سحر چرخی زد دید نیستی ترکش کرده بودی دنبال نامهای نگشت صبحانه را با یک فنجان چای آماده کرد صندلیات را کنار دیوار گذاشت
با خودش حرفهایی زد که تا به حال نشنیده بود
۱۳ تیر ۱۳۹۰ سارا محمدی اردهالی
No comments:
Post a Comment