11/21/2019

قاصد روزهاى ابرى،داروگ...


ده سال پيش بود،سال ٨٨ كذايى
دانشجوى سال اول دكترى بودم، اول راهِ از آبوگل درآمدنحقوق ميگرفتم،كه ناچيز بود اما براى يك زندگى راحتِ دانشجويى در يك شهر سيصدهزار نفرى كاملا كافى و رضايت بخش بوددوتا دفتر كار داشتميك لپتاپ كارى هم بهم داده بودند و يكدست روپوش سفيد نو با لوگوى لابراتوآر گِلِ جيب روى سينهتازه اسباب كشيده بودم به آپارتمان بزرگ (٤٠مترمربعوتازه از شرِ استوديوى نمورِ خيابان برنارد پاليسى كه كپكهاش به لباسهام هم رحم نكرده بودند،راحتشده بودمتازه زبان فرانسهام به معاشرتهاى دوستانه قد مى داد و دو-سه تا گروه معاشرت و بيرونروى و مهمونى پيداكردهبودم.جَوَلونميدادم و آيندهروشن بودتازه تهران هم قرار بود همه چيز روبهراه شه و موسوى رييسِ جمهور
ولى نشدحال دوست و فاميل و آشناهام در تهرانِ سال ٨٨ كه گفتن ندارد،همه در جريانيمحالِ من،دلِ خون بود وگريه و زارى به وقت خواب و بيدارى و رسالتِ اصلى،رسانه بودنهرچه بود و نبود را پست فيسبوك ميكردم، بلكه شايد. دو تا تجمع هم رفتم، يكى پاريس، يكى هم جلوى اتحاديه اروپا در بروكسل و داد زدم "أو عه مُن وُت" يا رأى من كو به زبان آدميزاد. چند نَفَر از همان آدمهاى معاشرتهاى فوقالذكر بارها به دادم رسيدند و مراقب بودند صبح زيرِ پتو گير نكنمدمشان هم گرم؛امروز رفيقهاى گرمابه  و گلستاناند.  

ده سال بعد ،سال٩٨
پنجمين سالِ كار در اين شركت. شدم مدير پروژه و وسطهاى راه بىانتهاى ترقىحقوقام براى يك زندگى طبقه متوسط در پاريس كفايت ميكندبا نورتانيو در جستجوى خريد خانه هستيم كه تا ابد أجارهنشين نمانيمبعد از سيزده سال زندگى در فرنگ،چند تا دوست دارم اينجا،بهتر از آب رواندو-سه سال پيش هم يك شال بنفشطور انداختم دور گلوم و رفتم سفارت رأى دادم،به اميد آينده،آينده روشنالان؟ آينده تار است
دلام شور ميزنديك مخلوط نگرانى، ترس، خشم، غم و يك سرى چيز ديگر كه نميدانم چيست گلوله شده و در سينهام با من نفس ميكشندهمجنس بغض ٨٨ نيستدر بغض ٨٨ يك ته اميدوارى رقيقى داشتمالان؟ الان اميدوارى بين اين حسها نيستالان فقط غم است و استيصالِ  بىانتها و ول چرخيدن با يك كاسه بزرگ چه كنمالان ده سال پيرترم، كم انرژى تَر، ترسو تَر،  پوستكلفتتَر، پراگماتيكتر، دورتر و غمگينتر.

11/11/2019

بلند بالاتر از هر بلند بالايى*



كجا ديدم؟ كجا خواندم؟ يك نفر نوشته بود "سقف آرزو هايشان انقدر كوتاه است ٠٠٠" ٠ 
به سقف آرزوهى خودم فكر ميكنم؛ به آرزوهايم٠ آرزوهايم را مرور ميكنم و بلندىِ سقفشان را ارزيابى٠

مهاجرت سقف آرزوهايم را پايين آورد و آرزوهايم را تقليل داد به داشتن حداقل هاى استاندارد يك زندگى نرمال٠ خودم را سرزنش نميكنم به خاطر سالهاى دويدن پىِ حداقل ها، حداقل هايى كه برايم مهم بود٠ وقتى به آنها رسيدم، اولين اتفاق بعد از خوشحالى، احساس خالى بودن بود، بى آرزو شدن٠ 
افسردگىِ بى آرزو شدن، افسردگىِ لوكس ايست؛ و خب آگاهى از لوكس بودن افسردگى، از بار افسرده بودن كم نميكند،متاسفانه. فقط آن را با خجالت از افسرده بودن مخلوط ميكند. 

جدال پس از رسيدن به استاندارد هايم در زندگيه مهاجرت؟ آرزو داشتن، آرزوهاى بزرگ داشتن ٠٠٠ 
بايد صبح به صبح به خودم يادآورى كنم كه تو دو ليست با ليست آرزوها يكى نيست!  

* بلند بلاتر از هر بلندبالايى: اگر درست يادم مانده باشد، تيتر فارسى يكى از كتابهاى سلينجر است٠ 

10/24/2019

هوس كردم دوباره اينجا بنويسم. 
بنويسم اينجا؟ يا به مالسكين سياه بسنده كنم؟