Showing posts with label Delirium. Show all posts
Showing posts with label Delirium. Show all posts

3/14/2015

On the street the air was cooler; there was a light breeze. I let go of Peter's arm and began to run. I was running along the sidewalk. After the first minute I was suprised to find my feet moving, wondering how they had begun, but I didn't stop. ... I was out of breath already, but I had a good head start on them. I could affrod to slow down. Each lamp post as I passed it became a distance-marker on my course: it seemed an achievement, and accomplishment of some kind to put them one by one behind me.

The Edible Woman-Margaret Atwood


بعضی وقت ها دلت می خواهد دکمه پاز را پیدا کنی. وقت ات به گشتن دنبال دکمه پاز می گذرد. همان موقع که می گردی، به لحظه فشار دادن اش فکر می کنی. به اتفاقی که قرار است بیافتد. همهمه یک آن خاموش می شود. همه بی حرکت. مثل استوپ رقص. همهمه و سر وصدا و ریتم یک آن می خوابند.اینطوری بهتر است. تو هم به زندگی ات میرسی. با خیال راحت.
بعضی وقت ها هم اینطوری است. باید یک آن، یک آن و غافل گیرانه ول کنی. شروع کنی به دویدن. فرار کنی از چیزی که نمی دانی دقیقا چیست. بدوی. تا جان داری بدوی. قالشان بگذاری. بروی تا نفس داری. نگذاری بهت برسند.


9/09/2014

يك روزهايى هست كه زندگى هيچ بهانه اى به دستت نمى دهد. 
يك روزهايى هست كه زندگى خيلى شيك و كُلگِيت وار به تو لبخند مى زند، فقط و فقط لبخند. 
يك روزهايى هست كه حتى اگر هم بخواهى نمى توانى كه از زندگى شكايت كنى، مرادهاى كوچك و بزرگ و حتى خيلى بزرگ را صحيح و سالم ، با دقت، دقيقا همانطور كه از دنيا طلبيده بودى، رسانده به دل ات. 
اما تو عنق اى.
ته دل ات گريه دارى و دل ات ميخواهد يكى محكم، به قول مرحوم مامانى يكى قايم، بخوابانى زير گوش وَرِ منطقى مغزات كه مدام از بالاى عينك، خيلى خانم دكتروار، نگاه ات ميكند و شمرده به تو گوشزد ميكند كه جمع كنى خودت را. 
تو باز هم بغض دارى و ميخواهى براى مثلا درخت هاى قطع شده جنگل هاى عباس آباد يا آب شدن يخ هاى قطبى گريه كنى، هاى هاى. 

9/04/2014

از آسمان و هواى خوب

قسمت مهمى از خواندن هاى من دور و بر داستان كوتاه های نویسنده هاى تازه كارِ (متولد یا ساکن یا متولد و ساکن) آمريكاى شمالی دور ميزند. همان هایی که جوان اند و یک یا حداکثر دو کار از آنها بیشتر کتاب نشده، آن هم با هزینه شخص نویسنده، ولی وبلاگ دارند وخوب می نویسند. من که اغلب میخکوب شده در صندلی دفترم فرو میروم، وانمود می کنم که مشغول خواندن مقاله هستم ولی داستان کوتاه های این نویسنده ها را می خوانم. آنها، داستان كوتاه هایی می نویسند كه در كافه یا داينر یا رستوران زنجيره اى اتفاق مى افتد. از آن داستان ها كه هوس شير قهوه يا چاى-يخ پر شكر يا ميلك شيك وانيلى يا سيب زمينى سرخ كرده را در من بيدار مى كنند و آب دهان ام گوشه لب ام جمع می شود. هوس يك زندگى سبك، كفش كتانى به پا ، يك ليتر شير قهوه به دست و پرسه زنان می کنم؛ از همان ها که مخلوط شده با يك نوع افسردگى/بى حوصلگى/روزمرگى ملس که نه آزاردهنده است و نه قابل چشم پوشى. در اين داستان ها  غريبه های خسته، غمگین، باهوش، خندان، عصبانی، جذاب، سکسی، زیادی چاق، زیادی مست، شکست خورده عشق یا کلافه همدیگر را خیلی اتفاق، بدون برنامه ریز قبلی، ملاقات مى كنند. بعد، مكالمه هاى جذاب  و جنجالی و واقعى بينشان اتفاق مى افتد. غريبه ها در اين داستان ها با هم اينتراكشن دارند. با هم ا زمین و زمان گپ می زنند، از هم راه حل های موثر می پرسند، با هم درد دل می کنند، از اینکه نمی توانند در کافه سیگاری بگیرانند غر می زنند، مارگاریتا به دست یا در حالی که با انگشت سبابه یخ ویسکی اشان را قوز کرده پشت بار می چرخانند مخ هم را می زنند، برای هم شاخ و شانه می کشند، با هم سر دوستی باز می کنند یا هزار کار جالب دیگر که الان یادم نیست. مكالمه و چشم در چشم شدن غریبه ها به اندازه يك داستان كوتاه شانزده صفحه اى طول مى كشد و صفحه هفدهم هر كسى مى رود پى كار خودش. به همین سادگی! 

من؟ من هوس می کنم کفش کتانی به پا کنم، راه بیافتم سمت نزدیک ترین کافه. یک چیزی شبیه این چیزهایی که غریبه های داستان سفارش می دهند سفارش دهم و منتظر بنشینم که یک مکالمه جذاب اتفاق بیافتد. اما من همیشه سرم در کتاب ام فرو رفته یا حواس ام به دور و برم نیست یا وقتی سرم در کتاب نیست مشغول رویا بافی ام که وقتی غریبه ای با من سر صحبت را باز می کند بی ادبانه می فرستمش رد کارش که به بقیه رویام برسم. وقتی هم که غریبه ظاهرا جذابی پیدا می کنم، انقدر بهش زل می زنم که مغذب می شود و با چشم غره به من می فهماند که جمع کنم خودم را. مثلا همین امروز ساعت ناهار. حوصله معاشرت  با همکار ها و دست جمعی ناهار خوردن نداشتم. رفتم مارک اند اسپنسر که همین بغل محل کارم تازه باز شده یک نان و پنیر و یک لیوان ماست و یک بطری آب با طمع هلو خریدم. اول تصمیم داشتم بروم پارک بنشینم، از آخرین روزهای آفتاب و هوای خوب استفاده کنم، نان پنیرم را گاز بزنم و اگر شد با یک غریبه جذاب سر صحبت را باز کنم و وارد یکی از آن اینتراکشن های رویایی ام بشوم. اما نشد. بعد از صف طولانی سوپرمارکت تصمیم ام عوض شد. برگشتم دفتر کارم، جلوی کامپیوترم، نان پنیرم را گاز زدم و داستان کوتاه خواندم و از نوشته روی در ماست ام (رویال یوگورت با طمع لیمو) تعجب کردم . الان هم تا بوی قهوه مانده در لیوان ام باعث استفراغ نشده باید بروم و لیوان ام را بشورم.

همه همکارها رفته اند جلسه. از فرصت استفاده می کنم و به ادامه رویا بافی و داستان خوانی ام می رسم.

7/22/2014

خودم را برای طوفان آماده کردن

برایم ترجمه آهنگ سوئدی را نوشته بودی. نوشته بودی که می گوید « یک مسابقه را باختم ولی خب چه فایده ای دارد؟». بعد همین
 جا ترجمه را تمام کرده بودی. 

بعدش چی؟ بعدش چه می گوید؟ بعد از باختن مسابقه چه کار باید کرد؟ 

به یک نسخه، مثلا آبی رنگ، برای گذارن دوره باخت مسابقه، و به یک نسخه دیگر، مثلا قرمز رنگ، برای گذران دوره برد مسابقه، احتیاج دارم. برد یا باخت، هر دو، گاهی خیلی غیر منتظره، مثل یک حساسیت پوستی، به آدم حمله ور می شوند! بعد وقتی حمله حساسیت آغاز شد نسخه اش را در کشو پیدا کنم، ببرم داروخانه، دوایش را بگیرم، هر شش ساعت یک دوز.
تهِ یکی از باگ های تربیتی-روانی من به مفهوم «لیاقت» می رسد. با «لیاقت» درگیرم! وقتی به چیزی که می خواهم می رسم، یا  مسابقه را می برم، نگران می شوم که آیا «لیاقت» اش را دارم یا نه. وقتی هم که می بازم همواره طلبکارم که «لیاقت» ام بهتر از این حرف ها بود! باید فکری به حال این رابطه معیوب طلبکار-بدهکار بکنم. نسخه ای؟ دوایی؟ چیزی؟
 سی و دو ساله شدم و این بیشتر شبیه به یک شوخی است تا سالگرد تولد و جشن همراهش! بی سر و صدا برگزارش کردم، مثل سال پیش و سال پیش ترش. اینطور بهتر است. گاهی برای شروع واقعیِ زندگی باید سال ها صبر کرد!

7/08/2014


خستگی ولی بی خوابی

یک شب هایی هست در زندگی که نمی دانم چطور بخوابم. واقعا نمی دانم. از رفتن به تختخواب می ترسم. ار هجوم فکر های با سر و ته می ترسم و از دوباره تجربه کردن خواب هایی با رویای های آشفته و صبح خسته بیدار شدن.

6/25/2014

 روز هیژده ژوئن، روز پرزنتیشن پروژه های پایانی دانشجو های فوق لیسانس، کنار یکی از صفحه های دفتر یادداشتِ همه کاره ام، قاطی یادداشت ها و نظرها روی کار دانشجو ها، نوشته ام: کاش آسانسور پنج دقیقه بین دو طبقه گیر می کرد، من تنها در آسانسور، تا رسیدن نجات، چند دقیقه می خوابیدم. 


8/29/2013

Flaubert! dear Flaubert!

امروز، روزِ هر خط را چهل بار خواندن است. می رسم به ته پاراگراف، بعضی وقت ها هم تا ته صفحه، و بعد سوال اساسی که چی می گه این بابا؟ دوباره از اول و دوباره از اولِ اول. تمام صبح معادل پیش رفت یک صفحه. فکر، پرواز می کند. البته نه به این شاعرانگی! پرواز می کند به عمق سرزنش. البته انقدر هم رمانتیک نیست! فکرِ « چی شد که اینجوری شد؟» و «کجای راه را اشتباه رفتم؟ کجا غلط محاسبه کردم؟» مدام در سرم دور می زند. به هیچ نتیجه یا جوابی هم نرسیدم. یک جایی وسط خواندن مقاله ای که قرار است کمک کند مقاله خودم را بنویسم، ناگهانی به فکرم رسید که « نه بابا بد شانسی آوردی!» و انقدر از این فکر غمگین شدم که گفتم «هرگز هرگز هرگز هیچ چیزی را به شانس ربط نخواهم داد» و این شد که باز در مطالعه این مقاله جلو نمی روم. جلو نمی روم جلو نمی روم جلو نمی روم. مقاله که کار امروز است، در چیزهای دیگر هم به نظرم جلو نمی روم که نمی روم. 
حتی دلیل نگرانی هام هم عوض نشده! همچنان سه چهارتا نگرانیِ تکراری. جلو نمی روم. 

8/24/2013

نارسیست ها عذاب آورند. نارسیست ها عقیده هایی درباره دیگران دارند که حالت تهوع انگیز است. این عذاب تا جایی ادامه پیدا می کند که نارسیستی درباره نارسیست دیگری نظر می دهد یا هر دو درباره یک موضوع یا نفر اختلاف نظر دارند. ماجرا اینجا جذاب می شود. تفریح آنجا شروع می شود که این دو به جان هم می افتند و به هم برچسب نارسیست بودن می زنند. نکته غیر قابل فهم ماجرا آنجاست که من عذاب تحمل نارسیست ها و ابراز عقیده شان را به جان می خرم و اظهار نظرهایشان را دنبال می کنم و حرص می خورم. احتمالا منبع تغزیه نارسیست ها خودآزار هایی مثل من باشد. خوب که فکر می کنم یک خاطره محوی یادم می آید، یک نفر با غیظ و غضب به من گفته بود نارسیست از خودمتشکر با ژست های کثافت روشنفکری! بعله! علامت تعجب! بعله! رودل ماندگار!  

7/19/2013

کسی به سوال اون مرحوم که یه وختی پرسیده بود «من ازکدام طرف می رسم به یک سایه؟» و بند کفش به سر انگشت نرم فراغت یا فراقت فیلان، جوابی داد بالاخره؟
به کودکی که هرگز زاده نخواهد شد


کوچولو!
دنیا جای خیلی مزخرفیه.
به دنیا نیا.

5/09/2013

یک وقت هایی هست که چیزی، حرفی، شوخی ای، غیر از سکوت ازت در نمی آید. یک آهِ مختصر و سکوت و انتظاری بی کلمه. الآن از آن وقت های من است. بعد زنگ بزنم به این یا به آن یا حتی به مادر، که خبر بگیرم ازشان و خوب بعد باید خبر هم بدهم از خودم لابد. از خودم چه خبری بدهم؟ خبر من فعلا به سکوت ختم می شود. انقدر تصور وضعیت بی مزه است برایم و انقدر تصور آدم آن طرف گوشی برایم عذاب آور است که ترجیح می دهم لیوان چای را سر بکشم و صبر کنم، صبر کنم تا زمان بگذرد.
احتمال می دهم وقتی در جهنم را باز می کنند بویی مشابه بوی یخچال من از آن خارج می شود.

4/29/2013

صبح روز اول هفته از خواب بیدار می شوم، یک چشم باز، یک چشم بسته، فقط به یک چیز فکر می کنم : «کی شب آخرین روز هفته می رسد پس؟» بعد نورتانیا، خوشحال و خندان و بیدار و دوش گرفته بغل تخت ایستاده که «پاشو بریم سر کار!» و اینجاست  که من این سوال فلسفی را از خودم می پرسم : اگر یک کلت داشتم نورتانیا را می کشتم یا خودم را؟

امضا: یک همیشه خسته

3/22/2013

دلشوره رویاهایم را دارم.
اگر تمام عمرم رویا باقی ماندند چه؟

2/19/2013

نوشتنم می آید. خیلی وقت ها هم می آید. خیلی چیزها هم هستند که در لحظه می خواهم بنویسمشان. اما سه دقیقه بعد از اینکه سوژه و نوشتن آمدن، آمد، قبل از رسیدن به پست منیجر بلاگر، یک جمله، فقط یک جمله، کار را تمام می کند :«خب که چی حالا مثلا؟» .  زود باش بزن دکمه پابلیش رو!

1/28/2013

به هم رسیدگی، به خود رسیدگی و رسیدگی

اتفاق خوب از اینجا شروع به افتادن کرد که از بعد از تعطیلات به این طرف، همانقدر که من بعد از یک سری چارشنبه، پنشنبه،جمعه،شنبه،یکشنبه با هم بودن، نیاز به دو سه روز با نورتانیو نبودن دارم، نورتانیو هم حوصله من را ندارد. خوبی اش اینجاست که الآن فهمیده، یعنی فکر کنم که فهمیده، وقتی از استراحت کوتاه مدت عاطفی حرف می زنم، از چه حرف می زنم. که مرخصی استعلاجی دو روزه به معنی به هم زدن و از هم دور شدن و از هم بد آمدن و غیره نیست. یعنی دو شب فقط نون و ماست خوردن بدون توجه به نیازهای شکمی دو طرفه، یعنی پنج تا اپیزود بریکینگ بد پشت هم دیدن بدون توجه به کسی و چیزی و زندگی ای و ساعت خوابی و ساعت کاری و ...پیشرفت های کوچک!
پیِ کار خویشتن

نمی دانم از کی شروع شد. هر چه هم فکر می کنم یادم نمی آید از کی شروع شد. واگرایی را می گویم.الآن واگرایی شدت گرفته. صبح از خواب بیدار می شوم، بعد شروع می کنم به زندگی، بعد به نظرم که زندگی، به طور کلی می گویم، دارد می رود یک طرفی، من که شروع می کنم میروم یک طرف دیگر. واگرا شدم با زندگی.می رود یک طرفی من می روم یک طرف دیگر. بعد زمان همینطور بی خود و بی جهت می گذرد و من هی واگراتر می شوم با زندگی.آخرش؟ ببینم آخرش چه می شود.

12/25/2012

امشب از آن شب های بی قراری است که دلم می خواهد خودم دو تا می شدم، یکی خودم بی قرار و یکی خودم مهربان و آرام. بعد آن خود مهربان و آرام که از ته دلم خیلی خوب خبر داشت ولی خیلی هم آرام و مهربان بود می آمد می نشست کنارم، دستش را می گذاشت روی شانه ام،بعد بر میداشتش،بعد مستقیم توی چشم هام نگاه می کرد و یک طور مهربان و محکم و از آینده خبرداری بهم می گفت "صبر کنم،آرام باش و صبور باش و صبر کن،مطمئنم درست میشه" و وقتی من شروع می کردم با داد و هق هق گفتن "نه درست نمیشه،تو از کجا می دونی" خیلی آرام و راسخ می گفت " من میدونم، اعتماد کن به من". بعد من اعتماد می کردم و بعد راحت می خوابیدم، حداقل یک شب کامل، بدون کابوس.

12/07/2012

تکراری و آبکی و به دردنخور

دلتنگ نمی شوم. چرا؟ به اندازه کافی برایم دلتنگ است، من چرا دلتنگ شوم؟! دلتنگی من این وسط به درد نمی خورد.

نورتانیا!