"دلم ميخواد همه چيز خيلي خارج از كليشه و غير عادي باشه,نميدونم براي لباسم چه كار كنم؟سفره ي عقد رو چه جوري بچينم؟ماشين چي؟اون رو چه كار كنم؟كجا برم براي ارايش؟تو هيچ جا رو سراغ نداري؟".....
فقط تونستم بگم نه,و براش ارزوي خوشحالي در كنار همسر ايده ال (!!!!!!!) اش بكنم.
ازدواج و بعد از اون,مراسم عروسي,به خودي خود انقدر كليشه و مبتذل هست كه با اين دلقك بازي ها چيزي از اصل بي خاصيتي و ابتذال اش كم نشه.
با نظر كاوه موافقم,بايد از كسايي كه تا سنين 40 يا 45 ازدواج نكرده ان,رمز موفقيت پرسيد!!!!!!!!!!
8/28/2003
8/27/2003
سندروم اسكارلت.من بهش مبتلا هستم.منتها از نوع پات.يعني كه كاملا بهش اگاهي دارم و هر وقت كه به خاطر عدم ارضائ قسمت هايي از روانم (كه البته به اين سندروم الوده اس)دچار خود درگيري ميشم سعي ميكنم بهش فكر نكنم چون ميدونم همه اش از اين جانور اب ميخوره.اما!اما وقتي اين قسمت ناسالم روان به نوعي ارضا ميشه!خيليييييييييييييي خوبه!درست مثل حالا.
:D
:D
8/26/2003
8/25/2003
8/24/2003
8/23/2003
8/21/2003
اخ-چقدر دلم برات تنگ شده,چقدر بهت نياز دارم.كاش بودي.كاش بودي....
چقدر دلم ميخواست الان تلفن رو بر ميداشتم ,شمارت رو ميگرفتم,داد ميزدي"بفرماييد؟",داد ميزدم"ماماني؟هستي؟دارم ميام پيشت!"ميگفتي"بيا عسل."مدوييدم,روي لباس خونه يه روپوش ميپوشيدم,نيم ساعت پياده روي, ... "كيه؟" "من اومدم" "خوش اومدي عسل" ... پله ها رو ميدوييدم بالا,يه دستي به گلدوناي تو راهرو ميكشيدم,... لاي در باز بود,رو مبلت نشسته بودي,با اون پتوي سبز رو پاهات, محكم بغلت ميكردم,محكم بغلم ميكردي, يه نگا به سر تا پام مينداختي, "عسل؟تو كه باز لوري زدي به خيابون!حيف نيست؟يه كم به خودت برس!" "ماماني!نصفه شبي كي حال ارايش كردن داره!" "عسل؟بازم كه ابروهات و لنگه به لنگه كردي!" "اي بابا!ماماني!بي خيال!" .... يك هو,بي مقدمه شروع ميكردي به حرف زدن, از جوونيات,از جووني ا مامان اينا,از بچگي هاي من و هانا و هومن ....
اخ.كاش بودي.كاش ميشد... كاش بودي.
اون شب كه هانا خبر رفتن ناگهاني ات رو داد,فقط دلم ميخواست داد بزنم.بعد از يك هفته كه اومدم و اون خونه ي بدون تو رو ديدم,دلم ميخواست خودم رو تيكه پاره كنم.تو هيچكدوم از اون لحظه ها فكر نميكردم بعد از هفت ماه يه روزي برسه كه اينجوري برات دلتنگ شم و از عدم هر گونه دسترسي بهت انقدر احساس خفگي كنم....
چقدر دلم ميخواست الان تلفن رو بر ميداشتم ,شمارت رو ميگرفتم,داد ميزدي"بفرماييد؟",داد ميزدم"ماماني؟هستي؟دارم ميام پيشت!"ميگفتي"بيا عسل."مدوييدم,روي لباس خونه يه روپوش ميپوشيدم,نيم ساعت پياده روي, ... "كيه؟" "من اومدم" "خوش اومدي عسل" ... پله ها رو ميدوييدم بالا,يه دستي به گلدوناي تو راهرو ميكشيدم,... لاي در باز بود,رو مبلت نشسته بودي,با اون پتوي سبز رو پاهات, محكم بغلت ميكردم,محكم بغلم ميكردي, يه نگا به سر تا پام مينداختي, "عسل؟تو كه باز لوري زدي به خيابون!حيف نيست؟يه كم به خودت برس!" "ماماني!نصفه شبي كي حال ارايش كردن داره!" "عسل؟بازم كه ابروهات و لنگه به لنگه كردي!" "اي بابا!ماماني!بي خيال!" .... يك هو,بي مقدمه شروع ميكردي به حرف زدن, از جوونيات,از جووني ا مامان اينا,از بچگي هاي من و هانا و هومن ....
اخ.كاش بودي.كاش ميشد... كاش بودي.
اون شب كه هانا خبر رفتن ناگهاني ات رو داد,فقط دلم ميخواست داد بزنم.بعد از يك هفته كه اومدم و اون خونه ي بدون تو رو ديدم,دلم ميخواست خودم رو تيكه پاره كنم.تو هيچكدوم از اون لحظه ها فكر نميكردم بعد از هفت ماه يه روزي برسه كه اينجوري برات دلتنگ شم و از عدم هر گونه دسترسي بهت انقدر احساس خفگي كنم....
8/18/2003
خيلي قبلا ها,يكي از دوستام گفت شما دخترا از مشخصه هاتون دفتر خاطراتتونه.از همون اوايل نوجووني براي خودتون يك دفتر درست ميكنين و بعدش تمام فضاهاي شخصي يا مطلوبتون رو توش ميريزين و بعد مثل يك گنج ازش نگهداري ميكنيد تا كسي بهش دست رسي پيدا نكنه.
به نظرم بيراه نميگفت.تجربه ي شخصيم بهم ثابت كرده بود تعداد دخترهايي كه "دفتر خاطرات"براي خودشون دارن ازپسرهاي هم سال خودشون بيشتره.بهش فكر كردم كه چرا اما نتيجه ي روشني عايدم نشد.
بعد از خوندن "بدون نام"از وبلاگ شادي صدر ,دينگ, لامپه روشن شد.
وقتي مثل يك ماليخوليايي ,اشفته و مضطرب دنبال فرديتت ميگردي,وقتي تازه داري بالغ ميشي,بدنت به وضوح داره بهت ميگه تو فرق داري-تو زن هستي,وقتي به زن هاي اطرافت نگاه ميكني و چيزي جز يك نمود فيزيكي ا زنانه بدون هيچ فضاي شخصي پيدا ميكني,يا نه,كمي جلوتر چيزي بيشتر از زن نمود اما خسته و شكسته از جستجوي يك فضاي شخصي,اون موقع اون بسته ي كاغذي...وقتي ميبيني حتي سر بدنت هم دعوي ا مالكيت وجود داره,سر بدنت.
حالا فهميدي جريان اين دفتر خاطرات دختر ها كه كليشه ي زنانگي در همه ي فيلم ها يا نمايشنامه هاست چيه؟تا حالا تو هيچ نمايشنامه يا فيلمي ديدي دفتر خاطرات ا پسري دست كس ديگه اي بيافته و به اين خاطر احساس نابودي كنه؟
به نظرم بيراه نميگفت.تجربه ي شخصيم بهم ثابت كرده بود تعداد دخترهايي كه "دفتر خاطرات"براي خودشون دارن ازپسرهاي هم سال خودشون بيشتره.بهش فكر كردم كه چرا اما نتيجه ي روشني عايدم نشد.
بعد از خوندن "بدون نام"از وبلاگ شادي صدر ,دينگ, لامپه روشن شد.
وقتي مثل يك ماليخوليايي ,اشفته و مضطرب دنبال فرديتت ميگردي,وقتي تازه داري بالغ ميشي,بدنت به وضوح داره بهت ميگه تو فرق داري-تو زن هستي,وقتي به زن هاي اطرافت نگاه ميكني و چيزي جز يك نمود فيزيكي ا زنانه بدون هيچ فضاي شخصي پيدا ميكني,يا نه,كمي جلوتر چيزي بيشتر از زن نمود اما خسته و شكسته از جستجوي يك فضاي شخصي,اون موقع اون بسته ي كاغذي...وقتي ميبيني حتي سر بدنت هم دعوي ا مالكيت وجود داره,سر بدنت.
حالا فهميدي جريان اين دفتر خاطرات دختر ها كه كليشه ي زنانگي در همه ي فيلم ها يا نمايشنامه هاست چيه؟تا حالا تو هيچ نمايشنامه يا فيلمي ديدي دفتر خاطرات ا پسري دست كس ديگه اي بيافته و به اين خاطر احساس نابودي كنه؟
-فرهاد گفته نميذارم بعد از عقد بري سر كار(لبخند رو لباشه/داره پايين و نگاه ميكنه)
-نميذاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟همين؟؟؟
-.....(سكوت/لبخند محو شده/هنوز به پايين نگاه ميكنه)
چيه؟داري به اين حرفا گوش ميدي و از زور افتخار داري ميميري كه شوهر نازنين و روشنفكرت بهت اجازه داده تا يك بعد از ظهر كار كني و بعد از اون در اختيار اقا باشي؟اره خوب.به خودت هم حق ميدي.اخه شوهرت از صبح تا بوق سگ داره كار ميكنه "خرجي"بهت ميده.
-نميذاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟همين؟؟؟
-.....(سكوت/لبخند محو شده/هنوز به پايين نگاه ميكنه)
چيه؟داري به اين حرفا گوش ميدي و از زور افتخار داري ميميري كه شوهر نازنين و روشنفكرت بهت اجازه داده تا يك بعد از ظهر كار كني و بعد از اون در اختيار اقا باشي؟اره خوب.به خودت هم حق ميدي.اخه شوهرت از صبح تا بوق سگ داره كار ميكنه "خرجي"بهت ميده.
8/17/2003
زياد هستن ادمايي كه ادعا ميكنن سكس و معاشقه و ساير مسائل مربوط بهش, از هر ژانري(قبل از ازدواج-بعد از ازدواج-دوره ي نامزدي و ...!!!!)براشون اصلا تابو نيست.اما خيلي كم هستن ادمايي كه وقتي از تجربيات معاشقه يا سكس ات باهاشون حرف ميزني ,مينيمم يك درجه رنگشون نپره و حسابي دست پاچه نشن.تازه اگر مشكلاتي از اين قبيل براشون پيش نياد,از درون انچنان سر گيجه ميگيرن كه يك هو ميزنن به بحث درباره ي هواي الوده ي تهران!راست يا دروغش به خودم مربوطه,اما بدم نمياد گاهي چيزايي بگم كه كسي برام از هواي الوده ي تهران حرف بزنه!!!!
8/13/2003
8/12/2003
8/09/2003
چرا انا كارنينا خود كشي كرد؟؟؟؟؟چرا يك هو انقدر ازت بدم اومد؟چرا يك هو انقدر دلم ميخواد بكشمت؟اون هيچوقت درست به لل نگاه نكرد.چرا انقدر ساده لوح بود؟شايد ميخواست بگه كه ساده لوحه...چرا ديگه به من سر نميزنه؟به من؟؟؟؟مسخره اس.چه ربطي به من داره؟جريان ا پيكاسو ا؟دينگ.ميگه خوش به حالت!من بايد بگم خوش به حالمه يا تو؟اصل قضيه چي بود؟امان از اين اذهان پردازشگر.شايد اگه نبودن...مثلا ميخواست چي بشه؟ اااي!من تخنه ميخواهم.شايد يه كم روبه راهم كنه.چي؟هان؟روبه راه؟؟هاها!اون كلت رو اينجوري به مغز سرم عمود نذار.چرا انا كارنينا خودكشي كرد؟
8/08/2003
8/06/2003
او(ان زن)حضوري است بدون بدن.او مدت هاست كه از بدنش بيگانه شده است و با انديشه ي تصويرش زندگي ميكند.
اين قسمتي از مقدمه ي گزارش يكي از دوستان عكاس,از سري عكس هايي كه از يك زن در حال ارايش كردن گرفته.ارايش به سبك و سياق معمول تا مطابق معيارهاي اين دنياي مرد سالار,زيبا و اروتيك به نظر بياد..."اين گزارش سوگنامه ايست نه بر رنجي مرسوم كه بر رنجي خانگي"
همه چي اينطوري شروع ميشه و ادامه پيدا ميكنه.
اين قسمتي از مقدمه ي گزارش يكي از دوستان عكاس,از سري عكس هايي كه از يك زن در حال ارايش كردن گرفته.ارايش به سبك و سياق معمول تا مطابق معيارهاي اين دنياي مرد سالار,زيبا و اروتيك به نظر بياد..."اين گزارش سوگنامه ايست نه بر رنجي مرسوم كه بر رنجي خانگي"
همه چي اينطوري شروع ميشه و ادامه پيدا ميكنه.
8/04/2003
8/03/2003
سادومازوخيسم يكشنبه
حالم رو به هم ميزني.ميتونم بي واسطه روت استفراغ كنم.تو يك نكبت از خودراضيه كثافتي.
ميتونم رو خودم,دو برابر تو استفراغ كنم.يه بزدل ا احمق ام كه از تو اسم نمي برم ,چون اينجا رو ميخوني .
ميتونم روي مجموع اين وضعيت هم ده برابر استفراغ كنم, چون من ميدونم با توام ولي تو نميدوني با كي هستم.اما من دقيقا با توام.
اين كه انقدر احساس ميكني به درد ميخوري .... اخ!كاش دم دستم بودي.با تمام وجود ميتونستم شكنجه ات كنم.
حالم رو به هم ميزني.ميتونم بي واسطه روت استفراغ كنم.تو يك نكبت از خودراضيه كثافتي.
ميتونم رو خودم,دو برابر تو استفراغ كنم.يه بزدل ا احمق ام كه از تو اسم نمي برم ,چون اينجا رو ميخوني .
ميتونم روي مجموع اين وضعيت هم ده برابر استفراغ كنم, چون من ميدونم با توام ولي تو نميدوني با كي هستم.اما من دقيقا با توام.
اين كه انقدر احساس ميكني به درد ميخوري .... اخ!كاش دم دستم بودي.با تمام وجود ميتونستم شكنجه ات كنم.
Subscribe to:
Posts (Atom)