Showing posts with label Nostalgia. Show all posts
Showing posts with label Nostalgia. Show all posts

2/23/2015

مشت مشت خاک جمع می کند
مشت مشت خاک می ریزد 
روی عزیز مرده اش. 
من؟ دورم، دور، خیلی دور. 

خانوم ت عزیز، هیچوقت انقدر دلم نخواسته بود خیابان پاسداران باشم. 

2/18/2015

نامه به مخاطب خاص

وسط آن حال زار و نزارِ من و آن یکی حال زار و نزار تو، داشتیم از ترس هایمان برای هم حرف می زدیم. یعنی تو داشتی با جسارت تمام از مواجه شدن با خودت می گفتی. اینکه ترس دارد.
بله ترس دارد.من تازه جرات کرده بودم دوباره با دقت به خودم نگاه کنم. با دقت به خودم نگاه می کردم و به این همه متوسط بودنم عمیقا تاسف می خوردم. حال بدی بود. برای ات از این حال بد دو خط نوشتم. 
با لحن دعوایی پرسیدی «برات ده تا دلیل دندون شکن بیارم که بفهمی متوسط نیستی؟» حال من، حال هق-فین بود. برایت نوشتم «فین». یک جوابی دادی در این مایه ها که «کسی» که می رود مملکت جدید، فرهنگ و زبان مملکت جدید را یاد می گیرد، دوست های خوب پیدا می کند، دکتری می خواند و پست دکتری و بعد کار و یک قرون هم از خانواده نمی گیرد متوسط نیست. من؟ قبول! در کانتکست که نگاه کنی ، این «کسی» که من باشم، از موقعیت دانشجوی خارجی خودم را به مهاجر و بعد به مهاجر موفق ارتقا دادم. مدرک دکتری در جیب راست، قرارداد کار در جیب چپ و کارت شناسایی مملکت مربوطه در جیب عقب، در مقابل هورا هورا هورا ها با توازن تعظیم کردم و لبخند زدم. 
بعد؟ بعد اینها که تمام شد، هر روز صبح به جای اینکه بروم متروی میرداماد، سوار قطار شوم، بروم کرج، سرِ کار در کارخانه کاشیِ فیلان، سوار خط شش می شوم، بعد سوار قطار بی می شوم و یک ساعت بعد به کاری می رسم که از من می خواهد برای سیمان و بتون و مصالح خانه مردم فرمول تحویل کارخانه بدهم. عصر، بدون هیچ موفقیت چشمگیری، سوار همان قطار و مترو می شوم، بر می گردم خانه. با نورتانیو شام درست می کنیم، شام می خوریم، سریال می بینیم و می خوابیم. فردا؟ روز از نو روزی از نو. 
بله! موقعیت مهاجر موفق جای اش را به کارمند متوسط الحالِ بی خلاقیت و مالیات پرداز و قانونمندی می دهد که کل سیستم برای اش فرش قرمز پهن کرده است. یک متوسط الحال بی خلاقیت برای هیچ کس تهدید یا حتی فرصت محسوب نمی شود!کارمند متوسط الحال امروز، مهاجر موفق سابق، دل اش به چند تا سفر متوسط در مدت پنج هفته تعطیلات با حقوق اش خوش است و به تفریحاتی مثل سینما و تئاتر و رستورانی که با دوستان کارمند متوسط الحالش می رود. تازه! پدر و مادر کارمند متوسط امروز، مهاجر موفق سابق، پز دکتری و فوق دکتری و کارت شناسایی جدید فرزندِ مهاجرِ موفق اشان را به  در و همسایه می دهند و خیلی از بازتولید زندگی کارمندی و قانونمند و مالیت پردازشان، از بازتولید ترسهای متوسط کارمندی و خوشی های متوسط کارمندی توسط فرزندشان، در ناف یک کشور اروپایی سرزنده و خوشحالند. 

حالا می فهمی از چی می ترسم؟ می فهمی چرا می ترسم از این همه متوسط بودن؟     


2/05/2015

حاشیه نویسی: ناباورانه ای برای یک جای خالی

خبر مرگ ات را، سه روز بعد از «واقعه»، در اجتماع شبکه ام خواندم. تنهاییِ با خبر شدن از مرگ ات از طریق شبکه اجتماعی شدید بود.
خبر مرگ ات، خونسرد، دست ها زیر چانه، آرنج تکیه زده بر میز،تمام روز با نگاهش دنبال ام کرد. سه جلسه در یک روز کاری. وقتِ توجه کردن به خبر مرگ را نداشتم. خبر مرگ ات به چند عکس و چند نوشته در شبکه اجتماعی راضی شد. جای خالی اما ... جای خالی دست بردار نیست.

خبر مرگ ات را صبح زود سه شنبه، هفت ژانویه، وقتی هوا هنوز روشن نشده بود، روی شبکه اجتماعی ام خواندم.بعد از سه هق هق زیر دوش سریع حاضر شدم و رفتم سر کار. باید عجله می کردم. دیر شده بود.

12/21/2014

از خرده درس های مهاجرت

به خودم قول دادم که به مردمی که از کشورهایی که اصلا نمی شناسم و نرفتم یا خوب نمی شناسم، به چشم کتاب لونلی پلنت نگاه نکنم. به خودم قول دادم اگر درباره کشوری کنجکاو هستم، بروم و بخوانم و ببینم. به جای اینکه همکار، دوستِ دوست، مسافر بغل دستی، مهمان یک مهمانی ، که از کشور ناشناسی است (برای من) را با پرسیدن از کشورش بیچاره کنم! به خودم قول دادم برای مکالمه های کوچک و گذری و باز کردنِ سرِ صحبت، از آب و هوا شروع کنم، نه از سیاست و اقتصاد و طبیعت و هنر و غیره و ذلک کشورناشناس (برای من). 

وقتی سرِ صحبت با من اینطوری باز می شود : شما در ایران غذا چه می خورید؟ شما با دست غذا می خورید؟ در ایران چه موزیکی گوش می کنید؟ آیا می توانی اینطوری که اینجا لباس می پوشی در تهران لباس بپوشی؟ الان هوا در ایران چطور است؟ شما در ایران بار و کلاب دارید؟  ایران خیلی کشور ناشناخته ایست! انقدر دلم می خواهد درباره اش بدانم! و ... دلم می خواهد بگویم اگر کنجکاوی برو تهران! برو ببین! برو کتاب بخوان! اگر دنبال باز کردن سر صحبت و مکالمه کوتاه هستی هم بی خیال ایران شناسی شو! ولی قورت می دهم این جمله ها را. کریستین زمانی که دانشجو بودم می گفت شما دانشجو های خارجی سفیر کشورتان هستید و باید کشورتان را به ما معرفی کنید! 

هشت سال از روزی که پا به این کشور گذاشتم گذشته. ایران برای من ایرانِ من است. ایران ای که زندگی کردم. هر کسی ایران خودش را دارد. من چطور می توانم از ایران حرف بزنم؟ من فقط می توانم از ایران ام حرف بزنم. ایران من یک کشور نیست. ایران من کودکی و نوجوانی و جوانی من است. ایران من مهد کودک آمنه است، ایران من حیاط خانه اجاره ای مامانی و بابایی است، ایران من دبستان و راهنمایی و دبیرستان ایست که می رفتم، کافه هایم است، خیابان هایی که گشتم، دارآباد جمعه هاست، دفتر انتشارات و میدان ونک و چهار راه پاسداران است، خطی های انقلاب است، کلم پلوی شب یلدای مامان جون است، دور همی های فامیلی ظهرهای جمعه است، ایران اتاق نه متری من در خانه پدر و مادر است، مهمانی های بزن-برقص و عرق سگی های پنجشنبه شب هاست و خیلی چیزهای دیگر. از اینها، دلم می خواهد از اینها بگویم وقتی ازایران سر صحبت را باز می کنند، از اینهایی که هیچ کس منتظر شنیدن اش نیست، از اینهایی که برای کسانی که می خواهند از اعدام و سنگسار هیجان زده شوند، ایران من لوس تکراری و به درد نخور است. 

روزی که نشستی روی کاناپه جدیدات، در خانه ات، در کشور دوم ات (که برایت عزیز هم هست اتفاقا)، کنار دوست های خوب ات ( که در کشور دوم ات شناختی و دوستشان میداری)، کنار یار ات (که هم اتفاقا در کشور دوم اش است، چه تفاهمی!!)، و به این فکر می کنی که عه! فردا شب شب یلداست! «همه» خانه مامان جون خواهند بود! ولی از«همه» سه چهار نفر بیشتر در ایران نمانده اند و دل ات ریش می شود، آن روز می فهمی که یک مهاجر واقعی هستی. 

11/24/2014

وقتی صدایش را از پشت اسکایپ، از خیلی دور می شنوم، وقتی می شنوم که هق هق امان اش را می برد، وقتی با غمگین ترین صدای دنیا می گوید «عوضش راحت شد. این روزهای آخر خیلی زجر می کشید»، وقتی تنها جمله ای که از ته حلق ام به زور و زحمت بیرون میزند «کاش پیشت بودم» است، وقتی با پوزخند می گوید «تنها خوبیه ایران اینه که همه تو مرگ و میر هوای هم رو خوب دارن»، با خودم می گویم چه هزینه هنگفتی بالای مهاجرت دادم، چه هزینه هنگفتی. 
هر چقدر هم که تمام قد به علم و علم پزشکی و دانش معتقد باشی، هرچقدر هم که ماورا طبیعت و معجزه و جادو احمقانه و خرفت به نطرت برسد، وقتی علم و علم پزشکی و دانش از زندگی عزیزت قطع امید کند، تو قطع امید نمی کنی. آن ته ته ها به معجزه اعتقاد داری. آن ته ته ها مریض عزیزت خوب می شود، یک روزی حتما خوب می شود. یک روزی حتما چشم باز می کنی و رو به سلامت و بهتر شدن پیدایش می کنی. اما معجزه و جادویی در کار نیست. هرچقدر هم که پیرهن سیاه ات را از قبل به خشک شویی داده باشی و منتظر باشی، مرگ باز هم بی خبر غافل گیرت می اندازد. 

این بار هم غافل گیر شدم. 

خداحافط آقای ف عزیز.
چاکر همیشگی شما،
ه 

10/01/2014

هواس ام پرت بود و حوصله کار کردن نداشتم. از کار زودتر آمدم بیرون، شاید دو ساعت و نیم یا سه ساعت زودتر از روزهای دیگر. می دانستم باید کجا بروم.یک راست آمدم کافه روبه روی سینما مدیسیس. کافه محبوب من، وسط پاریس پنجم. کاناپه ام خالی نیست. دو تا دانشجو، احتمالا دانشجو های سوربون، رو کاناپه ولو هستند، آبجو ها را نصفه روی میز رها کرده اند و مشغول ماچ مالی اند. میز گرد گوشه کافه هم خالی نیست، چهار نفر مشغول درسته قورت دادن شام زودوقت هستند که به سئانس ساعت هفت سینما برسند، بی شکم گرسنه. دم پنجره هم جا نیست. این جوانک ها همه جا را گرفته اند که! یک میز خالی وسط کافه شلوغ پیدا کردم. سعی می کنم بقیه رمان دانیل پناک را بخوانم. تمرکز نداشته و ذهن پخش و پلام نمی گذارد. بعد از اینکه دختر خوشگل گارسن مو فرفری-لب قرمزی شراب را گذاشت جلویم و رفت، مالسکین را رو کردم. توهم گرفتم که همه سر برگردانده اند و مشغول زل زدن به من ودفترچه ام و خط دبستانی فارسی ام هستند و همه دارند فکر می کنند وای این چه خطی است؟ این چه زبانی است؟ این چه داستانی است؟ ... اگر می شد حتما سرم را فرو می کردم در دفترچه ام، به قول انگلیسی زبان ها لیترالی. ترسو شده ام. حالا سر درد از کجا آمده این وسط؟ زل زلِ مشتری های کافه کم نبود؟ می دانم از کجا آمده. این سر درد معروف بی حوصلگی است، محصول یک روز کامل کاری بی حوصله بودن و مقاله علمی خواندن و دانشمند شدن و مهندس شدن و مقاله نوشتن. حوصله ام از این علم و دانش و مهندسی دوزاری ام سر رفته. 


هر چی این بالا نوشتم زر زر محض است. یک پاراگراف زر زر برای اینکه نروم سراغ اصل مطلب. برای اینکه اعتراف نکنم غم دارم، خیلی. امروز استفانی همه بار و بندیل و اسباب و اثاث اش راسپرد به اسباب کش ها و برگشت لیون. قراردادش تمام شد. دیگر بیشتر از این هم حوصله پاریس را نداشت. گفت بر می گردد لیون پیش خانواده اش، پیش دوست هاش. گفت تحمل دور بودن ندارد. گفت بر می گردد لیون، تمام زوراش را می زند که لیون کار پیدا کند و همان جا بماند و بمیرد. البته بمیرد را نگفت.

استفانی، خودمانی اش می شود اِستِف، رفیق گرمابه و گلستان ام نشد. یعنی کلا جورِ متفاوتی زندگی می کنیم. اما! اما در این یک سال و نیم ای که همکار بودیم، خیلی با هم رفیق شدیم. زیر «خیلی» جمله قبل سه بار با خودکار قرمز خط می کشم و روی اش را هم با ماژیک شبرنگ نارنجی می کنم. ماجرا از این قرار است که به نظرم آن روزی که دریچه نگاه به دنیا را در مغز هر کسی کار گذاشتند، دست بر قضا دریچه ی من و استف یکسان از آب درآمد، زاویه، منظره، نور و صدای یکسان. فکر کنم خوش شانس بودیم که با هم همکار شدیم. شانسِ آشنا شدن با آدمی که دریچه اش عین مال تو است، این است که یک هو از سنگینیِ آن حسِ «تنهایی عمیق» معروف خیلی کم می شود، تنهایی عمیق چه در خوشی، چه در ناخوشی. و خوب این نعمتی است.

استف بند و بساط اش را جمع کرد و رفت و من غمگین ام، خیلی. یک جور حس بچه یتیم بودن. لورا، لتیسیا، سولن، آنتوان و ایرما هم که رفتند همینطوری شدم. فکر کنم هشت سال پیش، وقتی دوست هام و خانواده ام را در سالن فرودگاه مهرآباد محکم بغل کردم و خداحافظی کردم، وقتی به همه سپردم «گریه نکنیدها! زود می بینم همو!» نمی دانستم دارد چه بلایی سرم می آید. نمی دانستم دارم ظرفیت خداحافظی کردن ام را یواش یواش از دست می دهم. نمی دانستم هشت سال بعدش اینطوری می شوم که وقتی دوستانم از من خداحافظی می کنند دلم می خواهد بلند فریاد بزنم نروید! نروید بابا جان! کجا می روید؟ همه جا همینطوری است! واسه چی می روید؟ و وقتی بهم می گویند (مثلا) تو خفه! تو که خودت رفتی! بهشان بگویم اره من رفتم ولی شما «نروید».

      

5/28/2013



خداحافظ رکسانا. گرچه ما، بدون تو، بیشتر از تو، به حفظ شدگی و خدا نیاز داریم .

4/16/2013

تا کنون هفت گروه امداد با سگ های زنده یاب به مناطق زلزله زده نقطه.

12/29/2012

تهران
 
 
تلویزیون خاموش است. خورشید غروب کرده. از یک جایی صدای اذان می آید. یادم نیست این دور و بر مسجد باشد. صدای اذان زیر قام قام ماشین ها. بغض ام گرفته.از یک جایی صدای اذان می آید.
اتاق بچه گی ها
 
 
تا زمانی که با پدر و مادرم زندگی می کردم یک بار خانه عوض کردیم. از صفر تا هژده سالگی یک اتاق داشتم که غیر از تخت بقیه وسایلش به سِت خواب کودک مربوط بود. هر وقت می گفتم پس کی برای من وسایل جدید می خرید جواب این بود که صبر کن،الان مستاجریم و وقتی خانه خریدیم برای تو هم کتابخانه و میز تحریر و فیلان می خریم. تا هژده سالگیم هنوز وسایل اتاقم همان سیسمونی بچه از نی نی سالن خریده شده بود. تازه، کمد دیواری اتاق هم به پدر تعلق داشت که هر شب وقتی از کار بر می گشت و وارد «اتاقم» می شد دادی می زد که «این چه وضعیه! این چه اتاق کثیف و به هم ریخته ایه! تو کی می خوای آدم شی؟» و ... تا اینکه هژده سالم شد و کنکور ردی شدم و همان تابستان ما هم بالاخره صاحب خانه شدیم و مادرم به قول اش وفادار ماند و اتاق من شبیه اتاق یک بزرگسال شد، میز تحریر و کامپیوتر و میر ارایش و تخت و کتابخانه با یک کمد دیواری فقط و فقط برای خودم. امروز فکر می کنم که این اتاق امن ترین اتاق دنیاست. هیچ چیزش دست نخورده و بدون اجازه من دست هم نخواهد خورد. می دانم اگر پس فردا بی کار و بی ویزا، دست از پا درازتر برگردم تهران یک اتاق دارم،اتاق خودم. قبل از تعطیلات با نورتانیا صحبت خانه برگشتن بود که گفت مادرش مشغول اسباب کشی است و با دو تا از دوست هاش هم خانه می شود. بدون اینکه فکر کنم پرسیدم «یعنی اتاقت چی میشه؟» گفت من خیلی وقت است که دیگر اتاق ندارم. دلم برایش حسابی سوخت! تصور آدم های بی اتاقِ خانه پدر مادر برایم سخت است. فکر می کنم همه باید یک اتاق یک جایی از دنیا بیرون از خانه مشترک با همراه شان یا بیرون از خانه مجردی داشته باشند.

12/28/2012

تهران
 
 
مهمانی های خانوادگی خسته کننده، دور هم جمع شدن آدم های بی ربط، سکوت پس زمینه و سفره های شاهانه. بشقاب میوه های قبل از شام و بعد از شام که هرگز فراموش نمی شود. کاش بچه بودم و با بقیه بچه ها در اتاق بازی می کردیم و از هم می پرسیدیم «درستون کجاست؟» یا بهتر از آن «ورودیه چندی؟
تهران
 
 
ظهر جمعه، رستوران،فعالیت ظهر یک روز تعطیل. مردمی که از بالای شهر هستند یا به اندازه بالای شهری ها «شیک می کنند» و به رستوران می آیند. به همین شاعرانگی.
تهران
 
 
هنوز پنجره اتاق من از بام خانه زن همسایه بلند تر است. هنوز زن همسایه، پیچیده شده در یک ژاکت سیاه، عصرها همدم دو کولر آبی می شود و سیگارش را دود می کند.

12/25/2012

تهران
 
 
از ناامن ترین شهرهای دنیا که امن ترین خانه دنیا برای من آنجاست.
تهران
 
 
شهر گربه های بی صاحب که لنگان و ترسان به نگاه کردن به هر دو طرف خیابان عادت کرده اند،قبل از دویدن از این طرف به آن طرف خیابان.

12/07/2012

«عادت می کنیم»

بار اول یا دوم،درست یادم نیست، برای سفر برگشتم تهران همه چیز مهیج بود. به هیچ کدام از دوست هام نگفته بودم به جز ماندانا. قرار بود همه که جمع شدند من یک هو وارد و همه را سورپریز کنم. که موفق هم بود. شش سال گذشته، هر بار که قصد سفر می کنم یک ایمیل دو خطی: بچه ها فلان روز تا فلان روز تهرانم. کی هست؟ کی نیست؟ هم را کی ببینیم؟

3/25/2012

تهران من حراج

به حساب ساعت های جلو کشیده شده وقتی من خواب بودم، ظهر بیدار شدم.ساعت یک  «صبحانه» خوردم، کرکره ها را باز نکردم یک وقت خدای نکرده این آفتاب نایاب کورم کند و پیژامه پوش این بیست و پنج متر جا را گز می کنم. نمی دانم با خود ژولیده ام چه کنم.از پارک بغل خانه صدای فریاد بچه های شاد ول شده در پارک می آید. نمی دانم با خود ژولیده و پیژامه پوشم چه کنم. با پدرم سر کی تهران آمدنم یک به دو می کنم. می گوید پس تابستون می آیی؟ نمی دانم پدر! نمی دانم، هیچی نمیدانم! پس من فردا شب زنگ می زنم تصمیم ات را بگو! تصمیم؟ من تصمیمی ندارم! هیچی نمی دانم! هیچی! می فهمی؟ باشه خدافظ. خدافظ.

تهران، تهران،تهران. کلمه تهران در دهنم . تهران من حراج. رو ی یوتوب پیداش می کنم. پیژامه پوش و ژولیده و بی حوصله از سر تا ته اش را نگاه می کنم. بی وقفه. زار می زنم. برای چی؟ مگر «برای چی» می خواهد؟ زار میزنم. برمی گردم نوشته سروش درباره فیلم را می خوانم. بی راه نمی گوید.

من . تهران و گریه زاری. فیلم زیر متوسط و دلم که برای این شهر تنگ نیست و از اینکه دلتنگ اش نیستم گریه ام می گیرد.

10/29/2011

امسال، سیزده سپتامبر یادم رفت بگم، یادم رفت بگم پنج سال شد.

یک ماه شد، شش ماه شد، یک سال شد، دو سال شد، سه سال شد، چهار سال شد، پنج سال شد که رفتم.

رفتن های من هنوز تبدیل نشده به بودن. هنوز در حال رفتنم و هنوز هیچ جا برای ماندن پیدا نکردم.

شنبه رسید و باز باید ادای آدم های خوشحال ، ادای آدم های معمولی، ادای آدم های با تاریخ های عادی و انسانی، را دربیاورم، با دوستان شام بخورم و باز با شانه های سنگین تر از قبل از شام برگردم خانه، بخوابم و فکر کنم و هی فکر کنم و هی فکر کنم که چرا من نه؟ 

10/17/2011

به ه


بیا! بیا اینجا. بیا اینجا گوشه اتاقم زیر نور مورب دم غروب بنشینیم، چای بخوریم و سیگار بکشیم، پشت سیگار. از درد حرف بزنیم.  از فریاد هایی که نزدیم، از چماغ هایی که نخوردیم، از گازهایی که به چشم هامان نرسید و از بازداشت هایی که نرفتیم. بیا اینجا بنشین برای هم از ضجه هایی که قبل از خواب زدیم، از ناله های در خواب، از لبخند های مصنوعی سر صبح و سلام های بی معنی و گریه های با معنی حرف بزنیم. بیا برای هم از درد حرف بزنیم. از روزهایی که تمام شد و از بغض هایی که گم و گور شد یک جایی در زمان. بیا از درد حرف بزنیم و برای هم هیچ نسخه ای نپیچیم. بیا تا ابد حرف بزنیم و هیچ آدم منطقی و تحلیل گر و نسخه پیچ و روشنفکری را هم به جمع مان راه ندهیم. تو فقط بیا.