ده سال پيش بود،سال ٨٨ كذايى.
دانشجوى سال اول دكترى بودم، اول راهِ از آبوگل درآمدن. حقوق ميگرفتم،كه ناچيز بود اما براى يك زندگى راحتِ دانشجويى در يك شهر سيصدهزار نفرى كاملا كافى و رضايت بخش بود. دوتا دفتر كار داشتم. يك لپتاپ كارى هم بهم داده بودند و يكدست روپوش سفيد نو با لوگوى لابراتوآر گِلِ جيب روى سينه. تازه اسباب كشيده بودم به آپارتمان بزرگ (٤٠مترمربع) وتازه از شرِ استوديوى نمورِ خيابان برنارد پاليسى كه كپكهاش به لباسهام هم رحم نكرده بودند،راحتشده بودم. تازه زبان فرانسهام به معاشرتهاى دوستانه قد مى داد و دو-سه تا گروه معاشرت و بيرونروى و مهمونى پيداكردهبودم.جَوَلونميدادم و آيندهروشن بود. تازه تهران هم قرار بود همه چيز روبهراه شه و موسوى رييسِ جمهور.
دانشجوى سال اول دكترى بودم، اول راهِ از آبوگل درآمدن. حقوق ميگرفتم،كه ناچيز بود اما براى يك زندگى راحتِ دانشجويى در يك شهر سيصدهزار نفرى كاملا كافى و رضايت بخش بود. دوتا دفتر كار داشتم. يك لپتاپ كارى هم بهم داده بودند و يكدست روپوش سفيد نو با لوگوى لابراتوآر گِلِ جيب روى سينه. تازه اسباب كشيده بودم به آپارتمان بزرگ (٤٠مترمربع) وتازه از شرِ استوديوى نمورِ خيابان برنارد پاليسى كه كپكهاش به لباسهام هم رحم نكرده بودند،راحتشده بودم. تازه زبان فرانسهام به معاشرتهاى دوستانه قد مى داد و دو-سه تا گروه معاشرت و بيرونروى و مهمونى پيداكردهبودم.جَوَلونميدادم و آيندهروشن بود. تازه تهران هم قرار بود همه چيز روبهراه شه و موسوى رييسِ جمهور.
ولى نشد! حال دوست و فاميل و آشناهام در تهرانِ سال ٨٨ كه گفتن ندارد،همه در جريانيم. حالِ من،دلِ خون بود وگريه و زارى به وقت خواب و بيدارى و رسالتِ اصلى،رسانه بودن. هرچه بود و نبود را پست فيسبوك ميكردم، بلكه شايد. دو تا تجمع هم رفتم، يكى پاريس، يكى هم جلوى اتحاديه اروپا در بروكسل و داد زدم "أو عه مُن وُت" يا رأى من كو به زبان آدميزاد. چند نَفَر از همان آدمهاى معاشرتهاى فوقالذكر بارها به دادم رسيدند و مراقب بودند صبح زيرِ پتو گير نكنم. دمشان هم گرم؛امروز رفيقهاى گرمابه و گلستاناند.
ده سال بعد ،سال٩٨.
پنجمين سالِ كار در اين شركت. شدم مدير پروژه و وسطهاى راه بىانتهاى ترقى. حقوقام براى يك زندگى طبقه متوسط در پاريس كفايت ميكند. با نورتانيو در جستجوى خريد خانه هستيم كه تا ابد أجارهنشين نمانيم. بعد از سيزده سال زندگى در فرنگ،چند تا دوست دارم اينجا،بهتر از آب روان. دو-سه سال پيش هم يك شال بنفشطور انداختم دور گلوم و رفتم سفارت رأى دادم،به اميد آينده،آينده روشن. الان؟ آينده تار است.
دلام شور ميزند. يك مخلوط نگرانى، ترس، خشم، غم و يك سرى چيز ديگر كه نميدانم چيست گلوله شده و در سينهام با من نفس ميكشند. همجنس بغض ٨٨ نيست. در بغض ٨٨ يك ته اميدوارى رقيقى داشتم. الان؟ الان اميدوارى بين اين حسها نيست. الان فقط غم است و استيصالِ بىانتها و ول چرخيدن با يك كاسه بزرگ چه كنم. الان ده سال پيرترم، كم انرژى تَر، ترسو تَر، پوستكلفتتَر، پراگماتيكتر، دورتر و غمگينتر.