گرگ ها ...
خواب بودم.خوابِ بی موقع ناشی از دارو. ... این بخار گرم چیه که می خوره تو صورتم؟این تنفس یک موجود زنده است.این ارتعاش ها چیه که از زیر تخت میاد؟چیزی در تحرکه.پلک هام رو خواب آلوده و گیج، نیمه باز می کنم.این پوزه ی یک گرگِ که انقدر نزدیک به من،روی تخت نشسته و صورتش رو نزدیک صورتم گرفته. حضور من براش یعنی خطر.دو تا بچه گرگ دارن بازی می کنن.از روی برجستگی بدن من زیر پتو می پرن و گاهی تیزیِ پنجه هشون رو روی بازو هام حس می کنم.اینها از کجا اومدن ؟ چطور وارد اتاق خواب من شدن؟ ... می ترسم.ماده گرگ هم از من.خشم اش از ترسه.راه فراری هست؟
این یک توهم بود ؟ یا خواب عمیق بعد از ظهر؟ نمی دونم.
5/30/2005
5/27/2005
قیافه غریبی پیدا کردم!پشت پلک ها ی متورم و قرمز ،پیشانیِ پر از جوش و صورت ملتهب،و قسمتهای بیرونِ بدن از لباس جابه جا قرمز و کهیر زده و من در حال دست و پنجه نرم کردن با وسوسه ی خارش با اسلحه لوسیون کالامین-د!!!!
دارو های ضد حساسیت کاری کرده که حتی ایستاده خواب می رم!تب و امتحان های در پیش هم به علاوه ی تمام اینها.
دارو های ضد حساسیت کاری کرده که حتی ایستاده خواب می رم!تب و امتحان های در پیش هم به علاوه ی تمام اینها.
نیمه ی دوم پنج شنبه ...
دلم می گیرد وقتی می بینمش که ده سال در عرض چند روز پیر شده.دلم می گیرد از انتخابی که باید اتفاق بیافتد و من باید دشمنِ دوستم را دشمن خودم بدانم و ترکش کنم. ... دلم می گیرد وقتی عزیز ترین را باید اتفاقی در کافی شاپ ببینم، خیلی اتفاقی و خیلی اتفاقی یاد حس های نابی بیافتم و خیلی اتفاقی برای اینکه هیچ وقت با انعکاس اشان مواجه نشدم،عصبانی و خود خور شوم و خیلی اتفاقی ساعات رفته بر دوری بری ها را تلخ کنم. ... دلم می گیرد وقتی از من می خواهد خرده های باقی مانده ی دل ای که شکسته ،بعد از این همه وقت،دوباره رو به رویش بریزم. ... دلم می گیرد از تمام اعتماد ها و ایمان ها و اعتقاد ها. ... دلم می گیرد از خودم و تمام حماقت هایم.
دلم می گیرد وقتی می بینمش که ده سال در عرض چند روز پیر شده.دلم می گیرد از انتخابی که باید اتفاق بیافتد و من باید دشمنِ دوستم را دشمن خودم بدانم و ترکش کنم. ... دلم می گیرد وقتی عزیز ترین را باید اتفاقی در کافی شاپ ببینم، خیلی اتفاقی و خیلی اتفاقی یاد حس های نابی بیافتم و خیلی اتفاقی برای اینکه هیچ وقت با انعکاس اشان مواجه نشدم،عصبانی و خود خور شوم و خیلی اتفاقی ساعات رفته بر دوری بری ها را تلخ کنم. ... دلم می گیرد وقتی از من می خواهد خرده های باقی مانده ی دل ای که شکسته ،بعد از این همه وقت،دوباره رو به رویش بریزم. ... دلم می گیرد از تمام اعتماد ها و ایمان ها و اعتقاد ها. ... دلم می گیرد از خودم و تمام حماقت هایم.
5/21/2005
5/20/2005
دیوار های خالی ...
صد بار شروع می کنی به نوشتن تا کمی خالی شی.صد بار شروع می کنی به نوشتن تا کمی سرِ سنگین شده ات را سبک کنی،تا کمی کوچک شه این بغض طلسم شده.صد بار شروع می کنی و صد بار صفحه رو می بندی.چطور می شه از سقوط نوشت؟ هان؟چطور؟چطور می شه نمناکی چشم و لبخند زورکیِ عزیزی رو که در عرض چهار ساعت زحمت های چندین ساله اش به فنا رفته رو بنویسی؟از در وارد می شی،خالیه خالیه.حتی روی دیوارها چیزی جز میخ و چهار گوش های دود گرفته باقی نمونده .یک دزدیِ اولیه،با دروغ و آزار و اذیت و افترا درست نمی شه!نمی دونستی؟آخرش هم اومدی دزدی رو با دزدی رو به راه کنی؟ اون همه آزار و اذیت کافی نبود؟ ... ای کاش به یک دزد معروف بودی،به یک کاهبردار، به یک ...چه می دونم؟به یک گاو! نه به یک روشنفکر و نویسنده و نظریه پرداز و سردبیر ماهنامه ی ایکس که سالی صد بار میره پاریس،محفل روشنفکری دنیا، و بر میگرده و سالی ده بار کلاس و سمینار برگزار می کنه و برای اینکه وقت سخنرانی و مصاحبه ازش بگیری جد و آبادت میان جلوی چشمات.ای کاش یک سگ ولگرد بودی،نه رفیق و همکلاسی چندین ده ساله.نویسنده ی عزیز،نظریه پرداز محترم که ایده هات گوش فلک رو کر کرده،دوست محترم و ناسیونالیستِ من که با دغدغه های آرمانی ات ما رو خفه کردی،روزی هزار بار اون بسیجیِ دگم و متعصب و وحشی رو که به افتضاح هایی که به بار میاره با تمام وجود اعتقاد داره،به توی رذل و ترسو با تمام حرف های قشنگ ات ترجیح می دم. ... یک سقوط بی انتها.یک فراموشی همیشگی.
صد بار شروع می کنی به نوشتن تا کمی خالی شی.صد بار شروع می کنی به نوشتن تا کمی سرِ سنگین شده ات را سبک کنی،تا کمی کوچک شه این بغض طلسم شده.صد بار شروع می کنی و صد بار صفحه رو می بندی.چطور می شه از سقوط نوشت؟ هان؟چطور؟چطور می شه نمناکی چشم و لبخند زورکیِ عزیزی رو که در عرض چهار ساعت زحمت های چندین ساله اش به فنا رفته رو بنویسی؟از در وارد می شی،خالیه خالیه.حتی روی دیوارها چیزی جز میخ و چهار گوش های دود گرفته باقی نمونده .یک دزدیِ اولیه،با دروغ و آزار و اذیت و افترا درست نمی شه!نمی دونستی؟آخرش هم اومدی دزدی رو با دزدی رو به راه کنی؟ اون همه آزار و اذیت کافی نبود؟ ... ای کاش به یک دزد معروف بودی،به یک کاهبردار، به یک ...چه می دونم؟به یک گاو! نه به یک روشنفکر و نویسنده و نظریه پرداز و سردبیر ماهنامه ی ایکس که سالی صد بار میره پاریس،محفل روشنفکری دنیا، و بر میگرده و سالی ده بار کلاس و سمینار برگزار می کنه و برای اینکه وقت سخنرانی و مصاحبه ازش بگیری جد و آبادت میان جلوی چشمات.ای کاش یک سگ ولگرد بودی،نه رفیق و همکلاسی چندین ده ساله.نویسنده ی عزیز،نظریه پرداز محترم که ایده هات گوش فلک رو کر کرده،دوست محترم و ناسیونالیستِ من که با دغدغه های آرمانی ات ما رو خفه کردی،روزی هزار بار اون بسیجیِ دگم و متعصب و وحشی رو که به افتضاح هایی که به بار میاره با تمام وجود اعتقاد داره،به توی رذل و ترسو با تمام حرف های قشنگ ات ترجیح می دم. ... یک سقوط بی انتها.یک فراموشی همیشگی.
5/16/2005
اندر احوالات شخصیه !
این هوای دیوانه رو دوست دارم.درست لحظه ای که فکر می کنم الانه که زیر رگبار بارون له شم،آفتاب می شه و درست وقتی فکر می کنم الانه که مغزم از نور سوراخ شه،غروب می کنه. ... پر می شم،از یک فضای دوستانه ، از یک چیز نو،بعد یک هو خالی می شم.خالیِ خالی.حرف می زنم از گذشته هایی که خوب بود،بد بود،غروری که خیلی جریحه دار شد،به یاد می آرم عاشقانه های قلابی رو،پر می شم و بعد ناگهان خالیِ خالیِ خالی. ... کار زیاده.کار های خسته کننده ای که انگار مجوز عبور من از این مقطع زندگیمه. ... درست وقتی بغض ام می گیره از این هیچی نبودن،به قول یکی "هیچی نیست برای نوشتن،گفتن،شنیدن ،گوش کردن ،بوییدن و لذت بردن"،یه چیزی تلنگر می زنه به جمجمه ام که،هی !همینه!دنبال چی می گردی؟ ... ساده است.خیلی ساده. ... می گفت دلم می خواد یه روزی تو راه گم شم،گفتم و هیچکس هم پیدات نکنه،گفت آره ،دتس بِتر! و حال احتضار و اینا. ... نه خسته ام،نه خوشحال ام،نه ناراحت ام و نه ... و نه.... .قضیه همون نترسیدن از فقدانه.
این هوای دیوانه رو دوست دارم.درست لحظه ای که فکر می کنم الانه که زیر رگبار بارون له شم،آفتاب می شه و درست وقتی فکر می کنم الانه که مغزم از نور سوراخ شه،غروب می کنه. ... پر می شم،از یک فضای دوستانه ، از یک چیز نو،بعد یک هو خالی می شم.خالیِ خالی.حرف می زنم از گذشته هایی که خوب بود،بد بود،غروری که خیلی جریحه دار شد،به یاد می آرم عاشقانه های قلابی رو،پر می شم و بعد ناگهان خالیِ خالیِ خالی. ... کار زیاده.کار های خسته کننده ای که انگار مجوز عبور من از این مقطع زندگیمه. ... درست وقتی بغض ام می گیره از این هیچی نبودن،به قول یکی "هیچی نیست برای نوشتن،گفتن،شنیدن ،گوش کردن ،بوییدن و لذت بردن"،یه چیزی تلنگر می زنه به جمجمه ام که،هی !همینه!دنبال چی می گردی؟ ... ساده است.خیلی ساده. ... می گفت دلم می خواد یه روزی تو راه گم شم،گفتم و هیچکس هم پیدات نکنه،گفت آره ،دتس بِتر! و حال احتضار و اینا. ... نه خسته ام،نه خوشحال ام،نه ناراحت ام و نه ... و نه.... .قضیه همون نترسیدن از فقدانه.
5/11/2005
چند گزاره خبری برای یک "مرد بسیار مرده"...
تقریبا همه چیز غیر قابل پیش بینی شد.روزها، وقتی همه چیز و همه جا در نور دودآلوده روز به سختی نفس می کشید،برای رسیدن شب ، تاریکی،سکوت،آرامش ثانیه شماری می کردی.شب شد اما همه چیز و همه جا در نور مصنوعی فرو رفت و اغراق شدگی دو چندان شد.نه؟!به این استوانه بلند پناه که بردی ،گفتی وقتی سوخت و به آخرین حلقه رسید همه چیز درست شده اما نشد فقط گرفتگی قفسه سینه چند برابر شد.این طور نبود؟!فریاد ،لگد زدن زیر همه چیز ،نه.تو دیوانه ای !این همه داروی آرام بخش از کجا به سمت ات سرازیر شد؟با آخریش همه چیز درست شده، اما نشد فقط گنگ تر شد.اعتراف کن که همین طور بوده! سر کشیدی، قاعدتا قطعه یخ که به نوک دماغت خورد روبه راه شده ،باز هم نشد!همین طور بود؟!چقدر همه چیز غیرقابل پیش بینی و هیجان انگیز شده!...المان های تکراری که خیلی وقت پیش در حذف ذهنی مان گم و گور شده.متوجه هستی که؟!
تقریبا همه چیز غیر قابل پیش بینی شد.روزها، وقتی همه چیز و همه جا در نور دودآلوده روز به سختی نفس می کشید،برای رسیدن شب ، تاریکی،سکوت،آرامش ثانیه شماری می کردی.شب شد اما همه چیز و همه جا در نور مصنوعی فرو رفت و اغراق شدگی دو چندان شد.نه؟!به این استوانه بلند پناه که بردی ،گفتی وقتی سوخت و به آخرین حلقه رسید همه چیز درست شده اما نشد فقط گرفتگی قفسه سینه چند برابر شد.این طور نبود؟!فریاد ،لگد زدن زیر همه چیز ،نه.تو دیوانه ای !این همه داروی آرام بخش از کجا به سمت ات سرازیر شد؟با آخریش همه چیز درست شده، اما نشد فقط گنگ تر شد.اعتراف کن که همین طور بوده! سر کشیدی، قاعدتا قطعه یخ که به نوک دماغت خورد روبه راه شده ،باز هم نشد!همین طور بود؟!چقدر همه چیز غیرقابل پیش بینی و هیجان انگیز شده!...المان های تکراری که خیلی وقت پیش در حذف ذهنی مان گم و گور شده.متوجه هستی که؟!
5/10/2005
درست مثل تصاویر به جا مانده از دورانِ خاصی از کودکی.تصاویر محوی که درخشان ترین ،زیبا ترین و بزرگ ترین ها را تداعی می کنند.از این وهم مه آلوده الهام می گیری و با رقص اش به وجد می آیی. ... دوباره به مکان تولدِ این تصاویر باز می گردی.به بزرگ ترین استخرِ شنای دنیا، آبشار طلایی های گوشه حیاط، تابِ آلاچیق که با هر بالا رفتنی به آسمان می رساندت، حوض ای که دزدان دریایی در آن شکست خورده بودند و عشقِ اول که شازدهء قصه هاست و هیچوقت ،هیچکس مانند او نخواهد آمد و ...خیلی از تمام اینها گذشته.استخر شنا کوچک شده،یاس های زرد فقط یک بوتهء خلوت کنار حیاط است، چقدر این تاب کوتاه بود،حوض کوچک لجن گرفته و شازده دیگر شازده نیست.همه چیز خیلی خیلی معمولی .مثل خودم،مثل خودت.مثل زندگی.یک "ریشخند" کفایت می کند.
5/06/2005
حضور اش برای تو و تو و تو وهمه ی شما در حد یک ابزاره.ابزار خوش گذرونی.فقط و فقط به واسطه طرز لباس پوشیدن اش و رفتارهاش ، خودت رو مجاز می دونی هر طور که دوست دارای از این "شیء" استفاده کنی و خوش بگذرونی.البته.به او هم خوش می گذره و او هم از تو ابزار خوش گذرونی ساخته. به نظر می رسه قرار داد دو طرفه است و کاملا پایاپای.اما یک سوال باقی می مونه.یک سوال مهم.چی به تو اجازه می ده در این حد به افتضاح بکشی اش؟هوم؟...آره!به نظر می آد بسیار نسبت به این ماجرا بی توجهه.شاید همین تو و تو و تو رو دچار توهم کرده که با یک عروسک کوکی طرف هستی.
5/04/2005
یک روزنگاریِ طولانی
تمام شد.امروز آخرین امتحان رو دادم و چه امتحانی!تمام جواب ها چک شد و در باره اش بحث شد و آخرین یادگیری از این دوره. تیرماه هشتاد و دو ،برای اولین بار به یک موسسه رفتم ، برای زبان.تا اون موقع تمام کلاس هام خصوصی بود و من بعد از چند سال حس کردم که به شدت دارم در جا می زنم.از همون تاریخ، هشت تا ده صبحِ شنبه و چهارشنبه های من به این کلاس اختصاص پیدا کرد. با عشق سر کلاس می رفتم و علی رغم اینکه این کلاس،یک حرکت فوق برنامه بود،تمام برنامه های اصلی ام با این ساعت هماهنگ میشد و اگر تداخل داشت برنامه های دیگه حذف می شد، نه این کلاس!اینجوری شد که سینتیک موند برای ترم نه! و سیمان هم که دقیقا همین ساعت و روز برگزار میشه در آستانه حذف شدن قرار گرفت!اصلا اهمیتی نداره!...این دوره،نه یک دوره ی زبان که به نوعی برای من تراپیِ روانی محسوب می شد. کلاس کوچیک و جمع و جور که یادگیری کاملا ناخودآگاه بود و بیشتر کلاس به بحث و صحبت می گذشت و در این بین چقدر به آگاهیِ من اضافه شد و در کنارش آرامشی که بعد از کلاس بود به واسطه چندقیقه تخلیه روانی با حرف زدن. البته فکر می کنم تنها کسی که این حس رو داشت، من باشم!من اگر حرف نزنم و اظهار نظر نکنم می میرم!!!!و خوب مجال خوبی بود برای هیوای پرحرف و غرغرو!حضور گروه های سنی متفاوت ،از کسی که بچه ی هم سن من داشت تا من و چند نفرِ دیگه که جوان تر از همه بودیم ،جذابیت فضا رو برام دو چندان می کرد...امروز پرونده این دوره بسته شد.احساس خوبی ندارم.باید اعتراف کنم که به این کلاس تراپی بدجوری وابسته شدم.امروز وقتی از درِ موسسه بیرون اومدم،یک لحظه فکر کردم که "حالا باید چی کار کنم؟!"شنبه صبح ها،کلاس های سرگیجه آورِ مهندس نون و چهارشنبه ها آی-اِلتس رایتینگ...این هم گذشت.نقطه.
پ.ن. در حین نوشتن،به دو سال پیش و روزهای اولی که میرفتم کلاس فلش بک زدم.واااای!باور کردنی نیست، من در عرضِ دو سال این همه فرق کرده باشم.طرز فکرم،سلیقه هام،سرگرمی هام،دغدغه هام،حتی نوع موزیکی که گوش می دم! اینقدر تغییر و اتفاقات جوراجور در عرض کمتر از دو سال؟؟باور نمی کنم.انگار بیست سال گذشته...
تمام شد.امروز آخرین امتحان رو دادم و چه امتحانی!تمام جواب ها چک شد و در باره اش بحث شد و آخرین یادگیری از این دوره. تیرماه هشتاد و دو ،برای اولین بار به یک موسسه رفتم ، برای زبان.تا اون موقع تمام کلاس هام خصوصی بود و من بعد از چند سال حس کردم که به شدت دارم در جا می زنم.از همون تاریخ، هشت تا ده صبحِ شنبه و چهارشنبه های من به این کلاس اختصاص پیدا کرد. با عشق سر کلاس می رفتم و علی رغم اینکه این کلاس،یک حرکت فوق برنامه بود،تمام برنامه های اصلی ام با این ساعت هماهنگ میشد و اگر تداخل داشت برنامه های دیگه حذف می شد، نه این کلاس!اینجوری شد که سینتیک موند برای ترم نه! و سیمان هم که دقیقا همین ساعت و روز برگزار میشه در آستانه حذف شدن قرار گرفت!اصلا اهمیتی نداره!...این دوره،نه یک دوره ی زبان که به نوعی برای من تراپیِ روانی محسوب می شد. کلاس کوچیک و جمع و جور که یادگیری کاملا ناخودآگاه بود و بیشتر کلاس به بحث و صحبت می گذشت و در این بین چقدر به آگاهیِ من اضافه شد و در کنارش آرامشی که بعد از کلاس بود به واسطه چندقیقه تخلیه روانی با حرف زدن. البته فکر می کنم تنها کسی که این حس رو داشت، من باشم!من اگر حرف نزنم و اظهار نظر نکنم می میرم!!!!و خوب مجال خوبی بود برای هیوای پرحرف و غرغرو!حضور گروه های سنی متفاوت ،از کسی که بچه ی هم سن من داشت تا من و چند نفرِ دیگه که جوان تر از همه بودیم ،جذابیت فضا رو برام دو چندان می کرد...امروز پرونده این دوره بسته شد.احساس خوبی ندارم.باید اعتراف کنم که به این کلاس تراپی بدجوری وابسته شدم.امروز وقتی از درِ موسسه بیرون اومدم،یک لحظه فکر کردم که "حالا باید چی کار کنم؟!"شنبه صبح ها،کلاس های سرگیجه آورِ مهندس نون و چهارشنبه ها آی-اِلتس رایتینگ...این هم گذشت.نقطه.
پ.ن. در حین نوشتن،به دو سال پیش و روزهای اولی که میرفتم کلاس فلش بک زدم.واااای!باور کردنی نیست، من در عرضِ دو سال این همه فرق کرده باشم.طرز فکرم،سلیقه هام،سرگرمی هام،دغدغه هام،حتی نوع موزیکی که گوش می دم! اینقدر تغییر و اتفاقات جوراجور در عرض کمتر از دو سال؟؟باور نمی کنم.انگار بیست سال گذشته...
5/02/2005
Subscribe to:
Posts (Atom)