لاین فیس بوک ام دیدم. بغض و استیصال خبر های غزه و اسراییل و هواپیمای مسافر بری مالزی (خوشبختانه صدایی از با خاک یکسان شدگی سوریه نمی آید) و دخترهای ربوده شده کنیایی و غیره که در سرم بلوایی درست کرده بودند، یک لحظه خاموش شد. فقط یک لحظه طول کشید. یک لحظه که در دلم، برای اینکه کار آموزم نشود، گفتم «چقدر دیر». نبش قبر حس آن روزها یک لحظه طول کشید. یک لحظه فکر کردم نکند پاریس از کنار هم رد بشویم. لحظه تمام شد ولی یک « چقدر دیر» در دلم باقی مانده.

7/01/2014

کادو بده، کادو بخر، کادو خوب است-دو

البته داستانِ کادو به روز عشاق ختم نمی شود. نورتانیو، سال پیش، تصمیم گرفت یک دوچرخه وینتیج و گران قیمت به من هدیه 
  تولد بدهد. مشکل اول: من از دوچرخه سواری در شهر می ترسم. می ترسم ماشین زیرم بگیرد و بمیرم یا معلول شوم، تمام عمر. آیا نورتانیو این را می داند؟ بله می داند. مشکل دوم: با اینکه دوچرخه سواری در طبیعت را دوست دارم، ما به طبیعت نمی رویم، چرا که نه ماشین داریم و نه گواهینامه رانندگی! آیا بالاخره پارسال هدیه تولد گرفتم؟ بله، لباس قشنگی که نه اندازه ام بود و نه قابل تعویض! روز تولدم نزدیک است و من فکری ام که امسال چه پیشنهاد هیجان انگیزی برای هدیه از کلاه نورتانیو بیرون خواهد آمد! 

خوبیِ اینطور فکر مشغولی ها این است که هواس ام را از نتیجه مصاحبه کاری هفته پیش پرت می کند و دلم کمی کمتر قل قل می زند.
 کادو بخر، کادو بده، کادو خوب است-یک

در مدت یک عمر مجردی، همان مدتی که ماجراهای کوتاه مدت، یا قبل از روز ولنتاین تمام می شدند یا بعد از روز ولنتاین شروع، به بخت کج لعنت می فرستادم و به خودم می گفتم : سال دیگه! سال دیگه یکی هست که برام کادو بخره!
 سال دیگه دو سال پیش رسید و با خود یک عدد نورتانیو آورد. زندگی با نورتانیو خوب است، اما! نورتانیو بلد نیست کادو بخرد. معتقد است که روز عشاق پدیده بی مزه و لوسی است که برای تبلیغ و مصرف و اینطور چیزهای بد به وجود آمده (که البته همینطور هم هست. یعنی به نظر من هم همینطور است).
سال اول رابطه، داغ و هورمون های عشق بالا زده، شبِ روز عشاق رفتیم رستوران چینی پایین ساختمان سابق من شام خوردیم  و دنگی حساب کردیم و خیلی احساس کردیم که به به چقدر لاو. امسال، پیژامه پوش و کاسه سالاد به بغل، روی کاناپه لم دادیم و روی لپ تاپ سیزده اینچی من فیلم دیدم. من، تمام مدت فیلم - شام به خیال راحتی و اطمینان از بودن اش فکر می کردم. به کلمانس و ناتاشا، دو رفیق گرمابه و سینما،  هم فکر می کردم که در پاب ایرلندی پایین ساختمان شان، سه متر آنطرف ترِ دو سه تا طرفدار تیر و مست و عربده کشِ فوتبال باشگاه های گمنام اروپا، مشغول لعنت فرستادن به بخت کج شان  در پاب خلوت هستند.

8/01/2013

بی خواب نشسته بر کف حمام



یک جایی همان اول های کتاب خوردن، نیایش کردن، عشق ورزیدن * الیزابت، ناراحت از ازدواج و کلا شاکی از تمام زندگی اش، نوشته بود که شب ها خودش را به حمام خانه اش می رسانده، روی قالیچه کف حمام دو زانو می نشسته و احساس بدبختی اش را گریه می کرده و همانجا کف  حمام می خوابیده تا صبح. 
دیشب، راس ساعت سه نیم بعد از نیمه شب بیخوابی گرفتم. سرم پر بود از فکر های نامرتب. به خط قرمزهام فکر می کردم. به اینکه از عصر همان روز احساس بیچارگی می کردم و این احساس بیچارگی داشت خفه ام می کرد. برای اینکه نورتانیو را بیدار  نکنم دفترچه قرمزام و یک خودکار را کورمال کورمال پیدا کردم. هر دو به اضافه کتابم و دو کوسن را برداشتم. رفتم کف حمام روی کوسن ها نشستم. ده صفحه نوشتم. شاید بیشتر. گاهی مکث می کردم و به تصویر معوج شده ام روی در کابینت حمام زل می زدم و بعد دوباره بنویس. وقتی به تخت خواب برگشتم ساعت شش و نیم صبح بود. 
جوابی برای هیچ چیز پیدا نکردم. به نتیجه خاصی هم نرسیدم. اما سوال ها در سرم مرتب شد.
یک روز باید از تک تک شب های بی خوابی ام بنویسم.

* eat, pray, love 

7/19/2013

 پاتولوژی انتظار 

منتظر خبر هستم. منتظر جواب. می شه؟ نه؟ نمی شه؟ می شه؟
بالاخر خبر می رسد. یک روزصبح، بالاخره تلفن زنگ زد. «هیوا برات خبر خوبی ندارم. متاسفانه نشد». من ناباورانه تن می دهم. من، ناباورانه تکرار می کنم ...این نشد به درک، می رم یک جای دیگه! به درک. اما کجا؟ اما چطوری؟
... خبر رسیده، بعد از هفته ها. انتظار تمام شده. اما من همچنان مشغول ریفرش کردن صفحه ایمیل ام هستم.
اگر نادین بود می گفت ریفرش کردن پاتولوژیک!

به کودکی که هرگز زاده نخواهد شد


کوچولو!
دنیا جای خیلی مزخرفیه.
به دنیا نیا.

7/10/2013

مچ خودم را گرفتم!

هى احساس خفگى و نياز به تنهايى و بلاه بلاه بلاه. كمتر از بيست و چهار ساعت رفت و برگشتم طول ميكشد، هنوز نرفته دلتنگم  !برايش

5/09/2013

یک وقت هایی هست که چیزی، حرفی، شوخی ای، غیر از سکوت ازت در نمی آید. یک آهِ مختصر و سکوت و انتظاری بی کلمه. الآن از آن وقت های من است. بعد زنگ بزنم به این یا به آن یا حتی به مادر، که خبر بگیرم ازشان و خوب بعد باید خبر هم بدهم از خودم لابد. از خودم چه خبری بدهم؟ خبر من فعلا به سکوت ختم می شود. انقدر تصور وضعیت بی مزه است برایم و انقدر تصور آدم آن طرف گوشی برایم عذاب آور است که ترجیح می دهم لیوان چای را سر بکشم و صبر کنم، صبر کنم تا زمان بگذرد.

2/19/2013





وقتی خسته ای،وقتی غم داری، وقتی از دنیا خسته شدی، وقتی نمی فهمی،کارهای «عجیبی» می کنی.ژًن خسته است و بی حوصله.ژن دنبال یک شروع است، تشنه ورق زدن و از نو شروع کردن، تشنه از هیچ جا شروع کردن. خواستن یک زندگی جدید بدون اینکه نقطه صفری در کار باشد، بدون یک آشنا. 
زندگی ات دارد راه خودش را می رود. آدم خوش شانسی هستی که همه چیزِ همه چیز ات روی یک غلطک است، بدون اینکه خبر داشته باشی، مثل پل. بعد حادثه، البته حادثه که نه،اتفاق، اتفاق می افتد، بدون دخالت تو، بدون اینکه کوچک ترین حدسی بزنی از رسیدن این اتفاق. بی خبر وانِ حمام یکی از اتاق های هتل ات شده پر از خون. نمی فهمی، هیچ چیز نمی فهمی. همه چیز تمام شده، تو هیچ چی از ماجرا نمی فهمی. آخر چرا؟ بی پاسخی.بی جواب مانده ای، بی رحم شده ای، خشن شده ای، عجیب شده ای، محتاج جواب شدی، سر در گمی. حال بد. باید با حال بد یک کاری بکنی.
پل و ژًن اینجای زندگی هم، به هم بر می خورند.
آخرین تانگو در پاریس، با همه خشونت اش، وارد ده فیلم برتر ام شد.
دیروز صبح پشت دست چپ نورتانیو سوخت، با اتوی داغ. چرا؟ چون اتوی داغ، پیچ دما تا ته پیچیده، روشن روی تخت، من در حال کلنجار با پیرهن سفید که برای بازدید کمیته فکل کراواتی باشم. نشست روی تخت که نمی دانم چه کار کند، خب منتظر هم نبود با اتوی داغ همنشین شود، که شد و خب سوخت! همه ازش پرسیدند دستت چی شده، جواب داد با اتو سوخته، بدون انتشار نام مقصر. بعد من، با این وجدان درب و داغون ، پشت بندش همه جا اضافه کردم که ضمنا تقصیر من نبود که ِ دستش سوخت. یعنی گاهی اینطور تبدیل می شوم به کودکِ تقصیرکارِ ترسان و لرزان از سرزنش.نتیجه گیری؟ ندارد. وجدان درد دارم.  وقتی سوخت انگار من سوخته باشم ... این جمله آخر هم نکته اصلی کل ماجراست.

1/28/2013

به هم رسیدگی، به خود رسیدگی و رسیدگی

اتفاق خوب از اینجا شروع به افتادن کرد که از بعد از تعطیلات به این طرف، همانقدر که من بعد از یک سری چارشنبه، پنشنبه،جمعه،شنبه،یکشنبه با هم بودن، نیاز به دو سه روز با نورتانیو نبودن دارم، نورتانیو هم حوصله من را ندارد. خوبی اش اینجاست که الآن فهمیده، یعنی فکر کنم که فهمیده، وقتی از استراحت کوتاه مدت عاطفی حرف می زنم، از چه حرف می زنم. که مرخصی استعلاجی دو روزه به معنی به هم زدن و از هم دور شدن و از هم بد آمدن و غیره نیست. یعنی دو شب فقط نون و ماست خوردن بدون توجه به نیازهای شکمی دو طرفه، یعنی پنج تا اپیزود بریکینگ بد پشت هم دیدن بدون توجه به کسی و چیزی و زندگی ای و ساعت خوابی و ساعت کاری و ...پیشرفت های کوچک!

1/21/2013

اندر باب مادر نبودن

یک جایی هم هست که اینجایی است که من هستم. سی ساله، بچه ندار و زندگی بدون ثبات کافی برای فکر کردن به بچه داشتن و خانواداه درست کردن. از ثبات کافی یا حتی نا کافی هم که بگذریم، خیلی وقت است که برایم روشن شده من آدم خانواده داشتن و درست کردن و تقدیم کانون گرم به یک بچه نیستم. مدتی هم هست که برایم از روشن روشن تر است که  نمی خواهم بچه دار شوم. یک حس هایی هم هست که به روشن یا تاریک بودن نیازی ندارد، بچه دوست و بچه گولی مگولی کن و بچه نگه دار و با بچه بازی کن و بچه بغل کنی هم نیستم. کلا چند تا بچه هست، دو تا، در زندگیم که دوستشان دارم و آنها هم بچه های دو تا آدم عزیز در زندگیم هستند. حالا من با همه این حس ها، پلاس تصمیم به بچه نداری، در یک جایی هستم که موقع ناهار با همکار ها که می شود، مردو زن، هم سن و سال های من، از بچه و پوشک و پرستار و برف بازی و شیرین کاری و اسهال و مریضی بچه ها حرف می زنند. من؟ سکوت و لبخند زورکی و صورت دردآور.بله. در این سن وسال، بی بچه، بدون تلاشی یا برنامه ای برای بچه داشتن، در اقلیت می باشم!

12/25/2012

امشب از آن شب های بی قراری است که دلم می خواهد خودم دو تا می شدم، یکی خودم بی قرار و یکی خودم مهربان و آرام. بعد آن خود مهربان و آرام که از ته دلم خیلی خوب خبر داشت ولی خیلی هم آرام و مهربان بود می آمد می نشست کنارم، دستش را می گذاشت روی شانه ام،بعد بر میداشتش،بعد مستقیم توی چشم هام نگاه می کرد و یک طور مهربان و محکم و از آینده خبرداری بهم می گفت "صبر کنم،آرام باش و صبور باش و صبر کن،مطمئنم درست میشه" و وقتی من شروع می کردم با داد و هق هق گفتن "نه درست نمیشه،تو از کجا می دونی" خیلی آرام و راسخ می گفت " من میدونم، اعتماد کن به من". بعد من اعتماد می کردم و بعد راحت می خوابیدم، حداقل یک شب کامل، بدون کابوس.

12/10/2012

دعوت شدم برای مهمانی آخر سال. از طرف خودم و نورتانیا جواب دادم که می آییم.بعد از درگیری های این روزهای گذشته در جوابش می گویم شاید تنها آمدم و اندازه دو نفر نوشیدم. جواب داده امیدوارم به صلح برسید. بهترین جوابی بود که می توانستم بشنوم. تکرار می کنم با خودم صلح صلح صلح صلح ...