12/09/2008
هفت ماه در شکمم نگه اش داشتم. غیر عادی ترین و ناشناخته ترین حس ها را در این مدت تجربه کردم و همه اینها با شگفتی. به یاد نمی آوردم چطور راضی شده بودم به داشتنش. من چطور راضی شده بودم به پرورش یک جنین در شکمم؟ به یاد نمی آوردم. ای کاش به یاد می آوردم. روزی که رفتم برای زایمان، یک روز ابری بود و من یک بلوز آستین بلند راه راهِ مشکی طوسی تنم بود و بچه هم زیر آن . در طول این هفت ماه حتی یک بار هم دکتر نرفته بودم و از سلامت یا ناسلامتی خودم و جنین هیچ اطلاعی نداشتم. به یاد نمی آوردم چرا به دکتر رفتن حتی فکر هم نکرده بودم. یادم نمی آمد. دکتر بیشتر شبیه آمپول زن ها بود و این من را به شدت بی اعتماد کرده بود. دستی به شکمم کشید. این بچه مدت هاست که در شکم شما مرده. چطور احساس نکردید؟ و بعد از زیر بلوز راه راه خاکستری مشکی ام خارج اش کرد و به من داد تا بندازم اش در سطل آشغال.
خیلی وقت پیش، وقتی بابایی زنده بود، در یکی از کتاب های تعبیر خواب اش خوانده بودم که "دیدن زن باردار در خواب یعنی مشکل یا سختی و زایمان یعنی برطرف شدن آن مشکل."
هوم."مشکل"ام را که خیلی وقت است مثل جنازه این طرف و آن طرف می برم ...
12/03/2008
متوجه اولین چهارشنبه ماه نیستم. آژیر خطر را امتحان می کنند برای روز مبادا. صدای آژیر همه جا را برداشته، همه آرام به کارشان ادامه می دهند جزمن که دنبال مامانی می گردم که به زیرزمین پناه ببریم...
هشت و نیم شب و باران.هوای تاریک همه جا را برداشته. برای رسیدن به خانه اش راه را کوتاه می کنم. سه کارگرِ کارگاه ساختمانی روبه رو پیاده رو را اشغال کرده اند. کوچه خلوت و باریک، تاریکی و کارگر ساختمان،پتانسیل های تجاوز، دست مالی شدن،تعقیب،تهدید و متلک آزاردهنده.، از درون یخ می کنم...بی اعتنا راه را برایم باز می کنند.
لحظه هایی از روز فراموش می کنم اینجا "شهر امن و امان است". انگار فرقی نمی کند چقدر از ترس هایمان گذشته باشد. هنوز یک جاهایی باقیمانده هایشان خِرم را می گیرند.
12/02/2008
امشب برای اولین بار بعد از آشنایی، قرارمان در اندرونی است. می دانم که دعوت شدن به چشیدن شراب شهرشان بهانه ایست برای داشتن کمی خلوت.
زودتر از بقیه عصرها از دانشگاه خارج می شوم، قبل از بستن گل فروشی ها. من هم می خواهم ببیند در شهر ما برای بار اول با "دست پر" وارد منزلی می شویم. تصمیم گرفتم امشب دستم را با یک گلدان کوچک پر کنم.
دارم فکر می کنم. فکر می کنم به اینکه از کجا می توانم علاوه بر گل کمی "ذوق بار اول"،کمی تپش قلب، کمی دلهره،کمی پریشان فکری، کمی دست یخ کرده،کمی لپ گل انداخته ،کمی قند در دل آب شدن بخرم. یادم نیست آخرین باری که این همه عاشقی کردم کی بوده...

یک هو،خیلی ناگهانی گذرت به جاهایی می افتد و عبارتی را می خوانی که انگار یک لحظه تمام دلتنگی ات را یک جا گفته. آرام می گیری
به اندازه یک سکوت طولانی...
لحظاتی هست که دلم می خواهد برگردم اصلاحشان کنم، زنانگی تمام دنیا یا تمام زنانگی دنیا چیزی نبود که با تو قسمت کنم که از جنس درد و رنج و تحقییری
همین کمی زنانگی گس من برای تو بیش از حد بزرگ بود ... حالا هر روز حقارتت را با تحقیر من جبران کن!
11/28/2008
Changeling
Never start a fight,but always finish it.
خیلی آمریکایی! آمریکایی الاصل اصل! به فرانسوی ها که از سانتیمانتالیزم خودشان دق کردند و با دیدن درام های آمریکایی یک نفس راحت می کشند توصیه می شود.
لب های خانم جولی و اندام باریییییک و بلندشان مثل انگشت دخترخاله سه ساله ام (البته وقتی سه سالش بود!) در تمام طول فیلم مرتب می رفت در چشمم.
Two lovers
بعد از یک روز کاری خسته کننده و ده ساعت تمام سرپا ایستادن در آزمایشگاه و سنتز پودر با چهار لیتر آمونیاک، از دانشکده خارج شدم و داشتم سلانه سلانه برمی گشتم خانه و نقشه یک سوپ داغ می ریختم با سه اپیزود لاست که تلفن ژیل همه را نقش بر آب کرد! بریم سینما امشب؟ چه فیلمی؟ تو لاورز. اوکی،بریم. با خودم فکر کردم بعد از این همه خستگی چرا نرم سینما و بالای فیلم دوزاری عاشقانه ای که پالترو توش بازی می کرد پول ندم؟! به درک! گاهی هم فیلم دوزاری برای تمدد اعصاب خوبه!
سه دقیقه بعد از شروع فیلم فاتحه فیلم دوزاری خوانده شد! تقریبا هر صحنه فیلم مثل یک عکس خوب بود برایم که از دیدنشان لذت بردم. نماهای متفاوت از زندگی نیویورکی . داستان برخورد خشنی داشت با من. در کمال آرامش یک سری واقعیت از زندگی عاشقانه ما آدم ها به طور عام را، پوس می کند و می گذاشت جلو. هیچ چیز غیر قابل پیش بینی و مهیجی هم نداشت، همان چیزهایی بود که هزار بار بدبختی اش را کشیدیم و با خودمان درگیر شدیم و بعد از کلی لت و پار شدن آمدیم بیرون. همینطوری بود که من و ژیل کارمان کشید به مک فلاری بعد از سینما ! با هزار ناامیدی از "لئونارد" به ژیل قر زدم که "دیدی؟آخرش واداد! من همه سعی ام رو می کنم که اینجوری نشه" و ژیل هم در یک آن محکم گفت "هواست باشه به کارات! منم مث تو فک می کردم.الان شدم یه مرد سی و شیش ساله تنها "
Stella
استلای یازده ساله مشغول جستجوست و کشف. کشف خودش و دنیا. استلا انقدر خوش شانس هست که در یک کافه دهه هفتاد پاریسی بزرگ شود با پدر و مادری که هیچ سیستم ارزشی -نه برای استلا و نه برای خودشان- ندارند که ذهن دخترک را با آن خراب و مغشوش کنند. البته باید دید بزرگ شدن با الکلی های واداده و قربانی که دنبال قربانی هم می گردند کار هر کسی نیست. استلا از همین سن و سال صاحب سبک هست، سبکی برای نگاه کردن و زندگی کردن و کنار آمدن با ترس هاش. اینجا گلادیس هم وجود دارد. تک فرزند یک روشن فکر از یک محله بورژوآی پاریس که محل الهام می شود برای استلای حومه نشین. تماشای دوستی ساده و دور از قضاوت و انتقاد گلادیس و استلا خالی از لذت نیست.
"سیلوی ورهید" فاصله دوربین اش را با تو حفظ می کند و به سادگی اجازه ورز دادن استلا و زندگی اش را به تو نمی دهد. از سکوت استلاست که می فهمی دخترک یک گوشه مشغول درد کشیدن است.
از آن فیلم هایی بود که وقت بیرون آمدن از سینما و پیچیدن خودت در شال گردن و کلاه و پالتو می گویی "فیلم خوبی بود". تیپیک فرانسوی و فکر کنم برای یک فرانسوی ملموس هم باشد علاوه بر زیبا و لذت بخش.
11/18/2008
- تصویری که از خودت داری چیه؟
: یه دختری با پوست مهتابی و چشم های خالی که سرِ پا در یک لوله آزمایش کمی بلند تر از قد خودش زندگی می کنه.
- بازم شراب بریزم؟
: بریز ... از بیرون هم اینجوری دیده می شه؟
- نه دقیقا
: این پنیر عالیه
- از بیرون این چیزایی که گفتی معلوم نیست فقط یه چیزی هست که ناخودآگاه آدمو می ترسونه! بازم نون گرم کنم؟
: من که بیشتر نمی خورم... شاید اون چیزی که از بیرون ترسناکِ هپروتی بودنمه،نه؟
- نه! یعنی من اینطور فک نمی کنم... شکلات بخور! می گن به بالا بردن روحیه کمک می کنه.
11/17/2008
دلم رفتن می خواهد. نه به جایی رفتن، از اینجا رفتن می خواهم.
دلم رفتن می خواهد به جایی که زبان اش را ندانم، پیچ هر کوچه اش ببردم به ناکجا آباد، بوی جدید خیابان ها و آدم هاش به بینی ام حس کردنی بیاید، مزه شیرینی و قهوه هاش کشف دوباره باشد و برق نگاه ها از یک جنس دیگر...فکر می کنم وقت رفتن رسیده.
با تکرار که به پرفکشن نمی رسیم، می رسیم؟
11/13/2008
رسیدن به مقصد، ساعت یک صبح.
چراغ های قطار خاموش، صندلی ها خوابیده و خواب عمیق. کتاب فوق الذکر در جیب صندلی جلویی.
رسیدن به مقصد، متوجه نشدن. یک هو متوجه شدن. پریدن بیرون از قطار و جا گذاشتن کتاب.
بیدار شدن و فهمیدن جا گذاشتن کتاب درست دو شماره بعد از بسته شدن در قطار و حرکت آرامِ قطار.
احتمالا الان کتاب یک جایی است در مرز اسپانیا و فرانسه.
همه ی حواسم به کتابِ گم شده است.
نتیجه اخلاقی:
نباید با قطار شب سفر کنم؟
وقتی با قطار شب سفر می کنم کتاب نخوانم؟
اگر در قطار شب کتاب می خوانم بعد از خواندن جمع اش کنم؟
وقتی سفر می کنم شارژر موبایلم را ببرم که اگر شارژ تمام کرد شارژش کنم و ساعت بگذارم؟
فرانسوی ها احمق اند چون اگر احمق نبودند در هر ایستگاه چراغ ها را روشن می کردند و ایستگاه را در بلندگو اعلام می کردند تا ملت خواب نمانند و گیج و منگ از قطار نپرند پایین؟
این از آن چیزهایی بود که "پیش میاد" و الان باید بی خیالش باشم؟
من الان دلم کتابم رو می خواد که در کافه مورد علاقه ام بخوانم و یادداشت بردارم و لذت ببرم. از تمرکز افتادم با این واقعه!
11/12/2008
home
تریلر جذاب، خلاصه داستان کنجکاوی برانگیز ولی فیلمِ بد.فکر کنم خانوم میِر قاطی کرده بوده سر ساخت این فیلم. حتی نمی تونم بگم من دوست نداشتم. فیلم بدی بود. انگار که زرشک پلو با قورمه سبزی و آش رشته را ریخته باشند روی هم و خوب هم زده باشند و بعد به من گفته باشند شش یورو بده اینو بخور! بوش خوب بود، ما هم گول خوردیم و رفتیم دیدیم!
با تو ذوق خوردگی فراوان از سینما آمدم بیرون. البته شام مطبوع بعد از سینما با یک دوست خوب کمی از این ضد حال کم کرد!
11/04/2008
همه چیز زود زیر و رو می شود. خیلی زود. پیش از موعد.این پیش از موعد ها هم می شوند یک جاروبرقی که همان یک ذره احساس امنیتی که با حوصله و بدبختی جمع کردم از سوراخ سنبه های درونم بیرون بکشد. حس خوبی نیست وقتی پنجه پاهام را در کفش جمع می کنم و راه می روم بسکه به زیر پاهام اعتماد ندارم.
...
از در آمد تو.بازهم با هم روبه رو شدیم. از ماری می پرسم :معلومه دستام می لرزه وقتی گیلاسم رو میرم بالا؟نه! ومن قش قش می خندم برای اینکه وانمود کنم چقدر ککم نگزیده از رفتنش!
پ.نون. نامه مالیات آمده. اعصاب ندارم! همین طور پول!
11/03/2008
یک صبح جمعه، نه خیلی زود و نه خیلی دیر، از زیر پتو بعد از کلی کش و قوس بیرون بیام، دور خودم روی همان پیژامه یک ژاکت بپیچم و دست و رو نشسته برم سر میز صبحانه، عطر چای تازه دم بپیچد توی سرم و صبحانه خورده و نخورده با یک لیوان چای داغ برگردم زیر پتو و تا غروب آفتاب مرشد و مارگاریتا را نصف کنم.
یا
بعد از کار، همین امروز عصر از همین جا برم کافه عکس با چهار پنج نفر از بچه ها، همه از سر کار برگشته، تا بوق نصفه شب گپ بزنیم و دور هم باشیم.
این حتی یک آرزو نیست که برآورده اش کنم. همه ی اینها یک روزی، در همان چند سال پیش ماند و تمام شد. تمامِ تمام بدون هیچ اثر بیرونی. ماند همین بو و رنگ و حس و حالی که یک جایی درون من ضبط شد.
The Visitor
هوس سینمایی یک عصر کسل و بارانی یکشنبه من را به این فیلم رساند!این فیلم درباره مهاجرت غیر قانونی بود؟نه. ویزیتور برای من یک عاشقانه آرام بود. با آدم های ساده و دست یافتنی فیلم - آدم هایی از جنس خودم - بلند خندیدم، گریه کردم، ذوق کردم و عصبانی شدم. ... هر صحنه فیلم برایم یک عکس زیبا بود و تصویرها جلوی چشم هام می رقصیدند ... لحظه های نابی که خیلی وقت ها آرزویشان می کنم و برایم چندان دور و دست نیافتنی به نظر نمی رسند.
11/02/2008
10/31/2008
5/27/2008
Deux jours a tuer
هنوز هستند آدم هایی که بی دلیل از روزمرگی زندگی قی کنند و بزنند به سیم آخر. تو صورت رییس تف کنند، گند بزنند به ذوق بچه سه ساله شان، رک و رو راست بعد از بیست سال زندگی مشترک به همسرشان بگویند تمام چون این زندگی فقط ظاهر قشنگی دارد و الی آخر.واقعا هستند این آدم ها؟ مثل اینکه نه.صبر کن!آخرش می فهمی که نه پدر جان به این کشکی هم نیست.
یک فیلم تیپیک فرانسوی کمی تا قسمتی کیارستمی-ای.دستمال کاغذی فراموش نشود،محض احتیاط برای پاک کردن اشک و این طور مسایل.
5/20/2008
REC
خین و خین ریزیه آقا!ملت جنی شده اند اینجا!یک خبرهایی شده اما کیه که سر از ماجرا در بیاره.از دار دنیا یک دکتر وارد این داستان شد از خارج که مثلا توضیحی ارایه بده که نداد و خودش هم داغون شد.نسازید آقا! نسازید! با اعصاب و روان مردم بازی نکنید! ای بابا!
از ابتدا به ساکن اهل فیلم وحشتناک نبودم و ژانر وحشت و من آبمان توی یک جوی نمی رفت.این بار هم گول خوردم! هوس تنهایی سینما رفتن کردم و چه تنهایی! حتی توی سالن هم تنها بودم.در نوع خودش فیلم خوش ساختی بود و داستانش هم جذاب و متفاوت در نوع خودش.
برای از خواب بی خواب شدن و آدرنالین اوردوز کردن توصیه می شود. البته با در نظر گرفتن اینکه من اصلا و ابدا اعصاب ندارم.
5/17/2008
از وقتی بیست و هفتمین هزارتو درآمد بازی من و آیین ها هم شروع شد. هر روز چیزی از این آیین ها را مثل تنباکوی جویدنی مزه مزه می کردم و بعد هم مشاهده. به دور و بری هام نگاه می کرده و درست وقتی که در عمق توضیح دادن چیزی بودند در خیال می رفتم و برایشان آیین درست می کردم و بعد که از خیال می زدم بیرون سرخورده می شدم چون می رسیدم به همان نتیجه ماه های اول: این ملت بی خاضیت اند. اصول و آیین که ندارند هیچ از تو و آیین هات یک مریض روانی می سازند و رزومه می کنند ، می فرستند رد کارت.
داغدیده از آن امتحان کذا بعد از دو ساعت و نیم کلنجار بیرون آمدم. لوران پیشنهاد چشیدن محصول کار نیمه وقت اش را داد ،برای در کردن خستگی و استرس. دراز به دراز افتاده بودم روی زمین و با چشم های بسته مشغول دود کردن محصول بودم که صدای کاغذ قلم آمد. دیدی اشتباه می کردی! این از اون آیین دارهاست. به جای ریلکس شدن مخ اش به کار می افته و می نویسه. باز هم سرخوردگی. لیست کار های عقب افتاده اش را نوشته بود.ایده ای زاییده نشده بود.
5/12/2008
The English Patient
"I don't need a gun, I need morphine sergeant"
بدون دغدغه، آرام در مبل راحتیت لم بده و کمی در عاشقانه ای شیرین و فرهاد وار غوطه ور شو و به جاییت هم نباشد که جای این داستان ها این روزها با کاندوم های طعم دار عوض شده. آرام لم بده و به موازات تصویر با ذهن ات جلو برو و رویای کشف بیابان های بی نشان و سکوت شب های پر ستاره کویری را در مشتت ورز بده. ... بگذار فکر کنم که هنوز آدم های شیدایی هستند که دنبال اسم استخوان میانی ترقوه می گردند تا به تو بگویند که اینجای گردنت را دوست دارند. آخر سر هم همگی زنده می مانیم اما با زخم های عمیق و داستان هایی که میراث خورهایمان برایش آه بکشند،از ته دل.
5/09/2008
My blueberry nights
از آن داستان هایی است که فقط و فقط "مال توفیلماست".اینجا همه چیزهای مهیج زندگی و تجربه های با حال درست از وقتی شروع به پیش آمدن می کنند که به افتضاخ رسیدی.آرام، ملایم، رنگی و رمانتیک. برای من یکی که دیگر حنای این قصه ها رنگ ندارد. اما خوب،برای وقت گذرانی گزینه مناسبی است به خصوص که آقای جود لا به مذاق من بسیار خوش می آید!
سر چهار راه زندگی می کنم.با ماشین ها پشت چراغ قرمز صبر می کنم.چراغ سبز می شود،آنها می روند و من همچنان در آپارتمانم هستم.با ماشین ها کوتاه ترین موزیک های دنیا را گوش می کنم وقتی چراغ سبز است.اتوبوس سواری هم میکنم ضمنا،خط چهار و یک.
اگر مجبور نباشم شب خواب نیستم. دو پنجاه و سه دقیقه صبح است . پنجره ها مطابق معمول باز. چراق قرمز می شود و من بعد از مدت ها می شنوم که : ... بنده نوازی می کنی ، به سراغم میای ،دلِ من و با خود می بری تو به شهرای دور... آخرین باری که این را شنیدم کی بود؟
5/08/2008
معمولا مصادف بود با هفته امتحان های میان ترم با یک هفته قبل از آن. من هم که درس خوان نبودم، اما کتاب خوان چرا!(البته در ابعاد خودم) یک روز کامل کاری را تعطیل می کردم تا پول های جمع شده را یک جا خرجِ ولع سیری ناپذیرم کنم.صبح با غرفه روزانه و شیرکاکائوش که انرژی کافی می داد برای راه رفتن تا ظهر شروع می شد و سالن ناشرهای خارجی و مبنا و له له سر ظهر از تشنگی و گرما.بعد از ظهر تا تعطیلی نمایشگاه هم که به قلت زدن بین ناشرهای داخلی می گذشت. سر آخر هم با دست پر از کتاب و جیب خالی ،خسته و کوفته نوبت به نبرد هفتاد و دو ملت برای تاکسی می رسید. تا یک هفته هم که نمایشگاه کتاب در خانه هایمان بر پا بود که کی چی خریده و زنبیل گذاشتن برای خواندنشان. دو سال آخر هم که پام به آن طرف غرفه باز شده بود و وای چه عالمی داشت دختر!ستون های بلند کتاب در انتشارات، کارهای دقیقه نود،سر و کله زدن با مردم، فاکتور کردن،جمع و جورهای آخر شب و تهدید به تخته شدن در غرفه به علت بد حجابی فروشنده ها...از یک هفته قبل از نمایشگاه تا یک هفته بعد از نمایشگاه هم که تمام بی سروسامانی تهران نسبت داده می شد به "ترافیک نمایشگاه"!
حال و هوای نمایشگاه در مصلی چطوری است؟
5/06/2008
بدو لولا، بدو!
همه چیز از همان تصمیم گیریِ اولیه شروع شد.خیلی قبل تر از جایی که به فکر من و تو برسد.چشم هات رو ببند و بدو.بدو!
After the game is before the game
ضمنا، تام تیکور دختر های مو قرمز را دوست دارد.
5/05/2008
پسیکوتراپی
با وجودی که دیر از سر کار برمی گشت، همیشه بود. او نشانه خونسردی بود و دانش و اقتدار. من؟ همیشه دخترک بودم.من یخ می کردم زیرِ آن همه ملامت و انتقاد که شمرده و کوبنده روی سرم سرازیر می شد. من، دلم گریه می خواست و با اولین اشکی که در چشم هایم حلقه می زد صدایش بالا می رفت که "گریه نکن!گریه مالِ آدمای ضعیفه.انقدر ضعیف نباش" . من با همه ضعفم اشک هام رو قورت می دادم و با همان چشم های گرد در چشم هاش زل می زدم،بدون یک کلمه حرف."اینجوری به من زل نزن! بگو چرا؟توضیح بده!" . من،در دلم می گفتم من که کاری نکردم آخه. ... دلش تکیه کردن خواست و به درخشیدن ها و موفقیت های دخترک تکیه کرد. من،مثل همیشه اشک هام را یک جا قورت دادم و در دلم گفتم
what if I take just a walk out of my fake world?
چند وقت است اینجا سکوت برپا شده؟ یک ماه؟دو ماه؟ صد سال؟
پرم از حرف، از حرف هایی که باید مثل سیگار دود کنم و بفرستم هوا و بعد هم هر دو لنگه پنجره را باز کنم تا هوای تازه نفس بکشم با اینکه پاهام از سردی هوا یخ می زند.
3/14/2008
2/10/2008
بعدِ نود و بوقی برگشتم سراغت.
این بار از گستردگی ابعاد مادرقهبه گیت خندم گرفت. یک خنده معمولی.
من با پای خودم عاشق شدم،تو مرا عاشق نکرده بودی
من شکستم،خودم را با دستان خودم
من اغواگر،من خیره کننده
من زیباترین ویرانه دنیا شدم
تو از ترس گریختی
من از روی ویرانه هایم پرواز کردم
تقدیم با نحس ترین آرزوها
گرچه در نکبت غوطه وری
Déjà vu و جمعه شب دو دختر مجرد
من و ماری جمعه شب تصمیم گرفتیم به جای اینکه جمعه شب تیپیک یک دختر مجرد در لیموژ* را اجرا کنیم به دو دختر مجرد با هم تبدیل شویم،با هم شام اختراع کنیم،دسر شیرینی شکلاتی ماری ساز بخوریم،گپ دخترونه بزنیم،از بدبختی هایی که در طول هفته داشتیم برای هم نق بزنیم، کمی فضولی در عقاید هم و بعد هم فیلم. ... آهاه! اینجای کار کمی می لنگد! در بساط فیلمی این دختر هشتاد درصد فیلم های علمی تخیلی ، ده درصد کمدی رمانتیک هالیوودی و ده درصد کارتون پیدا می شود. دو مورد اول برای من مساوی است با : که چی حالا؟! اخیرا هم کارتون از حوصله من خارج شده .دردسر ندهم،بالاخره Déjà vu از بازار شام ماری انتخاب شد ...
فاجعه از نوع آمریکایی رخ می دهد و آقای دنزل واشینگتن در زمان سفری می کند و عشقی متولد می شود و باقی قضایا. اساسا که تکنولوژی های مگا پیشرفته ی داستان ساز فیلم های علمی تخیلی از وسعت درک و شعور من خارج است! اما خوب! این بار باید بگم که خوشم آمد. (یک جور خوشم آمدنی که برایم جدید بود. نورون های دیگری تحریک شد، سَوای نورون هایی که قبلا حس خوش آمدن ایجاد می کرد. ) در کل هم نفهمیدم که این فیلم یک تریلرِ عاشفانه با قالب علمی تخیلی بود یا یک علمی تخیلی با چاشنیِ تریلر و رمانس یا اینکه تریلر عاشقانه علمی تخیلی.
* جمعه شب تیپیک یک دختر مجرد در لیموژ = جمعه عصر کار تمام، بعد از کار تا هشت شب ورزش، دوش،شام سبک،مسواک،پیژامه،دم کرده یا چای،رختخواب،چراغ خاموش،تلوزیون روشن،زیر پتو چای به دست، انقدر به تلویزیون زل می زنی تا خوابت بگیره و بخوابی.
2/09/2008
جواب هام به بازاریاب های مودب و محترم و سمج تلفنی را مرور کردم : تا هفته آینده اسباب کشی می کنم و می رم و نمی تونم از محصول خوب شما لذت ببرم.مرسی و خدافظ.
نتیجه:
- بازاریاب ها را دل نازک فرض کردم و از ترس اینکه دل کوچولوشون نشکنه نه نمی گم
-با اینها تعارف دارم
-با خودم تعارف دارم
-همه موارد فوق الذکر
2/07/2008
2/06/2008
وقت همه رفتن ها که رسید،همدیگر را با قهقهه های مصنوعی بدرقه کردیم و هر کس اشکی ریخت مسخره اش کردیم و بعد دلداری اش دادیم که :"داره می ره،بر می گرده.نمی ره که بمیره" ... رفتیم با قهقهه و بغض. ... برای سفر به خانه بازگشتیم.دریغ .هیچ چیز سرِجاش نبود.آن آدم ها،آن حال و آن هوا و آن دل ها همه،یک جایی سال ها پیش با ما مرد و مدفون شد. ... دریغ از یک دل سیر زاری برای آن همه مرگ زودرس.
عزیزدلم،قبل از رفتن برای تمام چیزهایی که پشت سر خواهی گذاشت یک دل سیر گریه کن. سفرت به خیر.
Don't forget :shine

domicile conjugale
ساده،ساده و از سادگی بامزه!همه چیز دقیق سر جای خودش.
Non pas mademoiselle. Madame !
2/05/2008
هر بار که وسط دعوا ناگهان زدم روی ترمز و در چشم هاش زل زدم و پرسیدم "که چی حالا؟" فقط یک جواب داشته:"کس شرِ فلسفی نباف.یقه رو بچسب"
همیشه وقتی چنگالم را فرو می کنم در یقه اش از ذهنم میگذره که بعضی ها بالاخره یا پرواز می کنند یا خودکشی.
*از تِله ابز این هفته عاریه گرفتم
2/04/2008
سال سوم دبیرستان بودیم.بهار بود و جشنواره مطبوعات.روزنامه خوان گروه "اراذل و اوباش"*نورا بود .من هم که زده بودم به بودیسم و عرفان و از هفت دولت و روزنامه وسیاست و اجتماع رها.آن روز،زنگ تفریح دوم ،خانومِ روزنامه خوان رو کرد که قصد رفتن به جشنواره مطبوعات کرده.من هم که فضول!به جمع علاقه مندان پیوستم وبعد از مدرسه راهی جشنواره مطبوعات شدیم.خانوم روزنامه خوان مدیر برنامه شد .کرسی اول سخنرانی احمد بورقانی بود و کرسی دوم سخنرانی شمس الواعظین و بعد هم پرسه لابه لای غرفه ها.هم جو گیر شدم،هم متاثر از رفیق ناباب و هم حس کودن بودن در این عوالم که بنده را روزنامه خوان کرد و با انگیزه، برای درک شنیده های آن روز.از همان جا هم با جبهه سبز ایران آشنا شدم و مقدمه شد برای فعالیت های ان جی او ای...
شنیدن خبر فوت احمد بورقانی من را برگرداند به آن روزها... روزهای خریدن روزنامه جامعه بعد از تعطیلی مدرسه و خواندن دست جمعی با بقیه اوباش جلوی سوپر دلاور تا اتوبوس خانوم روزنامه خوان برسد و روزنامه را با خودش به خانه ببرد...
*آن روزها مفتخر به حمل لقب اوباش بودیم چون سالم بودیم و می خواستیم شاد باشیم
وقتی یک کوه درس تل انبار شده داری برای امتحان فردا ،هیچ مسکنی بهتر از وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی برای درد بی درمان پدیده شبِ امتحان نیست!
یک سر به زن روزهای ابری زدم و یک فلاش بکِ طولانی به روزهای جشنواره فیلم : انتظارهای طولانی و خیلی وقت ها بیهوده ، سگ لرز زدن در صف ،تئوری صف جشنواره فرزاد که می گفت صف جشنواره از یک جا به بعد طولانی نمی شه بلکه چاق می شه ،تازه شدن دیدارها با دوست و آشناها و گپ زدن و سیگار چاق کردن در صف هم که برای من لذتی داشت،هیچ وقت هم موفق نشدم دوست جدید در این صف ها پیدا کنم!چه حالی بود موقعی که با یک صف دو کیلومتری مواجه می شدی و یک نفر از جلو صف داد می زد سلام هیوا!
آسِ خاطراتِ صفی هم مالِ فیلمِ اسامه است در سینما لاله زارِ تهران که اسمش را هر چیزی می توان گذاشت جز سینما!فکر کنم آن روز تب داشتیم،تبِ جشنواره!بعد از فیلم،هشت و نیم شب، تنها سه "جنس مونث" در بین انواع اجناس برقیِ لاله زار دیده میشد:من،آبجی خانوم و دختر خاله جان!مغزِ مشوش من بعد از فیلم توهمِ مورد تجاوز قرار گرفتن را در من قوی کرده بود و با چه حالی به میدان توپ خانه رسیدم بماند!
خلاصه که یاد باد آن روزگاران ...
Into the wild
الکس رویاها و تصاویر ذهنی قبل از خواب من را در این فیلم واقعی کرده بود.رویای سرزمین های دور و طبیعت بکر که ساعت های درس خواندن من را به دی دریمینگ های طولانی تبدیل می کند ...
فیلمی درباره زیبایی و معصومیت.آخر سر هم سوال بزرگِ همیشگی :یعنی شدنی است؟
پی نوشت 1-بعد از مدت ها تنهایی رفتم سینما.یادِ روزگارِ بی کس و کاری مطلق به خیر! دکمه پالتوم هم افتاد و گم شد.
پی نوست 2- نیلی یادت کردم موقع دیدن فیلم ،عجیییب.
2/03/2008
«L'art naît d'un déséquilibre, d'une déficience »
بعد از مدت ها دیدن یک تئاتر خوب حسابی چسبید.نمایش "این ابهام مهیب" * از پیپو دِل بونو.نکته مهیج ماجرا این بود که بازیگر ها بازیگر نبودند،آدم های واقعی بودند که پیپو از کلینیک های روانی جمع کرده و مدت هاست که با این گروه کار می کند.یک ساعت و سی و پنج دقیقه گذشت و برای من مثل نیم ساعت بود!نیم ساعت به چالش کشیده شدن ... تزلزل مرزهای حقیقت و واقعیت،ایده آل و کثافت،رهایی،مرگ و دربند بودن و توهم و ... و ... و ...از همه بیشتر شجاعت پیپو باعث شد کلاه از سر بردارم و تا کمر خم شوم،شجاعت در استفاده از این نوع بیان و این طور رئالیزه کردن مفهومی که شاید تا به حال زیاد ازش شنیده باشیم.
*cette obscurité féroce
Dirty pretty things
یک سفربه لندن با آدم های غیر قانونی و آرزوهای بزرگشان.عشق های کوچک و کم حجم و رویای رسیدن به سرزمینی که پلیس های سوار بر اسب سفید دارد و از دور برق می زند.با به آخر رسیدن فیلم نا امید نمی شوی، قصه به سر می رسد،کلاغه به خونه .
1/30/2008
فردا عصر برای گردهم آیی روز پنجشنبه ره سپار پاریس ام و پنچ شنبه نیمه شب شهر خودم خواهم بود. در حالی که فردا آخرین جلسه کلاس میکروسکوپ الکترونی است،برای انتخاب دچار مشکل شدم:
1. مسواک کنم،آرایش پاک کنم و بعد از دیدن یک اپیزود از س ک س اند دِ سیتی (سریال محبوب ام)بخوابم.
2.درس فردا را کامل مرور کنم و قبل از اینکه استادم گم و گور شود رفع اشکال کنم.
3. پلان اسلاید های پرزنتیشنِ روز جمعه را آماده کنم.
4.به وب گردی و وبلاگیدن ادامه دهم.
باید توجه داشت که یک،دو،سه یا چهار،مساله این نیست،خوابیدن یا نخوابیدن،مساله این است!
1/29/2008
1/28/2008
گاهی به وقتی تفالی به حافظ زدن هم بد نیست مخصوصا که آن وسط ها بگوید :ای آنکه ره به مشرب مقصود برده ای...
کَکِ سفر به مراکش برای تعطیلات آخر فوریه به تنبانم افتاده و منتظر جواب درخواست ویزا هستم.دعایی به درگاه باری تعالی می کنم و فحشی نسار جیم.الف که حالا مراکش هم باید برای توابع ایران سازو دهل ویزا علم کند.

Les chansons d'amour
خطوط قرمز،مرزهای اخلاقی و ساختارهای ذهنی را برای یک ساعت و پنجاه دقیقه کنار بگذارید تا از یک کمدی موزیکال لذت ببرید و مثل دوستان من با شاخِ فر خورده از سالن سینما بیرون نیایید!
آوازهای عاشقانه را بالاخره دیدم.روایت دیگری بود از یک تریوعاشقانه و سرخوردگی و شیدایی.یک فانتزیِ با مزه که زندگی کردن اش خارج از پرده سینما خالی از دردسر نیست.
1/26/2008
به مادر بزرگ پدری ام رفته ام.در روایات آمده که هر چه بر خود می پسندیده به خوردِ عزیزانش هم می داده.
نمی دانم سورپرایز پارتی ای که امشب برای مونیکا ترتیب دادم به مزاق اش خوش خواهد آمد یا نه!خودم که عاشق سورپرایز شدنم!
یک نگاه به خانه ی پر از بادکنک و النگ و دولونگ ام می اندازم و یک نگاه به خودم و سلامی از دوربه مادربزرگ ام!
برای همه چیز که نباید توضیح داد یا توضیح داشت یا علت و توجیح ارائه کرد.
به جای ده ثانیه نفس عمیق کشیدن قبل از انفجار از عصبانیت این جمله را یک بار برای خودم و یک بار برای مخاطب- که مرا در کنج دیوار گذاشته و سرِ لوله کلت را به پیشانی ام نشانه رفته -تکرار کنم کافی است.
به اصطلاح جواب گوست.