Showing posts with label copy-paste. Show all posts
Showing posts with label copy-paste. Show all posts

3/14/2015

On the street the air was cooler; there was a light breeze. I let go of Peter's arm and began to run. I was running along the sidewalk. After the first minute I was suprised to find my feet moving, wondering how they had begun, but I didn't stop. ... I was out of breath already, but I had a good head start on them. I could affrod to slow down. Each lamp post as I passed it became a distance-marker on my course: it seemed an achievement, and accomplishment of some kind to put them one by one behind me.

The Edible Woman-Margaret Atwood


بعضی وقت ها دلت می خواهد دکمه پاز را پیدا کنی. وقت ات به گشتن دنبال دکمه پاز می گذرد. همان موقع که می گردی، به لحظه فشار دادن اش فکر می کنی. به اتفاقی که قرار است بیافتد. همهمه یک آن خاموش می شود. همه بی حرکت. مثل استوپ رقص. همهمه و سر وصدا و ریتم یک آن می خوابند.اینطوری بهتر است. تو هم به زندگی ات میرسی. با خیال راحت.
بعضی وقت ها هم اینطوری است. باید یک آن، یک آن و غافل گیرانه ول کنی. شروع کنی به دویدن. فرار کنی از چیزی که نمی دانی دقیقا چیست. بدوی. تا جان داری بدوی. قالشان بگذاری. بروی تا نفس داری. نگذاری بهت برسند.


10/01/2014

On écrit pour en finir avec sois-même mais dans le désir d'être lu, pas moyen d'échapper à cette contradiction. C'est comme si on se noyait en criant: "Regarde maman! je nage!" ... Quant à prétendre écrire sans vouloir qu'on vous lise (tenir un journal intime, par exemple), c'est pousser jusqu'au ridicule le rêve d'être à la fois l'auteur et le lecteur.

Le dictateur et le hamac - Daniel Pennac


می نویسیم برای اینکه با خودمان خلوت کنیم، درحالیکه میل به خوانده شدن داریم؛ از این تناقض گریزی نیست. مثل این می ماند که در حال غرق شدن فریاد بزنیم: «مامان نگاه کن! دارم شنا می کنم!». وانمود کردن به نوشتن بدون خواستنِ خوانده شدن، رویای مسخره ی همزمان نویسنده و خواننده بودن است. 

دیکتاتور و نَنو- دَنیل پناک 

ترجمه درب و داغان از من است. این پاراگراف کتاب چند وقتی هست که در سرم دور می زند. من کجای این داستان/وضعیت هستم؟ دقیقا برای چه کسی می نویسم؟ فقط برای خودم؟ نه! من فقط برای خودم نمی نویسم. اگر می خواستم فقط برای خودم و دل خودم بنویسم که مالسکین بود، این جا را به روز نمی کردم که! بعد اینکه آیا اصلا کسی این دور و بر، دقیقا اینجا، می آید؟ 

8/23/2013

... " Not that I want to see him again or anything. I really don't. We wouldn't have anything to talk about, for one thing. It's just that I still have this vivid image of him 'pulling rats out' of blocks of wood with total concentration, and that has remained an important mental landscape for me, a reference point. It teaches me something - or tries to. People need things like that to go on living - mental landscapes that have meaning for them, even if they can't explain them in words. Part of why we live is to come up with explanations for these things. That's what I think."

1Q84 MURAKAMI


Mental landscapes... Meaning... Reference point 


7/20/2013

... Or a long, laughing, rambling phone message in which every person this person has ever known is talking on a speakerphone and they are all saying, You have passed the test, it was all just a test, we were only kidding, real lifeis so much better than taht.

This Person-No one belongs here more than you. Stories by Miranda July

5/09/2013







Doug Stamper: ... Most people see fear as a weakness. It can be. Sometimes for my job, I have to put fear in other people. I know that's not right. But if I'm honest, like the fourth step asks us to be, I have to be ruthless, because failure is not an option. The same goes for my sobriety. I have to be ruthless with myself. I have to use my fear. It makes me stronger. Like everyone in this room, I can't control who I am. But I can control the zero. Fuck the zero. 


پ . نون. بی ربط و با ربط : اولین بار، بی بی سی این سریال را زیر یک مجموعه چهار قسمتی ساخت که با کلی سانسور در تلویزیون ایران پخش شد، وقتی که یازده دوازده سالم بود. پدر، با طرز فکر دایی جان ناپلئونی و «کار کار اینگیلیساست» اش یک ثانیه از سریال را از دست نداد، به دنبالش من. بعد از هر قسمت هم با شور درباره همه مسایل سیاسی روز یک ساعتی نظر می داد، دنیا را خراب می کرد و بعد از اول می ساخت. بماند! همه اینها برای اینکه یک جا یادداشت کنم آن زمان های دور، تحت تاثیر این سریال دلم می خواست خبرنگار شوم، راستی را از دورغ تشخیص داده ، راستی را در روزنامه منتشر کرده و دست سیاست مدارهای پلید را رو کنم، اندکی شهرت به هم زده ودنیا را نجات دهم.  حالا؟ خبر نگار نیستم. شغل فعلی ام را دوست دارم. بدم نمی اید در کارم شناخته شده باشم، حتی کمی، شهرت پیش کش! و دغدغه هام و نداشته هام خیلی اولیه تر و بعضی وقت ها غریزی تر و در بیشتر موارد شخصی تر از نجات دنیا و رو کردن پلیدی هاست! (دست زیر چانه، پشت پنجره، نگاه به دور دست، نفس عمیق). همین.

3/10/2013

Everyone wants an Argentina, a place where the slate is wiped clean. But the truth is Argentina, is just Argentina. No matter where we go we take ourselves and our damage, with us. So is home the place we run to, or is it the place we run from? Only to hide out in place where we're accepted, unconditionally, places that feel more like home to us. Because we can finally be who we are... 

Dexter Morgan 

1/30/2013

در را بستم.
نشستم و یک نصفه سیگار در جاسیگاری پیدا کردم.
روشنش کردم، پک زدم، سرفه کردم. دوباره سعی خودم را کردم، خیلی هم بد نبود.
به خودم فکر کردم.
تصمیم گرفتم که تا آخر روز دیگر هیچ کاری نکنم.
زندگی آدم را فرسوده می کند، نحیف می کند.
فردا روز بهتری خواهد بود.

عامه پسند-چارلز بوکفسکی 
ترجمه:پیمان خاکسار

1/02/2013

... فقط ازانفرادی گفتم. انفرادی آخر دنیاست. همین که می گفتم بیشتر انفرادی بوده ام یعنی حرفی برای گفتن ندارم. ... تنها کسی می دانست روزگار گندی دارم مادرم بود. می آمد بالای  سرم و می گفت: «چی شده مادر؟» انتظار نداشت جوابش را بدهم. فقط کمی کنارم می نشست و در سکوت پا می شد و می رفت.
 
 
جیرجیرک-احمد  غلامی 
بنفشه گفت : «خیلی کیف داشت. رگمو که زدم، احساس سبکی کردم. انگار خونی که از رگ هام بیرون میزد باعث همه ی بدبختی هام بود. داشتم سبک می شدم، مادرم نذاشت. وگرنه الان مثل پر کلاغ سبک شده و رفته بودم بالا به آسمون.» همیشه مادر ها هستند که نمی گذارند ما سبک بشویم و به آسمان برویم. آنقدر ما را دوست دارند که نخ ما را می بندند به انگشت خودشان تا باد ما را نبرد.
 
 
 
جیرجیرک-احمد غلامی

10/09/2011

Quand j'étais enfant, le luxe, c'était pour moi les manteuax de fourrure, les robes longues et les villas au bord de la mer. Plus tard, j'ai cru que c'était de mener une vie d'intellectuel. Il me semble maintenant que c'est aussi de pouvoir vivre une passion pour un homme ou une femme. *

Passion simple-Annie Ernaux


* وقتی کودک بودم، لوکس برایم مانتو های خز و پیراهن های بلند و ویلای کنار دریا بود. بعد تر، باور داشتم که لوکس یعنی زندگی  روشنفکری. حالا به نظرم لوکس یعنی توانایی زندگی کردنِ شیفتگی برای یک زن یا مرد.

پ. نون. اصلا به ترجمه ام اعتماد ندارم

9/12/2011

لودميلا پشت سر هم كتاب مى خواند، اما مسايل را براى خودش روشن نمى كند و اين به نظر اتلاف وقت مى آيد. اين طور فكر نمى كنيد؟


 اگر شبى از شب هاى زمستان مسافرى- ايتالو كالوينو

9/10/2011

La vie. C'est surtout des moments brouillons, des ratures, des blancs.* 

La délicatesse - Davide Foenkinos



زندگى. مخصوصا لحظه هاى چركنويس،خط خوردگى ها، جاهاى خالى است. *

9/09/2011

"فكر مى كردم آزادى دم دست است. نمى دانستم يك روز عاجز مى شوم از دست خودم."

 روياى تبت- فريبا وفى

9/02/2011

دل سلین هوای خانه کرده و ایمیل زده که این آخر هفته می آیم لیموژ، چه کار جالبی بکنیم؟
نمی دانم چه کار جالب تری از لندن در لیموژ پیدا می شود!
فال گیر هم ندارد این شهر فکستنی!

8/30/2011

زن و میز چای, رنگ روغن


سحر
چرخی زد
دید نیستی
ترکش کرده‌ بودی
دنبال نامه‌ای نگشت
صبحانه را
با یک فنجان چای
آماده کرد
صندلی‌ات را کنار دیوار گذاشت

با خودش
حرف‌هایی زد
که تا به حال نشنیده بود

۱۳ تیر ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

4/24/2011

Errer était donc une façon de se soustraire de son esprit.

Triologie new-yorkaise/ Cité de verre- Paul Auster

پرسه زدن راهی بود برای شانه خالی کردن از ذهن اش.

4/10/2011

چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
(La vie est ainsi fait à coups des petites solitudes)

Roland Barthes-La chambre claire

11/18/2010

... حالا می فهمد موشومی چرا آن همه مدت در اینجا زندگی کرده، دور از کس و کارش، دور از هر دوست و آشنا. ... او اینجا خودش را یک بار دیگر از نوساخته، بدون تردید و دودلی، بدون عذاب وجدان.

همنام-جومپا لاهیری
ترجمه امیر مهدی حقیقت
نشر ماهی


همه اینها خوب. همه اینها لذت بخش.اما دیگر راهی به عقب نیست. یا باید صاف در چشم همه آشناهای قدیم نگاه کرد و گفت:"ببخشید!اشتباه گرفتید!" یا دوباره نشست سر حوصله از نو شناخت، از نو نگاه کرد،از نو گوش کرد،ساکت نشست و تصویر قبلی را رشته کرد و بعد سر صبر بافت وبافت تا رسید به تصویر جدید و گفت :"از آشنایی با شما خوش وقت شدم!".باید قوی بود، باید گریه نکرد وقتی پدربزرگ در بیمارستان تو را با خانم پرستار اشتباه گرفت و دیگر هیچوقت به خاطر نیاورد که تو روزگاری نوه بودی برایش. باید قوی بود و گریه نکرد از هیچوقت دوباره به جا نیاوردن و به جا نیاورده شدن.

...حامله نیست ولی هنوز هم گاهی وقت ها برشتوک برنجی و پیاز و بادام زمینی را توی کاسه با هم قاطی می کند. کم کم به این نتیجه رسیده که خارجی بودن یک جورحاملگی مادام العمر است؛ با یک انتظار ابدی، تحمل باری همیشگی و ناخوشی مدام.یک جور مسئولیت مدام و بی وقفه. یک جمله معترضه وسط چیزی که یک موقعی اسمش زندگی معمولی بوده، فقط برای اینکه نشان بدهد از زندگی قبلی خبری نیست و جای آن را چیزی پیچیده و پر زخمت گرفته. به نظر آشیما خارجی بودن هم مثل حاملگی ،غریبه ها را به کنجکاوی وا می دارد و حس ترحم و ملاحظه شان را بر می انگیزد.

همنام-جومپا لاهیری
ترجمه امیر مهدی حقیقت

زمستان سال گذشته بود، یکی از سفر های سالی یک بارِ فوری فوتی به تهران و یکی از شب های یکی مانده به آخر و درست یک ربع قبل از تعطیل شدن شهر کتاب میرداماد، شهر کتاب "فتیش" من! رفتم یک راست سراغ رمان های خارجی، همنام را که مدت ها بود دل دل می کردم به انگلیسی بخوانم یا فرانسه یا فارسی، با ترجمه خوب امیر مهدی حقیقت خریدم و برگشتم وسط فرانسه،به این شهر مرطوب .
کتاب نزدیک یک سال خاک خورد تا همین چند وقت پیش که تصمیم گرفتم به جای یک گوشه نشستن و لیس زدن زخم هام رمان بخوانم،مثل روزهای اول نوجوانی. بعد شکلات تلخ بخورم،جاز گوش کنم و فیلم ببینم برای سر پا ماندن، فعلا. تا بعد ببینیم چه می شود!