1/06/2021

اى كاش برف

 اى كاش برف ببارد. 

كاش برف بيايد

اى كاش برف ببارد، زياد، سنگين، قشنگ

و 

اين آشوب و فريادها و آه ها و زهرمارها را چند روز در سكوت سبك اش نگه دارد. 

اى كاش برف ببارد

اى كاش برف ببارد 

و 

سبك و طولانى  روى زمين و زمان باقى بماند 

و 

اين هذيان را در سكوت سبك اش پنهان كند. 

اى كاش برف

12/25/2020

١٧ سال پيش در چنين روزى

رسيدم به يك توييت كه ميگفت ١٧ سال پيش زلزله بم. 

هفده سال پيش، يكى از روزهاى دى ماه، وسط امتحان هاى ترم يك، مامانى آنفولانزاى سختى گرفت، بعد از غروب قلبش براى هميشه ايستاد و زندگى من به دو قسمت تقسيم شد: وقتى مامانى زنده بود و بعد از مرگ مامانى. 

چند روز بعد از مرگ مامانى بم زلزله آمد و همه چيز آوار شد. بعد از هفده سال هنوز نميدانم براى كدام اتفاق گريه نكردم. 

هفده سال پيش قلدر مآب، گريه هاى عمومى را قورت دادم، از بريز و بپاش مراسم در حاليكه بازماندگان بم به كمك احتياج دارند براى دوسپسر وقت هزار ساعت پاى تلفن سخنسرايى كردم، امتحان هاى آن ترم كذا را افتضاح تر از افتضاح گذراندم، تصميم به تاسيس ان جى أو گرفتم و هيچوقت به اندازه كافى براى نبودن مامانى گريه نكردم. 

4/17/2020

شب سى ام

اتفاق مهم اخير: سى روز قرنطينه، رسمى، بنا به اعلام دولتِ فرانسه 
من؟ سى و سه روز است كه در اين قرنطينه هستم. 
از روز سيزدهم مارچ به بعد: 
٥ بار از خانه خارج شدم
٥ بار با دوستها ويدئو چت كردم (از ويدئو چت و ويدئو كنفرانس متنفرم) 
٣ كتاب كاغذى تمام كردم
٢ كتاب صوتى تمام كردم (كتاب صوتى چه تركيب زشتى!) 
١٠ بار يوگا كردم 
؟ خط براى دوستها و فاميل هام نوشتم 
٤ بار با مادر و پدرم تلفنى حرف زدم (تلفن براى من:عذاب به توانِ هزار) 
٤٠-٥٠ ساعت كار هر هفته، دو خروجى خوب: از شرِ دو گزارش طولانى و عقب افتاده راحت شدم 
؟ ١٠ ساعت، شايد بيشتر از دستِ دو مشترى ام كه دردى در كون هستند حرص خوردم
٢-٣ بار به آدم هاى كارى و پرخروجى در اين دوران حسودى كردم 
٤ بار گريه كردم 
١٠ شب، پراكنده، دچار پنيك و نگرانى شديد شدم
٢ بار دنيا برام به آخر رسيد ولى بعد دوباره شروع شد، مثل تمام وقت هايى كه دنيا برام به آخر ميرسه و بعد دوباره ابرِ سياه و زشت و غليظ افسردگى دست از سرم برميداره 
١٠-١٢ بار عصبانى شدم، خشم، عكس العمل اوليه و بالينى من در شرايط اضطراب كه مثل يك اژدها من رو ميبلعه و تا به خودم بيام وسط معركه عصبانيت و خشم هستم. خوشبختانه از درون منفجر ميشم و انفجارِ بيرونى را افراد زيادى نديده اند (اينجا ايموجى خجالت زده)
٣-٤ بار اخبار خوندم، حالم هر بار بد شد، بيخيال اخبار خوندن شدم 
٥ سيزن سريال جاسوسى خوب و خوش ساخت نگاه كردم
٣٠ بار نوشتم، از شب ١٧ مارس تا الان هر شب نوشتم. آيا روزى جرأت خواهم كرد دوباره اين صفحه ها را بخوانم؟ 
١٠ بار؟ ١١ بار؟ بيشتر؟ كمتر؟ فكرم دور و بر اين پارادايم چرخ زد: پارادايمِ هورا قرنطينه! بياييد مفيد و خلاق و مثبت باشيم و هزار كار نكرده و محيرالعقول انجام بديم. من ؟ در اين دايره چرخيدم: باشه چه فكرِ خوبى-خاك بر سرِ تنبلِ من كه هيچ كارى نميكنم-ايواى! با اين ساعتهاى ديوانه وار كار در خانه كى به انجام كارهاى جديد برسم؟-كدام الاغِ نفهمى تخمِ لغِ مثبتى و مثبت انديشى را در زمانه قرنطينه و نگرانى در سرِ مردم كاشت؟-دلدارى به خودم كه عِب نداره زياد ميخوابى و كارِ جديدى انجام نميدى، زمانه سختيه، عِب نداره اگه از آشپزى بدت مياد-و دوباره سرِ نقطه اول 
٥-٦ بار زندگى مشترك، قرنطينه دو نفرى ديوانه كننده بود و ٢٥ بار نوازش و آبى گوارا
٤ بار اعلام احساس خوشحالى در قرنطينه: خوشحالى از دوركارى و مجبور نبودن به زندگى كارمندى و اتوماتيك، خوشحالى از آرام شدن ريتم و حجم كارم 
بين اين دو قطب در نوسان ام: كاش تا ابد همه چيز همينطور معلق و ساكت و آرام بماند-كاش زودتر از شرِ اين وضعيت بلاتكليف و معلق خلاص شيم 
ترس روتين : بعدش چى ميشه؟ من چى از آب در ميام؟ دنيا چه رنگى و چه ريختى ميشه؟ 

11/21/2019

قاصد روزهاى ابرى،داروگ...


ده سال پيش بود،سال ٨٨ كذايى
دانشجوى سال اول دكترى بودم، اول راهِ از آبوگل درآمدنحقوق ميگرفتم،كه ناچيز بود اما براى يك زندگى راحتِ دانشجويى در يك شهر سيصدهزار نفرى كاملا كافى و رضايت بخش بوددوتا دفتر كار داشتميك لپتاپ كارى هم بهم داده بودند و يكدست روپوش سفيد نو با لوگوى لابراتوآر گِلِ جيب روى سينهتازه اسباب كشيده بودم به آپارتمان بزرگ (٤٠مترمربعوتازه از شرِ استوديوى نمورِ خيابان برنارد پاليسى كه كپكهاش به لباسهام هم رحم نكرده بودند،راحتشده بودمتازه زبان فرانسهام به معاشرتهاى دوستانه قد مى داد و دو-سه تا گروه معاشرت و بيرونروى و مهمونى پيداكردهبودم.جَوَلونميدادم و آيندهروشن بودتازه تهران هم قرار بود همه چيز روبهراه شه و موسوى رييسِ جمهور
ولى نشدحال دوست و فاميل و آشناهام در تهرانِ سال ٨٨ كه گفتن ندارد،همه در جريانيمحالِ من،دلِ خون بود وگريه و زارى به وقت خواب و بيدارى و رسالتِ اصلى،رسانه بودنهرچه بود و نبود را پست فيسبوك ميكردم، بلكه شايد. دو تا تجمع هم رفتم، يكى پاريس، يكى هم جلوى اتحاديه اروپا در بروكسل و داد زدم "أو عه مُن وُت" يا رأى من كو به زبان آدميزاد. چند نَفَر از همان آدمهاى معاشرتهاى فوقالذكر بارها به دادم رسيدند و مراقب بودند صبح زيرِ پتو گير نكنمدمشان هم گرم؛امروز رفيقهاى گرمابه  و گلستاناند.  

ده سال بعد ،سال٩٨
پنجمين سالِ كار در اين شركت. شدم مدير پروژه و وسطهاى راه بىانتهاى ترقىحقوقام براى يك زندگى طبقه متوسط در پاريس كفايت ميكندبا نورتانيو در جستجوى خريد خانه هستيم كه تا ابد أجارهنشين نمانيمبعد از سيزده سال زندگى در فرنگ،چند تا دوست دارم اينجا،بهتر از آب رواندو-سه سال پيش هم يك شال بنفشطور انداختم دور گلوم و رفتم سفارت رأى دادم،به اميد آينده،آينده روشنالان؟ آينده تار است
دلام شور ميزنديك مخلوط نگرانى، ترس، خشم، غم و يك سرى چيز ديگر كه نميدانم چيست گلوله شده و در سينهام با من نفس ميكشندهمجنس بغض ٨٨ نيستدر بغض ٨٨ يك ته اميدوارى رقيقى داشتمالان؟ الان اميدوارى بين اين حسها نيستالان فقط غم است و استيصالِ  بىانتها و ول چرخيدن با يك كاسه بزرگ چه كنمالان ده سال پيرترم، كم انرژى تَر، ترسو تَر،  پوستكلفتتَر، پراگماتيكتر، دورتر و غمگينتر.

11/11/2019

بلند بالاتر از هر بلند بالايى*



كجا ديدم؟ كجا خواندم؟ يك نفر نوشته بود "سقف آرزو هايشان انقدر كوتاه است ٠٠٠" ٠ 
به سقف آرزوهى خودم فكر ميكنم؛ به آرزوهايم٠ آرزوهايم را مرور ميكنم و بلندىِ سقفشان را ارزيابى٠

مهاجرت سقف آرزوهايم را پايين آورد و آرزوهايم را تقليل داد به داشتن حداقل هاى استاندارد يك زندگى نرمال٠ خودم را سرزنش نميكنم به خاطر سالهاى دويدن پىِ حداقل ها، حداقل هايى كه برايم مهم بود٠ وقتى به آنها رسيدم، اولين اتفاق بعد از خوشحالى، احساس خالى بودن بود، بى آرزو شدن٠ 
افسردگىِ بى آرزو شدن، افسردگىِ لوكس ايست؛ و خب آگاهى از لوكس بودن افسردگى، از بار افسرده بودن كم نميكند،متاسفانه. فقط آن را با خجالت از افسرده بودن مخلوط ميكند. 

جدال پس از رسيدن به استاندارد هايم در زندگيه مهاجرت؟ آرزو داشتن، آرزوهاى بزرگ داشتن ٠٠٠ 
بايد صبح به صبح به خودم يادآورى كنم كه تو دو ليست با ليست آرزوها يكى نيست!  

* بلند بلاتر از هر بلندبالايى: اگر درست يادم مانده باشد، تيتر فارسى يكى از كتابهاى سلينجر است٠ 

10/24/2019

هوس كردم دوباره اينجا بنويسم. 
بنويسم اينجا؟ يا به مالسكين سياه بسنده كنم؟ 

3/14/2015

On the street the air was cooler; there was a light breeze. I let go of Peter's arm and began to run. I was running along the sidewalk. After the first minute I was suprised to find my feet moving, wondering how they had begun, but I didn't stop. ... I was out of breath already, but I had a good head start on them. I could affrod to slow down. Each lamp post as I passed it became a distance-marker on my course: it seemed an achievement, and accomplishment of some kind to put them one by one behind me.

The Edible Woman-Margaret Atwood


بعضی وقت ها دلت می خواهد دکمه پاز را پیدا کنی. وقت ات به گشتن دنبال دکمه پاز می گذرد. همان موقع که می گردی، به لحظه فشار دادن اش فکر می کنی. به اتفاقی که قرار است بیافتد. همهمه یک آن خاموش می شود. همه بی حرکت. مثل استوپ رقص. همهمه و سر وصدا و ریتم یک آن می خوابند.اینطوری بهتر است. تو هم به زندگی ات میرسی. با خیال راحت.
بعضی وقت ها هم اینطوری است. باید یک آن، یک آن و غافل گیرانه ول کنی. شروع کنی به دویدن. فرار کنی از چیزی که نمی دانی دقیقا چیست. بدوی. تا جان داری بدوی. قالشان بگذاری. بروی تا نفس داری. نگذاری بهت برسند.


3/05/2015

دل ام خواست یک رمان بلند روسی بنویسم. رمانی که مثلا اینطوری شروع بشود:

آنوشکا واسیلوویچ نمی دانست با بیست روبل باقی مانده ته جیب بزرگ دامن مخمل کبریتی سبز اش چه کند. از وقتی آیفون تری جی اش را از فرط عصبانیت پرت کرده بود در حوض لجن گرفته میدان محله، دچار تعلل در تصمیم گیری شده بود. 

2/23/2015

مشت مشت خاک جمع می کند
مشت مشت خاک می ریزد 
روی عزیز مرده اش. 
من؟ دورم، دور، خیلی دور. 

خانوم ت عزیز، هیچوقت انقدر دلم نخواسته بود خیابان پاسداران باشم. 

2/18/2015

نامه به مخاطب خاص

وسط آن حال زار و نزارِ من و آن یکی حال زار و نزار تو، داشتیم از ترس هایمان برای هم حرف می زدیم. یعنی تو داشتی با جسارت تمام از مواجه شدن با خودت می گفتی. اینکه ترس دارد.
بله ترس دارد.من تازه جرات کرده بودم دوباره با دقت به خودم نگاه کنم. با دقت به خودم نگاه می کردم و به این همه متوسط بودنم عمیقا تاسف می خوردم. حال بدی بود. برای ات از این حال بد دو خط نوشتم. 
با لحن دعوایی پرسیدی «برات ده تا دلیل دندون شکن بیارم که بفهمی متوسط نیستی؟» حال من، حال هق-فین بود. برایت نوشتم «فین». یک جوابی دادی در این مایه ها که «کسی» که می رود مملکت جدید، فرهنگ و زبان مملکت جدید را یاد می گیرد، دوست های خوب پیدا می کند، دکتری می خواند و پست دکتری و بعد کار و یک قرون هم از خانواده نمی گیرد متوسط نیست. من؟ قبول! در کانتکست که نگاه کنی ، این «کسی» که من باشم، از موقعیت دانشجوی خارجی خودم را به مهاجر و بعد به مهاجر موفق ارتقا دادم. مدرک دکتری در جیب راست، قرارداد کار در جیب چپ و کارت شناسایی مملکت مربوطه در جیب عقب، در مقابل هورا هورا هورا ها با توازن تعظیم کردم و لبخند زدم. 
بعد؟ بعد اینها که تمام شد، هر روز صبح به جای اینکه بروم متروی میرداماد، سوار قطار شوم، بروم کرج، سرِ کار در کارخانه کاشیِ فیلان، سوار خط شش می شوم، بعد سوار قطار بی می شوم و یک ساعت بعد به کاری می رسم که از من می خواهد برای سیمان و بتون و مصالح خانه مردم فرمول تحویل کارخانه بدهم. عصر، بدون هیچ موفقیت چشمگیری، سوار همان قطار و مترو می شوم، بر می گردم خانه. با نورتانیو شام درست می کنیم، شام می خوریم، سریال می بینیم و می خوابیم. فردا؟ روز از نو روزی از نو. 
بله! موقعیت مهاجر موفق جای اش را به کارمند متوسط الحالِ بی خلاقیت و مالیات پرداز و قانونمندی می دهد که کل سیستم برای اش فرش قرمز پهن کرده است. یک متوسط الحال بی خلاقیت برای هیچ کس تهدید یا حتی فرصت محسوب نمی شود!کارمند متوسط الحال امروز، مهاجر موفق سابق، دل اش به چند تا سفر متوسط در مدت پنج هفته تعطیلات با حقوق اش خوش است و به تفریحاتی مثل سینما و تئاتر و رستورانی که با دوستان کارمند متوسط الحالش می رود. تازه! پدر و مادر کارمند متوسط امروز، مهاجر موفق سابق، پز دکتری و فوق دکتری و کارت شناسایی جدید فرزندِ مهاجرِ موفق اشان را به  در و همسایه می دهند و خیلی از بازتولید زندگی کارمندی و قانونمند و مالیت پردازشان، از بازتولید ترسهای متوسط کارمندی و خوشی های متوسط کارمندی توسط فرزندشان، در ناف یک کشور اروپایی سرزنده و خوشحالند. 

حالا می فهمی از چی می ترسم؟ می فهمی چرا می ترسم از این همه متوسط بودن؟