12/11/2007
12/09/2007
Butterfly Effect-2
فیلم خوبی بود برای گذراندن یک شنبه شب تنهایی.مثل همه فیلم های آمریکایی،زرق و برق فیلم و سرعت اش با تکنولوژی پیشرفته تصویر سازی،فرصت نفس کشیدن هم برایم نذاشت چه رسد به فکر کردن و مزه مزه کردن و لذت بردن! همه چیز خوشگل،همه پرسوناژ ها کاریزماتیک و همه صحنه ها براق.بماند که ربطی هم به اثر پروانه ای نداشت!از تیتراژاش خوشم آمد.
12/05/2007
12/03/2007
12/02/2007
گفتم آره،نگران تحریم های شدیدتر علیه ایران هستم.بعد هم اضافه کردم "یکی"دیگر بلند پروازی های هسته ای می کند،ما مردم جورش را می کشیم.ای کاش به اصطلاح لال شده بودم و این جمله ی کلیشه ایه نکبت بار را نمی گفتم. ... جواب با خنده شیطنت آمیزی آمد که :خودتون انتخاب کردید.
شنبه شب بر ما شد حرام،به عبارتی.
جوانانی همیشه آماده طغیان
...اینها سعی میکنند به نحوی روحیات جوانها را همواره روحیهای طغیانزده نگه دارند و بگویند که پیوسته تو در جامعهای هستی که فشار میآید و تو در واقع محروم هستی و این ادامهی همان استعمار گذشتهی فرانسه هست. ...
به مکانیزم های سرکوب فکر می کنم.از یک طرف سیستم استعماری فرانسه و بازخوردها و واکنش های طغیان گرانه حومه نشین ها و از طرف دیگرسیستم دیکتاتوری-استعماری-استثماری جمهوری اسلامی و انفعال عمیق ما-شهروندان ایران.به نظرم می رسد برگ برنده آقایان همان چیزی باشد که برای ما "چیزهایی است برای از دست دادن".
مثل آب برای شکلات
باران تند تند می بارد و زمان تند تند می گذرد.انقدر تند تند که دلم می خواهد التماسش کنم که :انقدر تند نگذر!
باران تند تند می بارد و زمان تند تند می گذرد و تاریخ امتحان ها و تحویل پرژه ها و مشق شب ها ، تقویم من شده اند.
باران تند تند می بارد و گذر زمان را برای خودم کند می کنم با یک یکشنبه تنبل.در مطبخک ام خورشت بادمجان درست می کنم با بادمجان های تلخ و برنج بسمتی آب کش می کنم بدون آب کش به روش اتوپوسی.
11/28/2007
لی لی،باهوش بود،خوش قلب و زیبا. تئو گیتاریست بود،خوش می خواند و خوش می نواخت.
یک روزی لی لی به همه دنیا گفت که عاشق تئو شده.تئو فهمید،دستی به موهای لخت لی لی کشید ،پیشانی بلند لی لی را بوسید و رفت و تا صبح در کافه نواخت.همان روز صبح لی لی به هم دنیا گفت که دیگر عاشق تئو نیست.
دیشب لی لی شلوار ساتن اش را پوشید.من هم یک پاکت سیگار خریدم .رفتیم دو تا عرق سیب سفارش دادیم و چسبیده به سن گوش سپردیم به تکه های فلامنکویی که تئو می نواخت و کولی هایی که همراهش می خواندند.
موهای لی لی را از صورت اش کنار زدم و نگاه اش کردم.از همیشه زیباتر بود و مجذوب تر، با وجود اینکه دیگر عاشق تئو نبود.
نگران بودم.لی لی به سیگارش پک نمی زد و من می ترسیدم که شلوار ساتن لی لی با آتش نک سیگارش سوراخ شود.
11/27/2007
11/26/2007
5/18/2007
شروع کرده.نقالی را انتخاب کرده وحالا گردآفریدِ محافل نقالی ایران شده.
5/11/2007
5/09/2007
دلم نون سنگک داغ مي خواد که باباهه بياره و نيمرو درست کنيم و بزنيم تو رگ و حرف بزنيم و حرف بزنيم و حرف بزنيم و بعدش هم دو تا چاي داغ بريزيم،اون بره تو اتاق اش و در و ببنده و بنويسه و بنويسه و بنويسه و من هامون بذارم و نگاه کنم و چاي بخورم و بعد باباهه وسط کار بياد بگه باره چندمه داري هامون مي بيني و بعد ...
5/08/2007
هوا دوباره به گرمای زودگذر دچار شده. بعد از ظهر آفتابی را در بالکن تنها کافه باز شهر می گذرانم.
مردان عجول آب جوهاشان را سر کشیده و نکشیده رفتند...
در لذت بوی قهوه و خواندن و همهمه خفیف وقت گذرانِ یک شنبه رها می کنم عضلاتم را.
مردان عجول هم رفتند ...
غروب می کند آفتاب و سرمای خفیفِ عصر خودش را به من تحمیل می کند.
مردان عجول خیلی وقت است که رفته اند...
سردم شده اما میل بازگشت ندارم. از گذر کند ثانیه ها در خانه خالی ام می ترسم.

Très bien, merci
نه موزیکِ متن و نه دیالوگ خاص . قرار نیست به سمت خاصی هدایت شوی. نتیجه گیری هم،اگر نخواهی، در کار نیست.
5/06/2007
هوم.راست می گفتی.دنیا دارد به راست حرکت می کند و من نمی دانم کی با خط اشباع مماس می شود.
دنیا دارد به راست حرکت می کند و روز به روز مهاجر ها بیشتر می شوند،اقلیت ها اقلیت تر،حومه نشین ها رادیکال تر.
دنیا دارد به راست حرکت می کند و توهم رفاه و آسایش عمومی بیشتر وبیشتر در افکار عامه دم می کشد.
... و من نمی دانم وقتی به حالت اشباع رسید ما به چه روزی افتاده ایم
4/05/2007
3/29/2007
3/21/2007
فکر کنم امروز خیلی از هم کلاسی ها دلشان خواست ایرانی باشند که به هوای سال جدید ایرانی اتوریزاسیون غیبت از کلاس این زنیکه را بگیرند!( به این خانوم استاد زیادی بد و بی راه گفتم.امروز کلی راه آمد با من) همه جا جار زدم سال جدید ماست و می خواهم جشن بگیرم و اینطور کلاس های بعد ازظهر را با تبریکات مفصل و رسمی پیچاندم! ... بعد ازظهر به خرید شیرینی و ادوات هفت سین گذشت. ... یک سین کم است ...
سین هفتم-2
خانه را سابیدم.سر تا پا. ... برقی می زند شب سال نویی! کوه ظرف های نشسته هم نشست کرد به برکت شب عید! ... یک سین کم است ...
سین هفتم-3
چه سبزی پلویی! برای خودم سبزی پلوی شب عید درست کردم.( همین جا از اتوپوس که صبوری در آشپزی به من آموخت تشکر می کنم!) تخم مرغ هم رنگ کردم. رنگ که البته چه عرض کنم! سکه ی نیم بهار و بهار و پهلوی و غیره ندارم. به جایش کرون دانمارکی گذاشتم به یاد تک تک لحظه های خوبی که با پیمان در کپنهاگ داشتم. حافظ و شراب هم که جای خود. ... یک سین کم است ...
سین هفتم-4
سرکه،سیب،سکه،سوسن،سنبل و سیر. ساقه های سبزِ نرگس هایم جای سبزه قبول است؟! ... سین هفتم شاید خودم هستم با یک سر پر شور ...
سال نو مبارک. ... با آرزوی سلامتی و دل خوش.
یکی دو ساعت مونده به سال تحویل ، نمی دونم چی می شد.غم دنیا بود که میشست رو دلم.بغضی گلوم رو می گرفت که نگو.(هر سال از خودم می پرسیدم روزی میاد که از شر این بغض خلاص شم؟) تخم مرغ رنگ کردن و هقت سین چیدن هم دردی دوا نمی کرد.پنج شیش دقیقه مونده،حاضر و آماده،حتما با یه تیکه لباس نو، سه تایی می شستیم دعا می کردیم،هر کی تودلش. فضا یه جوری می شد که باور داشتم در اون ثانیه ها هر چی بخوام بهش می رسم. آرزو می کردم.آرزوهای بزرگ . ... حال و هوا چیز عجیبیه.اینجا اون حال و هواهه نیست. دیگه از اون بغض هم خبری نیست. با یه تیکه لباس نو کنار هفت سین ام وایسادم و چشام رو بستم که دعا کنم. ... اون حال و هواهه نیست. آرزوهام کوچیک شدن. اندازه گره هایی که تو زندگیمه. اندازه کارهای روز مره ای که باید انجام بدم ...
آخ آخ!دختر فردا رو بگو!صبح،حوالیِ ده و یازده ، ملت تروتمیز و یه دسته گل،عطر اودکلن زده، با فکل و کراوات می زنن بیرون برای عید دیدنی. عیدی رو بگو که ازش بی نصیب ام امسال!
برم برم که سه دقیقه مونده. هنوز شمع هام رو روشن نکردم. ... دو دقیقه به تحویل سال!
دلم می خواد همان کاری که گفتی بکنم: یک چهار پایه بردارم،بگذارم وسط معرکه،ازش برم بالا و رو به ملت داد بزنم : بابا عیده! بهار!نوروز! ... این برف چه موقع است؟؟ تا همین پریروز این دِه ما پر از شکوفه وگل و بلبل بود ها،سر سال نویی یادش اومده همچین بباره که تلویزیون هم نشونش بده!گیری افتادیم تو این غربت ها! ... هنوز اسلاید های فردا رو درست نکردم . ... حالیشون نیست که عیده، یه کوه کار رو سرمون ریختن ... از این رگبارهای زودگذر خوشم نمی آد!
3/16/2007
هشت مارس بود که رفتم مدیا تِک و دهِ کیارستمی را که مدت ها بود دلم می خواست ببینم ،قرض گرفتم. هدیه ای که به خودم دادم. ...
دهِ کیارستمی را دیدم و چقدر لذت بردم.حرف جدیدی نداشت برای من که زن هستم و زن را زندگی می کنم، هر روز. چیزی که برایم دل نشین بود،دیدن این زندگی از بیرون بود. برداشت یک نفر از روزمرگی های من،روزمرگی های ما. به نظرم عباس کیارستمی برای این فیلم زحمت کشیده بود،زحمت گوش دادن،زحمت شنیدن چیزهایی که زندگی اش نکرده.
می دانی؟من هم اولین باری که واقعا احساس شکست در رابطه عاشقانه ام کردم،تمام اشک ها و فریادهایم را در موهایم جا دادم و سپردم به قیچی آرایش گر. همه،مثل مانیای ده بهم گفتند :چقدر بهت می آد! ... بیست و یک سالم بود به گمانم ...
3/15/2007
چهارشنبه سوری
این سه شنبه هم مثل همه سه شنبه ها. از صبح کلاس تا شش عصر،بعد هم تا هشت شب آواز خواندن و داد های به جا و بی جای ناتالیا را تحمل کردن.فالش می خوانم آخر! سینمای آخر شب اما این بار استثنایی بود.از خستگی اوایل فیلم خوابم برد و با موزیک تیتراژ پایانی بیدار شدم!
یادم نبود چهارشنبه سوری است.چهارده مارس و مِقکدی را چه کار به آخرین شب چهار شنبه سال!اگر این هموطن را وسط راه نمی دیدم نمی فهمیدم ...
همه جا امن و امان است. از صدای ترق و تروق هم خبری نیست. اینجا،حتی خیابان خوابی هم در کار نیست که دل به آتش نیمه شب اش در یک محله پرت و پلا خوش کنی. ...
گفت خانه تکانی داریم. کمد ات را تمیز کنیم؟
گفتم نه! با خودم فکر کردم کمدِ خانه ی آفتاب، باغ مخفی ام بود.
گفتم به آقا ابراهیم سلام برسان. فکر کردم آقا ابراهیم کجایی که کثافت خانه ام را برداشته، وقت دوش گرفتن ندارم چه رسد به خانه تکانی!
گفت خانه تکانی داشتیم.از کت و کمر افتادیم. جات خالی بود. دق می دادی برای کار کردن اما بلاخره کمک می کردی!
خندیدم و گفتم خسته نباشید. یاد تنفرم از روزهای خانه تکانی افتادم و بهانه های چرند برای دَر رفتن از خانه و عذاب وجدان بعدش!
گفت نبودی امسال کابینت های پایین را برایم تمیز کنی.
گفتم آره، راحت بودم!هر دو خندیدیم. یاد جریان بچه بی بابا افتادم و مانیفستی که در یکی از همین خانه تکانی ها سرِ تمیز کردن کابینت های پایین ارایه کردم! شوخی جدی گفته بود پس کی ازدواج می کنی برام هیوا کوچولو بیاری، من هم سرراست گفته بودم ازدواج چرا؟ همین امروز فردا می تونم برات یه هیوا کوچولو دست و پا کنم! ... یادش به خیر!چه آتش بی شعله ای بر پا کردم با این حرف و سر آخرهم یک جورهایی بردم. ...
خانه را تمیز کردم. گرد گیری و کف هنوز مانده. انگیزه خاصی هم ندارم برای بشور و بساب!
امروز به فکر هفت سین چیدن افتادم.از هفت سین دو سین اش را بیشتر ندارم!
3/13/2007
3/07/2007
تا بوده همین شکلی بوده. مرگ، بی پولی و فقر،جنگ،سرطان،خیانت و ... همیشه مال دیگری بوده.تا وقتی هم به سر خودت یا یکی از نزدیک ها نیاد مال دیگری می مونه. سلول های اوین هم برای من همیشه جای موکل های بابا یوده یا اسم هایی که شنیده بودم یا آدم هایی که در بهترین حالت در گردهم آیی ای یا کنفرانسی با تجمعی از دور دیده بودم. امروز اما فرق کرد. امروز اسم نیل لابه لا اسم زندونی هاست. این خبر عین آوار خراب شد رو سرم ...
دو-
فرض رو بر این بگیریم که فعال های اجتماعی، یک مشت دنباله رو هستند که ه رو از ب تشخیص نمی دن و به اصطلاح آلت دست هستند. اونی که می ره وسط تجمع درد داره آقا جان! حرکت سنجیده و نسنجیده براش بی معنیه.اون دردِ هست که داره فشار میاره و اعتراض می شه و فریاد. اوین و کتک و ممنوع الخروجی و هزار تا چیزِ دیگه ی ظاهرا از دست دادنی هم سرش نمی شه. دردِ،فریادِ خفه کننده است،شوخی نیست. ... اگر من هم بودم می رفتم،گور بابای شرایط خاص مملکتی ... اسم اش رو بذار حرکت احساساتی ...
همین جا باید اضافه کنم که به نظر من، جمله هایی از قبیلِ نباید احساساتی عمل کرد و باید سنجید و زندان رفتن و کتک خوردن دردی رو دوا نمی کنه و غیره، خوب به دادِ یه عده ای که ناجور می ترسن رسیده. ترس بد نیست،اون بزدلیه، که نمی ذاره بگی نمی آم چون می ترسم،اونه که چندش آوره.
سه-
نشستم،دارم دونه دونه مقاله ها رو می خونم.شرح لحظه به لحظه ماجرا هم. می رسم به عکس هاشون. عکس نیل رو که می بینم دلم می خواد داد بزنم. استاده یه مدتیه اومده بالا سرم و داره بم چش غره می ره. می خوام یقه اش رو بگیرم و تو صورت اش داد بزنم بگم : می فهمی؟ همه شون رو گرفتن ، نیل هم توشونه. ... صفحه رو یواش می بندم و این بار هم این بغض لعنتی رو غورت می دم ... تو سرم رو به همه آدم های دور و برم داد می زنم: می فهمید؟؟گرفتن اشون!نیل هم توشونه ...
2/22/2007
2/20/2007
2/14/2007
2/09/2007
1/31/2007
1/22/2007
1/21/2007
دو روز بند کیف ام رو گاز گرفت و با من اومد مدرسه. روز سوم ازش پرسیدم میای،غر کوچولویی زد و گفت خوابم میاد.گذاشتم بخوابه.شب شد و من خسته برگشتم خونه. از خستگی بود یا دلِ تنگ ، نمی دونم،زده بودم زیرِ گریه که دیدم داره موهامو می کَنه. داشت نازم می کرد،اینو وقتی دهن اش از اعتراض من باز مونده بود فهمیدم. ... بعدش هم فهمیدم بزرگ شده ...
دیشب قبل از اینکه خوابم ببره داشت میگفت قصد داره بره سفر،اون هم بَک پَک ...
آره رفیق!وقتی بیایی، می بینی.لمس میکنی،همه چیز اش رو.از نزدیکِ نزدیکِ نزدیک. ناگهان خودت رو از اول می بینی. دوباره می بینی. ... همه ترس هات بی رنگ و بی معنی می شن. ... هم اندازه خودت شاد می شی،قدِ یه دنیا غصه می شینه رو دلت. ... گریه می کنی به اندازه تمام عمرت. ... نفس می کشی ،عمیق...
پ . ن -آنارخوس باورم نمی شه آخر این هفته دارم ات!
