12/15/2006
Baiser volé
همان روز اول شروع دوره هارمونیزاسیون،نگاه های بی پروای او و نگاه های دزدکی و زیر چشمی من هم شروع شد.بعد هم که شب زنده داری بود وشراب و موزیک با دوستان یا تنها.هواس من به کارینِ او بود،هواس او به گیومِ من!بعد از ظهر آخرین روز تعطیلات من و گیوم با هم رم کردیم و زدیم به کاسه و کوزه هم و من هم بند و بساط را از خانه اش جمع کردم و برگشتم به اتاق نه متری ام . ... در یکی از این شب های موزیک بود که فهمید تنها هستم وبوسه های دزدکی ... ای وای از شب کنسرت جِس. سه تا ودکای دوبل کارم را ساخت!هواس ام به کارین اش نبود ... خراب شد.با هم خراب کردیم. حالا من ماندم و خاطره آن شب های شراب و موزیک ،دلتنگیِ آن دوستیِ خوشگل و سلام های مودبانه و رسمی سر صبحِ مدرسه .
همان روز اول شروع دوره هارمونیزاسیون،نگاه های بی پروای او و نگاه های دزدکی و زیر چشمی من هم شروع شد.بعد هم که شب زنده داری بود وشراب و موزیک با دوستان یا تنها.هواس من به کارینِ او بود،هواس او به گیومِ من!بعد از ظهر آخرین روز تعطیلات من و گیوم با هم رم کردیم و زدیم به کاسه و کوزه هم و من هم بند و بساط را از خانه اش جمع کردم و برگشتم به اتاق نه متری ام . ... در یکی از این شب های موزیک بود که فهمید تنها هستم وبوسه های دزدکی ... ای وای از شب کنسرت جِس. سه تا ودکای دوبل کارم را ساخت!هواس ام به کارین اش نبود ... خراب شد.با هم خراب کردیم. حالا من ماندم و خاطره آن شب های شراب و موزیک ،دلتنگیِ آن دوستیِ خوشگل و سلام های مودبانه و رسمی سر صبحِ مدرسه .
چند روز پیش ایمیل آبجی خانوم،مبتنی بر انداختن کوسه در مخزن زندگی ،را دریافت کردم.با مزه بود!از چالش و این داستان ها صحبت می کرد... با یک بررسی روی زندگی خودم -در دو مقیاس ماکرو و میکرو- یک چیزهایی یادم آمد! فکر کنم بیست و اندی سال پیش بود که کوسه ای در مخزن زندگی من وچندین ملیون نفر از هم وطنان افتاد.یک عده را که غورت داد،آن هم درسته!یک عده هم قایم شدند،یک تعدادی هم به تکاپو افتادند،هر تکاپویی بخواهی!(مثلا همین مخزن عوض کردن!) این از بررسی ماکرو.
اما میکروش!به خودم و زندگی شخصیم که نگاه کردم به نکته ای رسیدم!! (عجب!!!) ... سرکارِ خانوم!آبجیِ محترمه که عزیزِ دلمی!!!آن چیزی که افتاد در زندگی بنده،کوسه نبود!یک کک بود که یک راست راهِ تنبان من را پیش گرفت و تا من را به این آبادی نرساند ول ام نکرد.ضمنا چالش و این داستان ها هم یک جورهایی آوازِ دهل است!خواستی نزدیک اش شوی باید هوای گوش ات را داشته باشی .علی الخصوص که دهل اش فرانسوی باشد!!!!
مقصود از این همه پرحرفی این بود که شمه ای از عمق تفکر و نکته سنجی ام را برسانم.به کی و کجاش را هم نمی دانم!!
اما میکروش!به خودم و زندگی شخصیم که نگاه کردم به نکته ای رسیدم!! (عجب!!!) ... سرکارِ خانوم!آبجیِ محترمه که عزیزِ دلمی!!!آن چیزی که افتاد در زندگی بنده،کوسه نبود!یک کک بود که یک راست راهِ تنبان من را پیش گرفت و تا من را به این آبادی نرساند ول ام نکرد.ضمنا چالش و این داستان ها هم یک جورهایی آوازِ دهل است!خواستی نزدیک اش شوی باید هوای گوش ات را داشته باشی .علی الخصوص که دهل اش فرانسوی باشد!!!!
مقصود از این همه پرحرفی این بود که شمه ای از عمق تفکر و نکته سنجی ام را برسانم.به کی و کجاش را هم نمی دانم!!
12/11/2006
حدس های یک عصر جمعه ...
دوست پسر ماریون،تا کمر از پنجره خم شده تا در این بعد از ظهر سیگاری دود کند.
کمی خیره به روبه رو،یک نگاه به چپ،یک نگاه به راست،یک پک به سیگار
دوباره از نو چانه اش را به آرنج تکیه می دهد
هه هه!حالا،دوست پسر ماریون،دماغ اش را با آستین اش پاک کرد
من هم هوس می کنم تا کمر از پنجره خم شوم و سیگاری آتش کنم
متوجه نگاه دزدکی ام شد.ای وای!این پسرک دوست پسر ماریون نیست
این پسرک دوست پسر ماریون نبود
قاب پنجره را خالی و نیمه باز رها شده ، باز می یابم.
دوست پسر ماریون،تا کمر از پنجره خم شده تا در این بعد از ظهر سیگاری دود کند.
کمی خیره به روبه رو،یک نگاه به چپ،یک نگاه به راست،یک پک به سیگار
دوباره از نو چانه اش را به آرنج تکیه می دهد
هه هه!حالا،دوست پسر ماریون،دماغ اش را با آستین اش پاک کرد
من هم هوس می کنم تا کمر از پنجره خم شوم و سیگاری آتش کنم
متوجه نگاه دزدکی ام شد.ای وای!این پسرک دوست پسر ماریون نیست
این پسرک دوست پسر ماریون نبود
قاب پنجره را خالی و نیمه باز رها شده ، باز می یابم.
ای بابا! چه شهر شلوغی داشتیم ما روز پانزده آذر....عجب رنگ و لعابی داده بودند چپی ها به برنامه با آن پلاکاردهای سرخ ... دوست داشتم لحن فراخوان تجمع را گرچه به نظرم چیزهایی کم داشت ... یاد آن روزها را با خودم آورده ام اینجا،تردید ها و ترس ها و سوال های همان روزها هنوز همان است که بود ...عکس ها را که دیدم،ته دل ام یک طوری شد ... انگار تعداد آب از سر گذشته ها بیشتر شده ... چیزهایی هست.همیشه بوده،چیزهایی برای از دست دادن.ترس از دست دادن اما چرخیده.رنگ عوض کرده. ... نه آن همه ترس ناخودآگاه کودکی و جنگ را انتخاب کرده بودیم و نه این خفقان هر روزه را ... صدای آژیر قرمز و هیجان دویدن به سمت زیر زمین،بازی با مزه ای بود،نه؟ ...
12/04/2006
Subscribe to:
Posts (Atom)