Fall of 1988
یک چتر سیاه دستش بود و یک چتر بچه گونه زرد و گل من گلی... اول دبستان که شد، با اولین باران فهمیدم که اکثر دختر بچه ها چتر دارند. من نداشتم. اکثرا هم چتر های رنگین کمانی عین هم. این شد که آن سال عید، چتر عیدی گرفتم. اما نه چتر رنگین کمانی با دسته قرمز. بماند که اینجوری برای اولین بار به این نتیجه رسیدم که بزرگتر ها هیچی نمی فهمند! چتر من آبی آسمانی بود و دور تا دورش اسنوپی داشت. موقع باز و بسته کردن هم انگشت هام رو گاز می گرفت. قید چتر دست گرفتن را زدم تا وقتی که یاد گرفتم چطوری نگذارم چتر گازم بگیرد. چتر برایم کوچک شده بود و رفت بالای کمد قاطی بقیه اسباب بازی های بچگی. بعد از پانزده سال و اندی باران لیموژ وادارم کرد چتر دست بگیرم! یک چتر آبی البته بدون اسنوپی.
Showing posts with label version inédite. Show all posts
Showing posts with label version inédite. Show all posts
3/06/2009
2/11/2009
The story of flood and fire survival ...
بی خوابی شب قبل دل و دماغ کار کردن نگذاشته بود. روز کاری به برچسب زدن پست های "خیس و وحشی" گذشت. چگالی پست های قبل از هجرت حداقل سه برابر پست های بعد از هجرت هست.
زندگی جدید را خود خواسته درسته قورت دادم و هضم اش را به خودم تحمیل کردم. اعتراض بی معنی شد وقتی سرگشته ی مزه های جدید و بو های ناآشنا وصداهای غریب ونگاه های نامفهوم وهوای سبک شدم. هوای سرد اینجا هم شد آب یخ روی خشمی که همیشه به بودنم معنی می داد.
جایی برای ناله و غصه باقی نگذاشتم. تمام قد مشغول باز کردن جایی برای خودم در این دنیای جدید شدم. تامل و فکر کردن را هم گذاشتم برای "بعدا". فکر کنم آن غم شاعرانه ای که بهم الهام می داد را در یکی از دست شویی های بین راه جا گذاشتم.
بیشتر و بیشتر گوش کردم. کمتر و کمتر هر جایی نظر دادم. حوصله پابرهنه دویدن در حرف ها به زبانی که به آن تسلطی نداشتم را از دست دادم. اموراتم را تنهایی بدون زیادی پرس و جو کردن گذراندم و شدم "این دختر خیلی اوتونومه".
برنامه ریزی های کاری، دِد لاین ها،دوستی های هدف مند وعاشقیت های پراگماتیک از جادو خالی ام کرد و دیدن چشم هایی که برق می زنند شد یک خاطره دور.
عادت کتاب خوانی جاش را به خستگی آخر شب داد و لذت کتاب خوانی با مکافات دیکشنری باز کردن قاطی شد.
پالس های بالابرنده آدرنالین زندگی روزمره هم در دفتر یادداشتم ثبت شد تا یک روزی بعضی هاش به "خیس و وحشی" تزریق شوند.
کوتاه اینکه پروایی بود که یک جایی آن وسط ها رنگ باخت ...
بی خوابی شب قبل دل و دماغ کار کردن نگذاشته بود. روز کاری به برچسب زدن پست های "خیس و وحشی" گذشت. چگالی پست های قبل از هجرت حداقل سه برابر پست های بعد از هجرت هست.
زندگی جدید را خود خواسته درسته قورت دادم و هضم اش را به خودم تحمیل کردم. اعتراض بی معنی شد وقتی سرگشته ی مزه های جدید و بو های ناآشنا وصداهای غریب ونگاه های نامفهوم وهوای سبک شدم. هوای سرد اینجا هم شد آب یخ روی خشمی که همیشه به بودنم معنی می داد.
جایی برای ناله و غصه باقی نگذاشتم. تمام قد مشغول باز کردن جایی برای خودم در این دنیای جدید شدم. تامل و فکر کردن را هم گذاشتم برای "بعدا". فکر کنم آن غم شاعرانه ای که بهم الهام می داد را در یکی از دست شویی های بین راه جا گذاشتم.
بیشتر و بیشتر گوش کردم. کمتر و کمتر هر جایی نظر دادم. حوصله پابرهنه دویدن در حرف ها به زبانی که به آن تسلطی نداشتم را از دست دادم. اموراتم را تنهایی بدون زیادی پرس و جو کردن گذراندم و شدم "این دختر خیلی اوتونومه".
برنامه ریزی های کاری، دِد لاین ها،دوستی های هدف مند وعاشقیت های پراگماتیک از جادو خالی ام کرد و دیدن چشم هایی که برق می زنند شد یک خاطره دور.
عادت کتاب خوانی جاش را به خستگی آخر شب داد و لذت کتاب خوانی با مکافات دیکشنری باز کردن قاطی شد.
پالس های بالابرنده آدرنالین زندگی روزمره هم در دفتر یادداشتم ثبت شد تا یک روزی بعضی هاش به "خیس و وحشی" تزریق شوند.
کوتاه اینکه پروایی بود که یک جایی آن وسط ها رنگ باخت ...
10/31/2008
5/20/2008
حکایتی شده این فیلم وحشتناک دیدن من. درصد آدرنالین بالا رفته که پایین نمی آید! راستش یک نموره هم از تنهایی خوابیدن وحشت دارم! هر وقت که مریض می شم و به مراقبت احتیاج دارم و کسی هم دور وبرم نیست که به قول معروف یک لیوان آب دستم بده، در آن حال زار تصمیم قطعی می گیرم که "شوهر کنم".امشب هم وسط این تپش قلب وحشتناک به این نتیجه رسیدم که من آخر سر تنهایی می میرم و جسدم رو یک هفته بعد در حال پوسیدن در آپارتمانم پیدا می کنند.چه کاری بود این سینمای دوشنبه شب؟
5/05/2008
پسیکوتراپی
با وجودی که دیر از سر کار برمی گشت، همیشه بود. او نشانه خونسردی بود و دانش و اقتدار. من؟ همیشه دخترک بودم.من یخ می کردم زیرِ آن همه ملامت و انتقاد که شمرده و کوبنده روی سرم سرازیر می شد. من، دلم گریه می خواست و با اولین اشکی که در چشم هایم حلقه می زد صدایش بالا می رفت که "گریه نکن!گریه مالِ آدمای ضعیفه.انقدر ضعیف نباش" . من با همه ضعفم اشک هام رو قورت می دادم و با همان چشم های گرد در چشم هاش زل می زدم،بدون یک کلمه حرف."اینجوری به من زل نزن! بگو چرا؟توضیح بده!" . من،در دلم می گفتم من که کاری نکردم آخه. ... دلش تکیه کردن خواست و به درخشیدن ها و موفقیت های دخترک تکیه کرد. من،مثل همیشه اشک هام را یک جا قورت دادم و در دلم گفتم
what if I take just a walk out of my fake world?
2/10/2008
فلسفه بلغور کردن و رستوران هندی و گردنبند و سوتین
بعدِ نود و بوقی برگشتم سراغت.
این بار از گستردگی ابعاد مادرقهبه گیت خندم گرفت. یک خنده معمولی.
من با پای خودم عاشق شدم،تو مرا عاشق نکرده بودی
من شکستم،خودم را با دستان خودم
من اغواگر،من خیره کننده
من زیباترین ویرانه دنیا شدم
تو از ترس گریختی
من از روی ویرانه هایم پرواز کردم
تقدیم با نحس ترین آرزوها
گرچه در نکبت غوطه وری
بعدِ نود و بوقی برگشتم سراغت.
این بار از گستردگی ابعاد مادرقهبه گیت خندم گرفت. یک خنده معمولی.
من با پای خودم عاشق شدم،تو مرا عاشق نکرده بودی
من شکستم،خودم را با دستان خودم
من اغواگر،من خیره کننده
من زیباترین ویرانه دنیا شدم
تو از ترس گریختی
من از روی ویرانه هایم پرواز کردم
تقدیم با نحس ترین آرزوها
گرچه در نکبت غوطه وری
2/07/2008
2/06/2008
برای دوست مسافرم
وقت همه رفتن ها که رسید،همدیگر را با قهقهه های مصنوعی بدرقه کردیم و هر کس اشکی ریخت مسخره اش کردیم و بعد دلداری اش دادیم که :"داره می ره،بر می گرده.نمی ره که بمیره" ... رفتیم با قهقهه و بغض. ... برای سفر به خانه بازگشتیم.دریغ .هیچ چیز سرِجاش نبود.آن آدم ها،آن حال و آن هوا و آن دل ها همه،یک جایی سال ها پیش با ما مرد و مدفون شد. ... دریغ از یک دل سیر زاری برای آن همه مرگ زودرس.
عزیزدلم،قبل از رفتن برای تمام چیزهایی که پشت سر خواهی گذاشت یک دل سیر گریه کن. سفرت به خیر.
Don't forget :shine
وقت همه رفتن ها که رسید،همدیگر را با قهقهه های مصنوعی بدرقه کردیم و هر کس اشکی ریخت مسخره اش کردیم و بعد دلداری اش دادیم که :"داره می ره،بر می گرده.نمی ره که بمیره" ... رفتیم با قهقهه و بغض. ... برای سفر به خانه بازگشتیم.دریغ .هیچ چیز سرِجاش نبود.آن آدم ها،آن حال و آن هوا و آن دل ها همه،یک جایی سال ها پیش با ما مرد و مدفون شد. ... دریغ از یک دل سیر زاری برای آن همه مرگ زودرس.
عزیزدلم،قبل از رفتن برای تمام چیزهایی که پشت سر خواهی گذاشت یک دل سیر گریه کن. سفرت به خیر.
Don't forget :shine
2/05/2008
1/30/2008
1/28/2008
قندی که در دل آب شد!
گاهی به وقتی تفالی به حافظ زدن هم بد نیست مخصوصا که آن وسط ها بگوید :ای آنکه ره به مشرب مقصود برده ای...
کَکِ سفر به مراکش برای تعطیلات آخر فوریه به تنبانم افتاده و منتظر جواب درخواست ویزا هستم.دعایی به درگاه باری تعالی می کنم و فحشی نسار جیم.الف که حالا مراکش هم باید برای توابع ایران سازو دهل ویزا علم کند.
گاهی به وقتی تفالی به حافظ زدن هم بد نیست مخصوصا که آن وسط ها بگوید :ای آنکه ره به مشرب مقصود برده ای...
کَکِ سفر به مراکش برای تعطیلات آخر فوریه به تنبانم افتاده و منتظر جواب درخواست ویزا هستم.دعایی به درگاه باری تعالی می کنم و فحشی نسار جیم.الف که حالا مراکش هم باید برای توابع ایران سازو دهل ویزا علم کند.
11/27/2007
8/22/2006

دیروزها ،غمگین تر،معترض تر،شادتر،عاشق تر ...
بهانه ای پیدا شد برای مراجعه به آرشیو وبلاگ ام. در این چیزی نزدیک به سه سال بلاگیدن، این دومین باری بود که به آرشیو ام سر می زدم و اولین باری بود که کامل، همه ی نوشته ها را از فروردین هشتاد و دو تا امروز، خواندم.
عجیب بود.خیلی عجیب. هم حال و هوای آن روزهایم و هم نوع بیانی که داشتم. مقایسه موجودی که بودم با چیزی که امروز هستم حس های درهم و برهمی از شادی و دلتنگی و افسوس در من ایجاد کرد.
افسرده بودم؟ شایدوشاید هم نه. وقتی آن روزهایم را می خوانم، به نظرم می آید که انگار همه چیز برایم پررنگ تر بوده.شاید هم پررنگ تر می دیدم. ااندوه هایم اندوه بود،پر از غم و درد. درد را حس می کردم با وجودی که حتی منشا اش را به یاد نمی آورم! شادی هایم، درست مثل شادی های کودکان پر از قهقه بود.آن قهقه را از نوشته هایم شنیدم. معترض بودم؟شاید و شاید نه. هر یک کلمه از روزنوشته ها ، نشان از اهمیت آن روزانگی ها دارد. برای آن روزهای پررنگ دل تنگ شدم. برای آن طور عاشق بودن ها و آن طور فریاد زدن هایم!

شادم. شادم که در همان دغدغه ها گرفتار نماندم و خارج شدم. آنچنان آن روزها برایم تمام شده که انگار نه سه سال،که سی سال از آن روزها فاصله دارم-سه سال که هیچ،حتی از یک سال گذشته- از آنچه دیروزها بودم.
دیوانه تر بودم.از این مطمئنم. خیلی هم دیوانه تر. یک جور شیدایی ناخودآگاه که اتفاقا چقدر هم به من قدرت می داده.با دقت کمی، سیر دچار شدن به این یبوست عاقلانه فعلی ام را در می یابم.درمانی هست برای این مرض آنالیزگری و فرمول کنندگی و دوراندیشی ای که گرفته ام؟!
8/04/2006
حال خوب
یک-
در جریان تجربه های روزمره قرار گرفتن را دوست دارم.نه خود تجربه به صورت خام،که هیجان ها و قلیان ها ی حاصل از آن تجربه.(برای همین وبلاگ های روزمره نویس و یا آن دسته پست های وبلاگ تراپی را بسیار دوست دارم و معمولا این ها را به پست های مقاله وار ترجیح می دهم.) به واسطه یک اتفاق یا قرار گرفتن در یک موقعیت، هزار تکانه حسی را تجربه می کنیم.شادی،تعجب،اندوه،شیدایی،سرخوشی،پشیمانی و ...توقف در لحظه های هاج و واجی، وقت گذرانی با گیج و منگی ها، برایم لذت بخش و حتی لذت آفرین است. به نظرم اینجاست جایی که آفرینش اتفاق می افتد.
دو-
برای رسیدن به همان لذت، مخصوصا از نتیجه گیری اجتناب می کنم، از درس عبرت گرفتن. شاید این مکانیزم دفاعی ام باشد در برابر تربیتِ مسلط محیط فنی دانشگاه ،همان متلک معروف آنارخوس: بچه های ریاضی. (محیطی که از تو می خواهد که نتیجه گیری کنی ، از هر وضعیت آشفته ای جمع بندی قابل قبولی ارائه کنی و در مقابل این توانایی به تو پاداش می دهد.) یک مکانیزم نیمه ناخود آگاه برای حفظ تعادل روحی. برای همین هم حالت های اغراق شده -واقعی- ناشی از تاثیر الکل را دوست می دارم.شناور شدن در موقعیتی که از هرگونه دوراندیشی فاصله دارد. ... این طور، یا در رده هنرمندان قرار می گیری یا خطرناک ها یا خارجی ها! (یارو هنریه،دیوونه است،خارجیه!) قسمتی از تنفر ام از روانشناسی و روانپزشکی و علم مشاوره و ... از همین جاست.
سه-
از این لذت و تمایل حرف زدم. از لذت منگی و هاج و واجی و شیدایی (کس خلی) و شناور شدن در سرخوشی اش. از تنفرام از نتیجه گیری و فرموله کردن و نسخه پیچی هم گفتم. حالا هم تحت یک پست وبلاگیِ نیمه گزارش وار این لذت و تنفر را برای خودم جمع بندی کردم! به نظر می رسد به "بچه ریاضی" بودن مبتلا شده ام!
یک-
در جریان تجربه های روزمره قرار گرفتن را دوست دارم.نه خود تجربه به صورت خام،که هیجان ها و قلیان ها ی حاصل از آن تجربه.(برای همین وبلاگ های روزمره نویس و یا آن دسته پست های وبلاگ تراپی را بسیار دوست دارم و معمولا این ها را به پست های مقاله وار ترجیح می دهم.) به واسطه یک اتفاق یا قرار گرفتن در یک موقعیت، هزار تکانه حسی را تجربه می کنیم.شادی،تعجب،اندوه،شیدایی،سرخوشی،پشیمانی و ...توقف در لحظه های هاج و واجی، وقت گذرانی با گیج و منگی ها، برایم لذت بخش و حتی لذت آفرین است. به نظرم اینجاست جایی که آفرینش اتفاق می افتد.
دو-
برای رسیدن به همان لذت، مخصوصا از نتیجه گیری اجتناب می کنم، از درس عبرت گرفتن. شاید این مکانیزم دفاعی ام باشد در برابر تربیتِ مسلط محیط فنی دانشگاه ،همان متلک معروف آنارخوس: بچه های ریاضی. (محیطی که از تو می خواهد که نتیجه گیری کنی ، از هر وضعیت آشفته ای جمع بندی قابل قبولی ارائه کنی و در مقابل این توانایی به تو پاداش می دهد.) یک مکانیزم نیمه ناخود آگاه برای حفظ تعادل روحی. برای همین هم حالت های اغراق شده -واقعی- ناشی از تاثیر الکل را دوست می دارم.شناور شدن در موقعیتی که از هرگونه دوراندیشی فاصله دارد. ... این طور، یا در رده هنرمندان قرار می گیری یا خطرناک ها یا خارجی ها! (یارو هنریه،دیوونه است،خارجیه!) قسمتی از تنفر ام از روانشناسی و روانپزشکی و علم مشاوره و ... از همین جاست.
سه-
از این لذت و تمایل حرف زدم. از لذت منگی و هاج و واجی و شیدایی (کس خلی) و شناور شدن در سرخوشی اش. از تنفرام از نتیجه گیری و فرموله کردن و نسخه پیچی هم گفتم. حالا هم تحت یک پست وبلاگیِ نیمه گزارش وار این لذت و تنفر را برای خودم جمع بندی کردم! به نظر می رسد به "بچه ریاضی" بودن مبتلا شده ام!
7/31/2006
این روزها در حال تهیه انواع و اقسام چک لیست هستم.
لیست چیزهایی که باید با خودم ببرم.
لیست خرید هایی که باید انجام بدم.
لیست دکترهایی که باید برم.
لیست کارهای نا تمامی که باید پی گیری کنم و به یه جایی برسونم.
لیست آدم هایی که باید بیشتر باهاشون باشم و برای مدتی که نمی بینمشون ذخیره شون کنم.
لیست افرادی که باید باهاشون خداحافظی کنم، خیلی رسمی و فرمالیته.
و صد البته لیست افرادی که قبل از رفتن باید یه حالِ مبسوطی ازشون بگیرم،اون هایی که باید با جفت پا برم تو صورتشون، یکی از استادای اون خراب شده هم هست که شاید عزمم رو جزم کردم که برم عینک اش رو خورد کنم تو صورتش.دانشنامه رو که بگیرم شاید رفتم دانشگاه رو آتیش زدم!آی بچسبه بهم!یه چند نفری هم هستن که کافی با لبخند بهشون اعلام کنم دارم می رم،احتمالا خوشگل می چزن!هه هه!لیست آخری داره خوب بلند بالا می شه،سنگینی و اضافه بار که نداره هیچ،به سبکی هم خواهد انجامید ...
چیه؟!چرا اینجوری نیگا می کنی؟!
بعضی وقت ها اعمال خشونت جواب می ده.حتی تصور و رویا پردازی در باب خشونت،مثل موارد فوق الذکر، دل آدم رو خنک می کنه!آره عزیز،ایجوریاست!
لیست چیزهایی که باید با خودم ببرم.
لیست خرید هایی که باید انجام بدم.
لیست دکترهایی که باید برم.
لیست کارهای نا تمامی که باید پی گیری کنم و به یه جایی برسونم.
لیست آدم هایی که باید بیشتر باهاشون باشم و برای مدتی که نمی بینمشون ذخیره شون کنم.
لیست افرادی که باید باهاشون خداحافظی کنم، خیلی رسمی و فرمالیته.
و صد البته لیست افرادی که قبل از رفتن باید یه حالِ مبسوطی ازشون بگیرم،اون هایی که باید با جفت پا برم تو صورتشون، یکی از استادای اون خراب شده هم هست که شاید عزمم رو جزم کردم که برم عینک اش رو خورد کنم تو صورتش.دانشنامه رو که بگیرم شاید رفتم دانشگاه رو آتیش زدم!آی بچسبه بهم!یه چند نفری هم هستن که کافی با لبخند بهشون اعلام کنم دارم می رم،احتمالا خوشگل می چزن!هه هه!لیست آخری داره خوب بلند بالا می شه،سنگینی و اضافه بار که نداره هیچ،به سبکی هم خواهد انجامید ...
چیه؟!چرا اینجوری نیگا می کنی؟!
بعضی وقت ها اعمال خشونت جواب می ده.حتی تصور و رویا پردازی در باب خشونت،مثل موارد فوق الذکر، دل آدم رو خنک می کنه!آره عزیز،ایجوریاست!
Subscribe to:
Posts (Atom)