4/29/2004
4/28/2004
4/27/2004
4/26/2004
ها ها!شب امتحان,هر كاري كه عشقتون كشيد بكنيد و به هيچ جاتون هم نباشه.آخر شب اگه حال كرديد ,لاي دفتر -دستكتون رو باز كنيد يه نگاهي بندازيد كه اگر دوست داشتين,ورقه سفيد ندين.صبح به هيچ وجه از خوابتون نزنيد و تا لحظه ي امتحان هر كاري ميخواين بكنيد....چون چَرا؟واسه ى اينكه امتحان كنسل ميشه و شما هم كامپليتلي حال كردين و يه جائيتون هم نميسوزه!!امتحان امروز افتاد به چارشنبه ي ديگه!هي هي-ها ها!!
4/25/2004
اگر روزهاي بي كاري نبودن,هرگز لذتِ كتاب خوندن ,شب امتحان با وقت بسيار محدود رو درك نميكردم!خيلي خوبه!كلاس هاي صبح رو به شدت بپيچوني كه,اوه!در س بخوني براي امتحان فرداو بعد,تمام صبح قصه هاي مدرن جنو پري بخوني!!!لذتي بردم!لطفا هر كس من رو نالان بعد از امتحان فردا ديد(اگر البته كمي از رو كاستم و نالان شدم!)يك دندت نرم نثارم كنه.متشكرم.
4/22/2004
كي تموم ميشه؟كي تموم ميشه؟كي تموم ميشه؟كي تموم ميشه؟كي تموم ميشه؟كي تموم ميشه؟كي تموم ميشه؟اصلا تموم ميشه.تموم ميشه؟تموم ميشه؟تموم ميشه؟تموم ميشه؟اگر ميشه,چه جوري تموم ميشه؟چه جوري؟چه جوري؟چه جوري؟چه جوري؟
سايه ام براي خودم كافيه كه هميشه دنبالمه.سايه ي تو زيادي سنگين اش ميكنه.بسه ديگه.يك سال پيش همين حدود ها هم داشتم داد ميزدم كه"مرا و هق هق مرا در اين كشتزار رها كن"
سايه ام براي خودم كافيه كه هميشه دنبالمه.سايه ي تو زيادي سنگين اش ميكنه.بسه ديگه.يك سال پيش همين حدود ها هم داشتم داد ميزدم كه"مرا و هق هق مرا در اين كشتزار رها كن"
4/20/2004
و لحظه ى نامحتوم فرا رسيد.از خودت تصاوير متعدد ذهني ساختي و عملا در نقش قهرمان يك فيلم سينمايي خود ساخته قرار گرفتي و انقدر توش غرق شدي كه كاملا حضور واقعيت محو شد و حتي تونست اطرافيان رو تحت تاثيرِ عميقي قرار بده ...اما يك موجودِ دوست داشتني و ساده بعد از مدتي به شدت كشف ات كرد و آنچنان مواجه شدن با اين دروغ بزرگ سخت بود كه تصميم به نابودي خودت و كاشفِ فيلمِ خودساخته ات گرفتي.حالا من موندم با دو تا شماره تلفن ازتو و يك دنيا نگراني براي عزيزترين كه رفتارهاي وحشيانه و غير قابل پيش بينيت امنيت رواني اش رو كاملا صلب كرده...
outside,it's now raining,and tears are falling from my eyes
outside,it's now raining,and tears are falling from my eyes
4/19/2004
موهام كم كم داره بلند و بلندتر ميشه و براي خيلي "چيز"ها اين فرصت رو فراهم ميكنه كه دمبِ موهام رو بگيرن و با يك حركت, من رو از فضايي كه هستم بكشن بيرون.بالا ,پايين,چپ,راست.تو اين هير و بير دستِ خودم رو هم ميبينم!آآآآآآآي!ميخواين بكشين,بكشين اما انقدر محكم نكشين!فعلا فعلا ها تصميم ندارم موهام رو كوتا كنم.همين.
بند اومدن يك باره ي تنفس چيز غريب و تجربه ناپذيري نيست.در حال حاضر اين جي.دي.سلينجر عزيز داره با من چنين كاري ميكنه وضريبِ خل- مشنگيت ام رو داره به شدت ميبره بالا.البته بايد بگم كه وقتي داستان "عمو ويگيلي در كانه تي كات"رو با جمله ي"مگه من دختر خوبي نبودم؟"تموم كرد,كاملا فهميدم به يه چيز ها يي به شدت از دور نگاه كرده وحقيقتا ناظر خارجي بوده .دلم ميخواست ارتباطات در دنياي غير داستاني هم كمي به وضعيت "سلينجري"ميل ميكرد...ckoo-ckoo!پاشو عزيزم!صبح شده...
4/17/2004
يك صبح تا ظهر- موزه ي هنرهاي معاصر
پشت اين مجسمه كجاست؟جلوي اثر كجاست؟وناخوداگاهي كه فرم ها زاييده اش هستند.عدم درك تلاش ديوانه وارش براي توضيح و معنا كردن و تعبير .من مصداق خارجي نام ام هستم يا نامِ من نتيجه ي حضورام؟ وقتي چشم هاي جستجو گرش در حدقه ميچرخيد ژله ماهي هايي كه بي هدف با سرعت زياد در حركت بودند,برايم تداعي ميشد.تو جدا در تلاش هستي تا از تصاوير ذهنيِ من تصوير بسازي؟خلقِ چيزي كه وجود ندارد و منشا الهام كه كاملا محو شده, هست .بيشتر نامي كه به خود گرفته بود كنجكاوي دنبال كردن اش را به من ميداد."ببوس و بگو". وقتي با اين جزئيات آرايش صورت اش رو ديدم كمي چندش ام شد.نوعي مواجهه ي ملموس اما به شدت دروني.نمايان كردن اعتراض,آن هم انقدر مستقيم؟فرصت دقيق تر شدن كاملا از من گرفته شد...و اما آنچه در زمين پيدا ميكنيم."تا ابد تو را دوست خواهم داشت" و با پنجاه سطل مواد منفجره ى بسيار خطرناك آن را به تو ابراز خواهم كرد.
پشت اين مجسمه كجاست؟جلوي اثر كجاست؟وناخوداگاهي كه فرم ها زاييده اش هستند.عدم درك تلاش ديوانه وارش براي توضيح و معنا كردن و تعبير .من مصداق خارجي نام ام هستم يا نامِ من نتيجه ي حضورام؟ وقتي چشم هاي جستجو گرش در حدقه ميچرخيد ژله ماهي هايي كه بي هدف با سرعت زياد در حركت بودند,برايم تداعي ميشد.تو جدا در تلاش هستي تا از تصاوير ذهنيِ من تصوير بسازي؟خلقِ چيزي كه وجود ندارد و منشا الهام كه كاملا محو شده, هست .بيشتر نامي كه به خود گرفته بود كنجكاوي دنبال كردن اش را به من ميداد."ببوس و بگو". وقتي با اين جزئيات آرايش صورت اش رو ديدم كمي چندش ام شد.نوعي مواجهه ي ملموس اما به شدت دروني.نمايان كردن اعتراض,آن هم انقدر مستقيم؟فرصت دقيق تر شدن كاملا از من گرفته شد...و اما آنچه در زمين پيدا ميكنيم."تا ابد تو را دوست خواهم داشت" و با پنجاه سطل مواد منفجره ى بسيار خطرناك آن را به تو ابراز خواهم كرد.
4/16/2004
4/13/2004
4/12/2004
4/09/2004
4/08/2004
4/06/2004
4/05/2004
4/03/2004
با اجازه از پيمان و رعايت حق كپي رايت بايد بگم,يا به عبارت بهتر, بايد داد بكشم كه:تو من رو چي فرض كردي؟؟؟؟؟؟آخه ابله!با خودت نميگي فضا هاي فيزيكي ما انقدر مشترك هست كه در نهايت آنچنان دستت رو شه كه نشه هيچطوري توجيه اش كرد؟؟؟؟؟؟بي اندازه براي خودم متاسفم.البته ميتونم بگم يه جورايي خوشحال هم هستم.به موقع يه چيزايي رو درك كردم.بسيار به موقع. اون پيشي كوچولوهه كه دنبال گلوله ي كاموا ها ميدوئه,من نيستم.روشنه؟
4/02/2004
نبايد گذاشت خيلي از تجربه ها در ناخود آگاه خاك بخورن.جايي كه پاي مراتبِ خيلي شخصي مياد وسط بايد دقيق تر عمل كرد.(يعني من فكر ميكنم ,شخصا بايد دقيق تر باشم)مسئله يك مخلوط عجق وجق از احساس تعهد و مسئوليت وكرم و عادت و عكس العملِ ضعيف و حماقت و اين داستان هاست به تصويري كه كاملا آبستره است.البته بايد فهميد نفسِ كي داره از كجا در مياد و اونجا ,در چه دمايي قرار داره .ضمن اينكه به نظر مياد ديشب تو خواب بلند بلند سخنراني هاي افشاگرانه اي انجام دادم كه از صبح تا حالا در حال ترور شدن هستم.حالا هم بايد ديد لنگه ي كفشم كو كه ميخوام برم...
Subscribe to:
Posts (Atom)