... Or a long, laughing, rambling phone message in which every person this person has ever known is talking on a speakerphone and they are all saying, You have passed the test, it was all just a test, we were only kidding, real lifeis so much better than taht.
This Person-No one belongs here more than you. Stories by Miranda July
7/20/2013
اشیا در این آینه دورتر به نظر می رسند.
قطار انترسیته، شماره سه هزار و ششصد و پنجاه و هفت، به مقصد لیموژ، ایستگاه را ترک کرد.
سه شنبه بعد ازظهر سوار این قطار شدم، به لیموژ رسیدم، با دوستان برای دفاع تز لیز شادی کردیم، فرداش برگشتم سر خونه زندگی.
جمعه بعد از ظهر، دو روز بعد، همین یا همان قطار، بدون من، با دویست سیصد نفر دیگر، ایستگاه را ترک کرد ولی از ریل خارج شد و با شش کشته و کلی زخمی و آسیب دیده هرگز به مقصد نرسید!
گاهی خیلی نزدیک تر از چیزی است که من فکر می کنم.
7/19/2013
پاتولوژی انتظار
منتظر خبر هستم. منتظر جواب. می شه؟ نه؟ نمی شه؟ می شه؟
بالاخر خبر می رسد. یک روزصبح، بالاخره تلفن زنگ زد. «هیوا برات خبر خوبی ندارم. متاسفانه نشد». من ناباورانه تن می دهم. من، ناباورانه تکرار می کنم ...این نشد به درک، می رم یک جای دیگه! به درک. اما کجا؟ اما چطوری؟
... خبر رسیده، بعد از هفته ها. انتظار تمام شده. اما من همچنان مشغول ریفرش کردن صفحه ایمیل ام هستم.
اگر نادین بود می گفت ریفرش کردن پاتولوژیک!
Subscribe to:
Posts (Atom)