5/18/2007
5/11/2007
5/09/2007
دلم نون سنگک داغ مي خواد که باباهه بياره و نيمرو درست کنيم و بزنيم تو رگ و حرف بزنيم و حرف بزنيم و حرف بزنيم و بعدش هم دو تا چاي داغ بريزيم،اون بره تو اتاق اش و در و ببنده و بنويسه و بنويسه و بنويسه و من هامون بذارم و نگاه کنم و چاي بخورم و بعد باباهه وسط کار بياد بگه باره چندمه داري هامون مي بيني و بعد ...
5/08/2007
هوا دوباره به گرمای زودگذر دچار شده. بعد از ظهر آفتابی را در بالکن تنها کافه باز شهر می گذرانم.
مردان عجول آب جوهاشان را سر کشیده و نکشیده رفتند...
در لذت بوی قهوه و خواندن و همهمه خفیف وقت گذرانِ یک شنبه رها می کنم عضلاتم را.
مردان عجول هم رفتند ...
غروب می کند آفتاب و سرمای خفیفِ عصر خودش را به من تحمیل می کند.
مردان عجول خیلی وقت است که رفته اند...
سردم شده اما میل بازگشت ندارم. از گذر کند ثانیه ها در خانه خالی ام می ترسم.

Très bien, merci
نه موزیکِ متن و نه دیالوگ خاص . قرار نیست به سمت خاصی هدایت شوی. نتیجه گیری هم،اگر نخواهی، در کار نیست.
5/06/2007
هوم.راست می گفتی.دنیا دارد به راست حرکت می کند و من نمی دانم کی با خط اشباع مماس می شود.
دنیا دارد به راست حرکت می کند و روز به روز مهاجر ها بیشتر می شوند،اقلیت ها اقلیت تر،حومه نشین ها رادیکال تر.
دنیا دارد به راست حرکت می کند و توهم رفاه و آسایش عمومی بیشتر وبیشتر در افکار عامه دم می کشد.
... و من نمی دانم وقتی به حالت اشباع رسید ما به چه روزی افتاده ایم