Just another lemon tree ...
من عاشق شمع های خوشگل بودم، حتی شمع های خوشبو. سرمایه گذاری می کردم برای داشتنشان و از هدیه گرفتنشان خوشحال می شدم. تا اینکه یک روز فهمیدم باید شمع های خوشگل را روشن کرد و تا ته گذاشت که بسوزند. حتی اگر سوختنشان را نمی بینی.
گفت بیا! عیدی ات. دو تا شمع آبی بود که رویش نوشته بود بوی اقیانوس . غیر منتظره بود عیدی گرفتن از او. و من چقدر ذوق کرده بودم ... یک سال تمام، تا روز پیدا شدن دخترمو بولوند ، مثل گنج از آن دو تا شمع نگهداری کرده بودم.
قرار بود شب را با تو صبح کنم. شمع های آبی که بوی اقیانوس می دادند را آوردم که آن شب تا صبح نور داشته باشیم. بماند که آن شب بی نور و با خواب صبح شد وصبح روز بعد رفتم و تا پنج شش روز بعد برنگشتم. پنج شش روز بعد شمع های آبی تا آخر سوخته بودند و روی لیوان های یک بار مصرف سفیدت جای روژِ لب قرمز بود.
همانجا دلم خواست سرم را محکم بکوبم به دیوار که جای ساده لوحی ام بی قواره بماسد به دیوار خانه ات برای نفر بعدی.
جارو و خاک انداز به دست ماندم تا همین حالا برای پاک کردن درام های ابلهانه ای که خیرِسر خوش باوری درست می شوند.
آره جانم. زندگی خیلی وقت است که از تغزل خالی شده .
5/31/2009
5/29/2009
Pomp it up
قربانی هستند. قربانی کردند.ظلمی بهشان روا شده که برای من و تو و امثال ما حتی قابل تصور نیست.کنج دیوار نگه شان داشتند برای ماندگار کردنشان روی عکس. دیدن اینها انقدر عذابم نمی دهد که تو، وقتی برای تک تک اینها اسم ما را گذاشتی و برچسب زدی. دلم گرفت رفیق. بدبختی های بالاتر از تصور من و تو انقدرها هم خنده دار نیست. هست ؟ بگذریم...
قربانی هستند. قربانی کردند.ظلمی بهشان روا شده که برای من و تو و امثال ما حتی قابل تصور نیست.کنج دیوار نگه شان داشتند برای ماندگار کردنشان روی عکس. دیدن اینها انقدر عذابم نمی دهد که تو، وقتی برای تک تک اینها اسم ما را گذاشتی و برچسب زدی. دلم گرفت رفیق. بدبختی های بالاتر از تصور من و تو انقدرها هم خنده دار نیست. هست ؟ بگذریم...
5/20/2009
امروز عصر با خودم فکر می کردم که من و مامان از زندگی هم چی فهمیدیم. شب تلفن کرد و جمله اش را تمام نکرده یک عالمه دعواش کردم. دعواش کردم که از کاه کوه درست می کند، که از صدای خسته من یک اتفاق دراماتیک در زندگی دختر غربت نشین اش می سازد و شب تا صبح اشک می ریزد و صبح تا شب تمام خانه را رژه می رود که چه شده و نشده. دعواش کردم که چرا یک سرگرمی برای دوران بازنشستگی اش درست نمی کند که شب صداش پر از بغض نباشد. انقدر دعواش کردم که چند بار تکرار کند چشب! چشب! چشب! خفه کردی منو! چشب مامان جان! چشب! و من به خنده افتادم و دو نفری خندیم. نه! من و مامان هیچ چیز از زندگی هم نفهمیدیم.
5/18/2009
Mambo number five
از پا در هوایی متنفرم. تنفر که نه البته. یک جور ترس. ترس هم حتی نه. فوبیا بیشتر. عرق سرد و اختلال در دستگاه تنفس و گردش خون و نبض بالا. حالا یک جاهایی باید جوابگو باشم که ترس از دچار شدن به این فوبیا بود که این را انتخاب کردم یا پای استدلالی چیزی وسط بوده. آره. یک جاهایی مثل امشب که از خستگی وِلو شدم روی کاناپه و نای نفس کشیدن هم ندارم.
از پا در هوایی متنفرم. تنفر که نه البته. یک جور ترس. ترس هم حتی نه. فوبیا بیشتر. عرق سرد و اختلال در دستگاه تنفس و گردش خون و نبض بالا. حالا یک جاهایی باید جوابگو باشم که ترس از دچار شدن به این فوبیا بود که این را انتخاب کردم یا پای استدلالی چیزی وسط بوده. آره. یک جاهایی مثل امشب که از خستگی وِلو شدم روی کاناپه و نای نفس کشیدن هم ندارم.
5/15/2009
کسی گفت ...
از کست اِوی چیز زیادی یادم نیست. یادم هست که یک مرد تنها داشت که خیلی تنها شده بود و منتظر بود. یادم هست که همه آبهای جهان جمع شده بود توی این فیلم. یادم هست که یکی از روزهای تعطیلات عید بود ،من و آنا پشت کنکوری بودیم و آنا تمام روز در اتاقش درس خواند و من تمام روز در اتاق روزبه که شیراز بود وانمود کردم درس می خوانم و رویا های دور و دراز بافتم. شب که شد به خودمان یک غذای خوشمزه جایزه دادیم و وقتی بستنی گردویی کاله می خوردیم کست اِوی نگاه کردیم.فقط یک کار می شد کرد بعد از دیدن این همه آب. نصفه شبی ،با اضطراب بیدار کردن سید و همسایه های طبقه اول، رفتیم استخر و دو ساعتی با هم رویا بافی کردیم. رویای اقیانوس های دور و ساحل های ناشناخته.
از کست اِوی چیز زیادی یادم نیست. یادم هست که یک مرد تنها داشت که خیلی تنها شده بود و منتظر بود. یادم هست که همه آبهای جهان جمع شده بود توی این فیلم. یادم هست که یکی از روزهای تعطیلات عید بود ،من و آنا پشت کنکوری بودیم و آنا تمام روز در اتاقش درس خواند و من تمام روز در اتاق روزبه که شیراز بود وانمود کردم درس می خوانم و رویا های دور و دراز بافتم. شب که شد به خودمان یک غذای خوشمزه جایزه دادیم و وقتی بستنی گردویی کاله می خوردیم کست اِوی نگاه کردیم.فقط یک کار می شد کرد بعد از دیدن این همه آب. نصفه شبی ،با اضطراب بیدار کردن سید و همسایه های طبقه اول، رفتیم استخر و دو ساعتی با هم رویا بافی کردیم. رویای اقیانوس های دور و ساحل های ناشناخته.
5/13/2009
دستمال گردگیریِ نارنجی دست گرفته و دور خودش می چرخد و هر سطح صاف و ناصافی را گردگیری می کند. از حقوق زن و امضا و کمپین و حوزه خصوصی و عمومی و چه و چه حرف می زند و گرد می گیرد. من هم یک بری روی صندلی نشستم و از صدایش دور و دورتر می شوم. ... این زن چقدر "آیدا" ست. از همان آیداها که برای حرف زدن و گردگیری کردن به یک اسطوره مردانه، هرچقدر بزرگ، هرچقدر کوچک، هر چقدر خرد وهر چقدر کلان احتیاج دارند،برای سر پا ماندن، برای نفس کشیدن.
5/12/2009
Drama of an “All star” obsessed
همیشه پنج یا شش دقیقه وقت کم می آ مد برای یک مکالمه پنج دقیقه ای. بعد از سیگار و قهوه سر پایی اول صبح، پنج دقیقه باقی می ماند تا حرکت اتوبوسی که قبل از عصبانی شدن رییس به محل کار می رساندش. امروز صبح هم مثل تمام صبح های دیگر. سه دقیقه باقی مانده بود و اگر کانورس ساق دار می پوشید اتوبوس را از دست میداد. اگر کانورس ساق دار بپوش بود، می شنید که می گفتم امشب بر نمی گردم. برای همیشه بر نمی گردم.
همیشه پنج یا شش دقیقه وقت کم می آ مد برای یک مکالمه پنج دقیقه ای. بعد از سیگار و قهوه سر پایی اول صبح، پنج دقیقه باقی می ماند تا حرکت اتوبوسی که قبل از عصبانی شدن رییس به محل کار می رساندش. امروز صبح هم مثل تمام صبح های دیگر. سه دقیقه باقی مانده بود و اگر کانورس ساق دار می پوشید اتوبوس را از دست میداد. اگر کانورس ساق دار بپوش بود، می شنید که می گفتم امشب بر نمی گردم. برای همیشه بر نمی گردم.
Subscribe to:
Posts (Atom)