Showing posts with label foretaste. Show all posts
Showing posts with label foretaste. Show all posts

3/05/2015

دل ام خواست یک رمان بلند روسی بنویسم. رمانی که مثلا اینطوری شروع بشود:

آنوشکا واسیلوویچ نمی دانست با بیست روبل باقی مانده ته جیب بزرگ دامن مخمل کبریتی سبز اش چه کند. از وقتی آیفون تری جی اش را از فرط عصبانیت پرت کرده بود در حوض لجن گرفته میدان محله، دچار تعلل در تصمیم گیری شده بود. 

1/30/2015

هشتگ چارلی! چارلی عزیز!


آنها
در کره ماه به دنیا می آیند. 
کره ماه ستاره بود یا سیاره؟ 
در کره مریخ بزرگ می شوند.
کره مریخ ستاره بود یا سیاره؟
در کره مریخ اسلحه یاد می گیرند. 
وقتی سی ساله شدند منتظر ماموریت به زمین می شوند.
آنها
به زمین فرستاده می شوند
به دفتر روزنامه
گلوله باران می کنند
بعد
شهید می شوند. 

پاریس-هفت ژانویه دوهزار و پانزده

7/18/2014

نبش قبر یک لحظه طول می کشد

آن روزها، معادل سه چهار سال پیش، مشکل ما فاصله بود. من مشکلِ فاصله را سالی دو بار، با یک تعطیلی سه هفته ای تابستانی و یک تعطیلی دو هفته ای زمستانی، کم می کردم. نوبت به او که می رسید داستان فرق می کرد. نمی توانست به اروپا سفر کند چون پاسپورت نداشت. نمی توانست پاسپورت دار شود چون سربازی نرفته بود. نمی توانست سربازی برود چون می خواست سربازی را بخرد. سربازی را نمی خرید چون ... چون اش را یادم نیست. در یکی از این فاصله کم کردن های دو هفته ای، وقتی سربازی را خریده بود و پاسپورت دار شده بود و دو سفر خارج هم رفته بود، به با هم سفر کردن فکر می کردیم. گزینه اروپا را رد کرده بود چون مشکل اش بود که ویزا بگیرد. تصمیم گرفتیم از ترکیه شروع کنیم. برنامه سفر استانبول را هم ریختیم. البته ما هیچوقت ترکیه نرفتیم. وسط همین تصمیم گیری ها و برنامه ریزی ها برای سفر به من دروغ گفت، در روز روشن، در حالی که نگفتن اش آسیبی به چیزی و جایی نمی زد. دروغ دنیای من را در هم می پاشد. و خب آن بار هم در هم پاشید. سفرِ با هم ارزش اش را نداشت. سفرِ بی هم برای فاصله کم کردن هم همینطور. 
امروز در یک فرودگاهی، در یک شهر کوچکی در آلمان، چک این کرده. همین دور و بر هاست.روی تایم لاین فیس بوک ام دیدم. بغض و استیصال خبر های غزه و اسراییل و هواپیمای مسافر بری مالزی (خوشبختانه صدایی از با خاک یکسان شدگی سوریه نمی آید) و دخترهای ربوده شده کنیایی و غیره که در سرم بلوایی درست کرده بودند، یک لحظه خاموش شد. فقط یک لحظه طول کشید. یک لحظه که در دلم، برای اینکه کار آموزم نشود، گفتم «چقدر دیر». نبش قبر حس آن روزها یک لحظه طول کشید. یک لحظه فکر کردم نکند پاریس از کنار هم رد بشویم. لحظه تمام شد ولی یک « چقدر دیر» در دلم باقی مانده.

4/16/2013

تا کنون هفت گروه امداد با سگ های زنده یاب به مناطق زلزله زده نقطه.

12/08/2012

عادت های خوب و افتضاح و قدیمی
یک صبح زمستانی و بدرنگ و سرد، از پیژامه خارج نشده و تمام صبح تا ساعت سه بعد از ظهر در تختخواب سریال نگاه کردن.
Prolonging the inevitable

به ترس بزرگ فکر می کنم. به یکی از ترس های بزرگم فکر می کنم.فکر می کنم. بعد تصور می کنم که اتفاق افتاده. بعد به بدترین شکلی که برایم قابل باور است تصور اش می کنم. در همین تصور می فهمم که چه تصویر ناقصی دارم.به تصویر ناقص ام  از «اجتناب ناپذیر» فکر می کنم.سعی می کنم تصویرم را کامل کنم.تصویرم که کامل شد، خودم را به تصویر در انتظار «اجتناب ناپذیر» اضافه می کنم. منتظرم. منتظرم و باید خوب فکر کنم.باید خوب فکر کنم.باید خوب فکر کنم. حتمن برای اجتناب پذیر کردنش راه حلی هست.

5/09/2012

نارضایتی مضمن

 یک جاهایی هم خوب خیلی کم می آورم، خیلی. با یک رویا، یک تصویر، یک اشتیاق، خودم را مثل خرس پشمالوی تکه پاره شده
 کودکی، روی زمین می کشم که برسم مثلا به یک جایی، فقط با یک تصویر: من و یک چمدان کوچک و سبک، در یک فردودگاه در اندر دشت، منتظر پرواز به ناکجا آباد و شروع یک زندگی جدید و متفاوت. 
بعد فکر می کنم که من اگر اراده زندگی سبک و جمع و جور و ماجراجویی داشتم که ... 

9/23/2011

پانزده هزار نفر، تو بگو پنج هزار نفر، نه پانصد نفر، جان کندن نوجوان هفده ساله را، پنج صبح، پتو پیچ و تخمه شکن،از سر تا ته
 تماشا کردند. نقطه ته خط

هیس! هیس! ساکت! اعدام شروع شد! خانوم آقا چقدر سر و صدا می کنید! محکوم را دار می زنند می خواهم خوب تماشا کنم ... آقا! بشین! خوب نمی بینم صحنه را!  ... هیس! خانوم بچه را ساکت کنید! نمایش شروع شد!

9/09/2011

آدم های بی ترس، آدم های بی نگرانی، آدم های بی گره، خلاصه آدم های بی سوال من را می ترسانند.
آدم ها نه. زنده های روی دو پا راه رونده سی ساله، کمی بیشتر، کمی کمتر.
همه آدم ها که نه. بی سوال های به خود مطمئن.
فکر کنم دنیا روی شانه های ما ترسان های پر سوال بچرخد. وگرنه این مطمئن ها و دنیا که به هم کاری ندارند!

8/19/2011

جا سیگاری که هی پر و خالی می شود و دیگر لیوان چای تمیزی در این خانه باقی نمانده. دلم که هیچ، حتی دستم هم به کار نمی رود.
از روی شعر های شاعر های کوچک مشق می نویسم؛ شاید یک روز شاعر شدم ...

8/15/2011

کار ... کار؟
آری اما در آن میز بزرگ-
دشمنی مخفی مسکن دارد
که تو را می جود آرام آرام
هم چنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهوده دیگر را
و سرانجام، تو در فنجانی چای فروخواهی رفت
مثل قایق در گرداب
و در اعماق افق، چیزی جز دود غلیظ سیگار
و خطوط نامفهوم نخواهی دید

فروغ فرخزاد

مشغول نوشتن تزام هستم. مشغول انقدر که گذر روزها را در این روزهای تابستانی ولی بارانی نمی فهمم. فکر می کنم چه خوب برای خانه میز «ناهار خوری» خردیم! هیچوقت نه برای خودم، نه برای مهمان استفاده نشد؛ در این چند ماه مانده به دفاع و تعطیلی دانشگاه شد میز کار و ناهار خوری و شام خوری و چرت بعد از خستگی ... «میز بزرگ» و من و پایان نامه و همه نگرانی هاش.

6/17/2011

یک جور بی خودی از نفس افتاده ام. مثل وقت هایی که مسافر شهرهای دورم و بارم سنگین و باید هزار بار، هزار جا، در ایستگاه های شلوغ قطار، در غلغله متروها، در تنگی اتوبوسها دنبال راه بگردم و از هیچ قطار و اتوبوسی جا نمانم.
یک جور بی خودی از نفس افتاده ام. مثل وقت هایی که دوست دارم بار سنگین را یک جا رها کنم و بدوم، آنقدر بدوم تا به خلوت ترین کنج دنیا برسم، چند تا نفس عمیق بکشم. بعد ببینم برای بازگشت، پس گرفتن چمدان سنگین ام و رسیدن به قطار بعدی خیلی دیر شده باشد، خیلی.
بعد فکر کنم حالا چه کار کنم و راه رفتن و پرسه زدن که بشود بهترین راه حل ممکن.

4/10/2011

وقتی زندگی از جادو خالی ترین شد،
وقتی همه جا پر شد از نیمکت های ایستگاه اتوبوس،
کاش برف ببارد.

2/03/2011

عکس ها،ژست ها،خنده ها،سیگارهای گوشه لب،کلاه ها ...

منِ آن روزها روی این پیکسل هاست یا من، این روزها شیفته خیره شدن به خودِ آن روزها؟
منِ آن روزها موج می زد لابه لای قرمز تند پیرهنم یا منِ این روزها عاشق زل زدن به این عکس ها؟
منِ آن روزها شاد بود که من این روزها دنبال سه قطره خنده از ته دل بین خط های محو صورت آن روزهام می گردم؟

1/16/2011

خودم را دوست ندارم، آدمی که الان هستم را نمی پسندم.
به یک نفر،بیرون از خودم،احتیاج دارم برای ازش متنفر بودن،بهش سگ محلی کردن،روش استفراغ کردن.
رافائل! از رافائل بدم می آد!

1/12/2011

اعترفات یک ذهن نم گرفته ...

وسط از تب سوختن و بدن درد و لرزیدن و سه تا پتو داشتم می گفتم من مامانمو می خوام! و واقعا بی هیچ تردیدی یک نفر به کارم می آمد و آن هم مامان بود. انقدر شاخ در آورده بودم از این خواسته و انقدر خجالت کشیدم و انقدر غیر عملی بود که فکر کردم فقط باید اینجا اعتراف اش کنم.
وسط آن استرس لعنتی و احساس استیصال و بدبختی که کاری از من و هیچ کس دیگر بر نمی آمد، سر دو راهی گیر کرده بودم که پس به خدا اعتقاد داشته باشم، نه؟ انقدر دلم خواست که به خدا اعتقاد می داشتم و دست به دعا می شدم شبانه روز که از این شِت نجات پیدا کنم که همه اصولم و خودم در آنی رفتند زیر سوال! باید به این هم اعتراف می کردم.

1/08/2011

گم شدم.يعنى خودم خواستم گم بشم؛ درست مثل گم شدن در فروشگاه همه چيز فروشى بى سر و بى ته. بعد دير شد و من پيدا شدم. ديگر يادم نبود براى چه گاه و بى گاه، بى مقدمه گريه مى كنم!



- Posted using BlogPress from my iPhone

9/23/2010



پاییز که از راه رسید ...

نفس ها سر صبح بخار می کنند و تو شادی از شدت باد یخ سر صبح ...
ظهر ها که شال و کت وبال گردن است و تو فکر می کنی نه! هنوز مانده ...
بعد از ظهرها که دست ها لیوان چای داغ می خواهند و تو مستاصلی با خواب آلودگی ات چه کنی ...
شب ها که خستگی و بی قراری است و یک جایی از دل تو که می سوزد که چرا نگاه اش را از من دزدید؟ چرا این همه سکوت؟
نصفه شب ها که پلک ها سنگینی می کنند و خواب و بیداری تو در تو در توی پتوی تا زیر بینی بالا کشیده شده ...

پاییز از راه رسیده و دل من که بی قرار است و رسوای رسوا ...


9/14/2010

سلین رفت، بی خداحافظی ...

بعد از کلی فکر کردن و به خودم جرات دادن پرسیدم ازش چرا. می ترسیدم. می ترسیدم که باز خرابکاری کرده باشم، بی خبر خراش داده باشم و مطابق معمول نفهمیده باشم. می ترسیدم با دلخوری رفته باشد و دل پر از دوست نفهم اش که من باشم ...
جواب داد که ناخودآگاه بوده، فاصله را زیاد کرده بوده، دوز بداخلاقی را از آن بیشتر به خیال اسان تر کردن خداحافظی، آسان تر کردن رفتن ...
کاش می پرسید از من. حداقل بهش می گفتم هیچ رفتنی، خداحافظی ای اینطوری آسان نشده که این بار هم بشود. حسرت یک بغل حسابی قبل از رفتن اش به دلم ماسید!
همین.