8/31/2004
که
فانتزی های ذهنی ام،قصه های شاه و پریان ام وشراب یک ساله و نیمه ام را
به صحن قضاوت احظار کردم.
کوتاه مدتی بعد
اشک هایم کاغذ را جوهری کرد،
سیگارم سوخت و به انتها رسید،
و من
همه را به اعدام محکوم کردم.
حتی اجازه ندادم
زندگی گذشته شان را مرور کنند.
همه و همه را
در عرض سی و پنج دقیقه
به جوخه اعدام سپردم.
حتی اشکی نریختم.
از من دختر نابالغی،مشابه یک زن
متولد شده.
م ت و ل د.
نگاه خیره و ذهن مبهوتم را
لای برگ نیمه تازه ای خواهم پیچید
و
به عنوان آخرین سیگار
دود خواهم کرد.
آتشین ترین فندک ات را به من هدیه بده...
شنبه صبح،حوالی هشت،با تلفن خاله جان از جا جهیدم و آنارخوس و اون یکی خاله جان هم از خواب بیدار شدن چون در برداشتن تلفن تاخیر داشتم!(تلفن بالا سر من بود)اینطوری،زنگ بیدار باش زده شد.گروه هفت نفری ما پس از کمی بالا و پایین و زود باش ،دیر باش،در لابی جمع شد و رفتیم به سمت صرف صبحانه...یک قسمت از میز،صبحانه روسی سرو میشد و من دقیقا یاد توصیفات "گورکی"از غذا هاشون افتادم:ماهی خام نمک سود ،خاویار قرمز،ماهی دودی و نان جو سفت (شبیه نان های بیات خودمون!البته اینا از قصد نونشون رو بیات کرده بودن!!!!).این قسمت میز واقعا نکبت بار بود!مخصوصا برای من که از غذای دریایی نفرت دارم.
چهل و پنج دقیقه از زمان اتمام صبحانه تا موقعی که تور میخواست حرکت کنه وقت داشتیم.با آنارخوس کفش و کلاه کردیم و رفتیم یک گشتی در اطراف بزنیم.منطقه کاملا ساکت و مسکونی بود.اون موقع صبح،یعنی حوالی نه و نیم،فقط پیرزن ها در خیابون دیده میشدن که سگ هاشون رو اورده بودن گردش.البته علاوه بر سگ و خانم پیر،شیشه های ودکا که شب گذشته ملت نوش جان کرده بودند ،جابه جا،هر ده قدم به ده قدم،دیده میشد...به نظر میرسه ملت روس اموراتشون بدون دو چیز نگذره:ودکا و سیگار.از زن و مرد،پیر و جوون،سیگارکش های قهاری بودند.
اولین بازدید ما،مجموعه میدان سرخ مسکو بود.اتوبوس روبروی خانه سفید روسیه نگه داشت،همون دومای روسیه.جالبه.سرخ هیچ ربطی به کمونیست ها نداره.سرخ در فرهنگ عامیانه روس یعنی زیبا.واقعا هم مجموعه زیبا و وسیعی بود.معماری روسی،معماری جالبیه.اکثر کلیسا ها و بناهایی که تقلید از بناهای غربی و اروپایی درشون نقشی نداره،حسابی رنگ و وارنگ هستن .من با دیدنشون یاد خونه ی از شیرینی ساخته شده هنسل و گرتل می افتادم!کلیسای واسیلی مقدس یا در زبان خودشون بلاژنووا،همون کلیسای معروفیه که نماد روسیه اس و در کتاب ها عکساش رو دیدیم.با گنبد های غیر قرینه و رنگی، .برج اسپاسکایا(اسرار آمیز) با ساعتی که هر پانزده دقیقه یک بار زنگ میزنه و مقبره لنین در اینجا قرار داره.دیدن مومیایی لنین از نزدیک خالی از هیجان نبود.کاملا مورمورم شد وقتی دیدمش.لنین خوابیده.به شدت هم براش احترام قائل هستند.اولا که در بدو ورود به شدت بازرسی میکنند و بعداش هم باید خبر دار وارد شی!من موقع ورود دستام در جیب هام بود.یک سرباز قلچماق سرم داد زد و بهم فهموند که دستم رو از جیب هام در بیارم!اون تو هم به محض اینکه شروع میکردی به حرف زدن،ده تا سربازی که دور تا دور مومیایی بودن،محکم میگفتن هیسسسسسسسسس.!!!تا دلت بخواد در اون میدان عروس دیدیم که با لیموزین و ساقدوش هاشون می اومدن عکس بگیرن.
قسمت دیگه میدان پارک الکساندر بود و مجموعه کاخ کرملین.خودشون میگن کرمل،معادل ارگ ما در فارسیه.داخل کاخ کرملین جایی بود به اسم میدان کلیساها که هفت کلیسا در اون وجود داشت.یکی از یکی پرزرق و برق تر.کلیساهای ارتدکس وحشتناک زرق و برق دارن.من یکی که از رنگ طلایی به کار رفته توشون سرگیجه و تهوع میگرفتم.قسمتی از پارک الکساندر مرکز خرید معروف گیوم قرار داره.باید زیر اسمش مینوشت:فقط نیگا کن!!!
کل این بازدید ها،به انضمام چهل دقیقه ناهار ،ده صبح تا هفت بعد از ظهر طول کشید.ساعت هشت و نیم- نه،بعد از کمی استراحت،با خانواده راه افتادیم و رفتیم گشت زدیم و در یک کافه با مزه ی کنار خیابون آبجو و ودکای روسی زدیم تو رگ!ساعت دوازده و نیم هتل و لالا!شب به خیر!
8/30/2004
شوروی فروپاشی کرده و سیستم هم ظاهرا عوض شده،اما همه چیز در حد همین ظاهر باقی مونده.هنوز سایه کی.جی.بی رو میشه روی روسیه سرخ احساس کرد.به محض ورودمون به مسکو،حدود سه ساعت در فرودگاه معطل شدیم.چرا؟چون اولین گروه ایرانی بودیم که از طریق اون فرودگاه وارد میشدیم و متصدی ها از وزارت کشور چیزی مبنی بر اجازه ورود ما دریافت نکرده بودن!سه ساعت تمام برای اینکه لیست اسامی ما از طرف وزارت کشور به فرودگاه فکس شه ،طول کشید. ازسیستم بروکراتیک و کاغذ بازی های مرسوم در امان نموندیم.سه ساعت برای افرادی که از دو و نیم صبح در فرودگاه بودن زمان طولانی ای محسوب میشه!
از اون فرودگاه تا خود شهر یک ساعت ونیم راه بود و از مرز شهر تا هتل یک ساعت و نیم دیگه.با احتساب ترافیک ما چیزی در حدود چهر ساعت و خرده ای در راه بودیم.
مسکو شهر خاصی اِ.خیلی بزرگ و سبز.شش فرودگاه داره.در چهارتاش پروازهای بین المللی و داخلی انجام میشه و دوتای دیگه منحصرا داخلی.چهار حلقه دور مسکو قرار داره.چهار جاده کمربندی دایره وار،دور تا دور شهر.ترافیک اش مثل تهرانه و کاملا غیرقابل پیشبینی.معماری شهر خیلی خاصِ خودشه.تمام خونه ها مثل همه وخیلی یکدست.از روی خونه ها ابدا نمیشه تشخیص داد که در چه جور محله ای قرار داری،صرفا حدود وضعیت اقتصادی یک محله رو از روی ماشین هاش میتونستی بفهمی. ... واییییییی پسر چه ماشینایی بود!سرم از توپی بعضی هاشون کاملا سووووووووووووووووووت میکشید!
هتل ما جایی در شرق مسکو بود،یک محله مسکونی و بسیار بسیار سبز.
یاهو ودر چرت و پرت محض درباره ی مسکو گفته بود!دو روز نصفی هوای مسکو به حدی گرم بود که من با تاپ عرق میریختم وقسمت هایی از بدنم که از لباس بیرون بود الان حسابی آفتاب گرفته و برای من که پوست وحشتناک سفیدی دارم،برنزه محسوب میشه!
این از روز اول!
8/29/2004
در کل، خوب بود.هم اتفاق های هیجان انگیز افتاد هم اتفاق های ناجور.یک هفته پر ماجرایی بود.مخصوصا اینکه با یک آژانس نسبتا کلاهبردار طرف بودیم!آژانسی که سر تاسر و بیش از حد نرمال به فکر منافع خودش بود و بیشتر هزینه رو به گردن خودمون انداخت اونجا و یک شب هم از سنت پیترزبورگ زد،اونم چه زدنی!هم سفرها یکی از یکی شاهکار تر!!!نمیدونم پنجاه و یک نفر با این همه تفاوت فکری و فرهنگی،چطور تونستن یک هفته کنار هم دوام بیارن.تازه درگیری اساسی هم پیدا نکنن!مثلا من و آنارخوس با تاپ و شلوار برمودا میچرخیدیم و خانم بغل دستی با یک روپوش گشاد و بلند و روسری سیاه که تا بالای چشم هاش پایین کشیده بود و مدام به ما دو تا چپ چپ نگاه میکرد.یا مثلا مامان من گیلاس اش رو صد بار از شامپاین پر و خالی میکرد و بلند به سلامتی همه می نوشید و خانم میز بغل دستی مشروبش رو یواشکی میریخت تو آب پرتقال اش که همه فکر کنن مثلا این خانوم مشروب نمیخوره!من خودم میرفتم با رقاص های روس که تو کشتی برنامه اجرا میکردن میرقصیدم و دختری که تقریبا هم سن و سال من بود،کمی هم جوونتر،وقتی یک نفر اومد دست اش رو کشید از سر میز بلند کرد از باباش اجازه گرفت!تازه اینا ساده ها و مسخره هاش هستن!متاسفانه به خاطر همین عدم هماهنگی فضای تور بسیار پر تنش بود.در حدی که روز دوم،من به گریه افتادم و وقتی رفتیم از میدون پیروزی مسکو دیدن کنیم،بنده از اول تا آخرش در بغل مامان جان های های گریه کردم.البته با گریه کردن،نه تنها از مسائل سفر خالی شدم،که تمام ناراحتی ها و فشار های این مدت هم،یه جورایی با اشکام ریخت بیرون و من با راحتی قابل توجهی به سفر ادامه دادم....از یک چیز مطمئنم،حتی الامکان دیگه با بابام،خاله ام وشوهر خاله ام مسافرت نمیرم که نمیرم که نمیرم!چرا؟بابام به شدت انعطاف نا پذیر و منضبط هست.هر گونه بی نظمی به شدت عصبی اش میکرد و طبیعتا این استرس اش رو به اطرافیانش منتقل میکرد.تا آخر سفر هم با تاخیر ها و بی نظمی هایی که یک تور داره اصلا کنار نیومد و یک بند حرص خورد و هر کی هم دور و برش بود حرص اش سر اون خالی میشد!من هم از این مقوله بی نصیب نموندم البته!خاله جان هم که ماشا الله!غرغرو!گاها غرغر هاش از حد تحمل خارج میشد.دائما هم نگران بود.نگران همه چی!و با دیکتاتور مآبی خاص خودش همه رو مجبور میکرد پابه پاش بیان!من و آنارخوس و مامانم هم که موجودات راحت و بی خیالی هستیم جون به سر شدیم و تصمیم گرفتیم از این به بعد همه رو بپیچونیم و سه تایی سفر کنیم....از دیگر حواشی سفر،سیگاریدن من بود.آنارخوس به شدت نفس اماره بنده شد و هوای خنک و مرطوب هم مزید بر علت!واقعا بعد از دو نخ سیگار پشت سر هم زندگی قابل تحمل تر میشد!وینستن لایت اونجا با مال ایران زمین تا آسمون فرق اش بود.تازه فیلتر هم داشت....پسرهای روس جدا خوب ان!من یکی که از دید زدن سیر نمیشدم!تیپ و قیافه هاشون بسیار به مذاق من یکی خوش آمد!ایضا دخترهاشون.از اینکه همگی انقدر ورزیده و صاف و صوف بودن و اعتماد به نفس تو صورت هاشون موج میزد لذت میبردم.در عین حال همگی فوق العاده جدی و اون لوسی و عشوه لوندی تهوع آور دخترهای ایرونی رو نداشتن.مگر رقاص هاشون،که خب شغلشون ایجاب میکرد....ممممم.فکر کنم حرف زدن از حواشی کافی باشه.بعدا در باره ی نظراتم روی مسکو و سنت پیتزربورگ و کاریی که انجام دادم حرف میزنم.
8/19/2004
از این تهران گرم و دودآلود میرم به سرزمین خنک و بارونی روسیه.هیچی نمی تونست بیشتر از این خوشحالم کنه که تو یاهو ودر ببینم که هوا نیمه ابری و بارونیه.از همه ی اینا مهمتر حضور آنارخوسه،که خوش گذرونی رو دو چندان میکنه.
دوست دارم همین امشب،توی فرودگاه،این هیوایی که بیشتر شبیه قوطی نوشابه فشرده اس رو ،توی سطل آشغال بندازم و سرحال ،با کللللی تجربه ی جدید برگردم.بعد از کلی با خودم کلنجار رفتن،تصمیم گرفتم با خودم سیگار نبرم و از هوای پاکیزه استفاده کنم!!!البته با علم به اینکه پدر جان بساط پیپ رو فراموش نکنه.ودکای روسی بدون دود؟!ولی فکر کنم آنارخوس یه چیزکی با خودش بیاره!آخ!یادم میره همه اش که وضعیت صد در صد خانوادگیه!باید اندکی پاستوریزه بود.نمیشه به پدر جان هم یاد آوری کرد که پیپ اش یادش نره!خیلی تابلو میشه!
وای،وقتی یادم میافته فردا شب این موقع مسکو ام و هفته ی بعد این موقع سن پیترزبوگ(سن پترز بورق)،نیشم از بنا گوش سمت راست تا بنا گوش سمت چپ امتداد پیدا میکنه!!!...هیوا جون سفر به خیر
8/16/2004
به کمی سرما،وقفه،آرامش و سنگینی نیاز است.کسی سراغ نداره؟
8/14/2004
8/07/2004
تنها تسكيني لحظه اي بر وياري تمام نشدني,با استفراغ يك پاراگراف كلمه!
8/04/2004
بباف.پيله را از نو بباف.از نو پاره كن.از نو نفس بكشششششششش.
8/03/2004
8/02/2004
كودكم از خواب پريد.از خواب چندين و چند هزار ساله ي خود بيدار شد.منتظر بود,غافلگير نشد.همه چيز را در روياي شبانه مدفون كرد,آرام و بي صدا.هيچ وقت انقدر آرام از خواب بيدار نشده بود.كودكم برايم لالايي ميخواند.من به خواب ميروم تا ويرانه هايي ديگر.هزاره ها هرگز تكرار نخواهند شد و من همچنان به راه.به خواب خواهم رفت و صبح گاه,بارِ هميشگي را براي قافله اي دگر مدفون خواهم كرد...
اسباب بازي جديد ميخوام.از دستِ لگو هام كاري بر نمي آد. ذهن ام تصوير بيشتري نميسازه.يك هفته تموم شده.همه چي دراه تكرار ميشه.من اسباب بازي جديد ميخوام.
از اين ورق ها هم خسته شدم.تكراي شدن.اين فال هاي ورق هم حرف جديدي براي گفتن ندارن.چند نوع چيدمان و كنار هم قرار گرفتن و بعد با حالتي غير پريوديك,تكرار و تكرار شدن.نه.ديگه غافلگير نميشم.
چهار سال پيش همين موقع فكر نميكردم كه دو سال پيش همين موقع ,تو آتن ,تو تاكسي نشسته باشم و به سمت يه بار در حركت باشم.الان,نميدونم دو سال ديگه كجا خواهم بود,اما اگه,دو سال ديگه,اين موقع,همين جايي باشم كه الان هستم,بدون شك,بعد از اينكه اينجا تايپ كردم,"من هنوز همين جام",پنجره رو,كه يك قدم بيشتر ازش فاصله ندارم باز ميكنم و ميپرم پايين.اگه مردم,كه هيچ,اگر زنده موندم و بدنم هزار پاره شد و همين نيمچه عقلي كه دارم در اثر ضربه مغزي پريد,من رو بكش.هر وقت خبر متلاشي شدنم بهت رسيد,بپر بيا و من رو بكش.باشه؟
عزيزم شما نميخواي به من تلفن كني؟اگر من همينجوري منتظر بمونم تا بعد از تلفن تو آن لاين شم,همينجور به شر و ور گفتن ادامه ميدم ها!