Showing posts with label franciser. Show all posts
Showing posts with label franciser. Show all posts

3/14/2015

On the street the air was cooler; there was a light breeze. I let go of Peter's arm and began to run. I was running along the sidewalk. After the first minute I was suprised to find my feet moving, wondering how they had begun, but I didn't stop. ... I was out of breath already, but I had a good head start on them. I could affrod to slow down. Each lamp post as I passed it became a distance-marker on my course: it seemed an achievement, and accomplishment of some kind to put them one by one behind me.

The Edible Woman-Margaret Atwood


بعضی وقت ها دلت می خواهد دکمه پاز را پیدا کنی. وقت ات به گشتن دنبال دکمه پاز می گذرد. همان موقع که می گردی، به لحظه فشار دادن اش فکر می کنی. به اتفاقی که قرار است بیافتد. همهمه یک آن خاموش می شود. همه بی حرکت. مثل استوپ رقص. همهمه و سر وصدا و ریتم یک آن می خوابند.اینطوری بهتر است. تو هم به زندگی ات میرسی. با خیال راحت.
بعضی وقت ها هم اینطوری است. باید یک آن، یک آن و غافل گیرانه ول کنی. شروع کنی به دویدن. فرار کنی از چیزی که نمی دانی دقیقا چیست. بدوی. تا جان داری بدوی. قالشان بگذاری. بروی تا نفس داری. نگذاری بهت برسند.


2/18/2015

نامه به مخاطب خاص

وسط آن حال زار و نزارِ من و آن یکی حال زار و نزار تو، داشتیم از ترس هایمان برای هم حرف می زدیم. یعنی تو داشتی با جسارت تمام از مواجه شدن با خودت می گفتی. اینکه ترس دارد.
بله ترس دارد.من تازه جرات کرده بودم دوباره با دقت به خودم نگاه کنم. با دقت به خودم نگاه می کردم و به این همه متوسط بودنم عمیقا تاسف می خوردم. حال بدی بود. برای ات از این حال بد دو خط نوشتم. 
با لحن دعوایی پرسیدی «برات ده تا دلیل دندون شکن بیارم که بفهمی متوسط نیستی؟» حال من، حال هق-فین بود. برایت نوشتم «فین». یک جوابی دادی در این مایه ها که «کسی» که می رود مملکت جدید، فرهنگ و زبان مملکت جدید را یاد می گیرد، دوست های خوب پیدا می کند، دکتری می خواند و پست دکتری و بعد کار و یک قرون هم از خانواده نمی گیرد متوسط نیست. من؟ قبول! در کانتکست که نگاه کنی ، این «کسی» که من باشم، از موقعیت دانشجوی خارجی خودم را به مهاجر و بعد به مهاجر موفق ارتقا دادم. مدرک دکتری در جیب راست، قرارداد کار در جیب چپ و کارت شناسایی مملکت مربوطه در جیب عقب، در مقابل هورا هورا هورا ها با توازن تعظیم کردم و لبخند زدم. 
بعد؟ بعد اینها که تمام شد، هر روز صبح به جای اینکه بروم متروی میرداماد، سوار قطار شوم، بروم کرج، سرِ کار در کارخانه کاشیِ فیلان، سوار خط شش می شوم، بعد سوار قطار بی می شوم و یک ساعت بعد به کاری می رسم که از من می خواهد برای سیمان و بتون و مصالح خانه مردم فرمول تحویل کارخانه بدهم. عصر، بدون هیچ موفقیت چشمگیری، سوار همان قطار و مترو می شوم، بر می گردم خانه. با نورتانیو شام درست می کنیم، شام می خوریم، سریال می بینیم و می خوابیم. فردا؟ روز از نو روزی از نو. 
بله! موقعیت مهاجر موفق جای اش را به کارمند متوسط الحالِ بی خلاقیت و مالیات پرداز و قانونمندی می دهد که کل سیستم برای اش فرش قرمز پهن کرده است. یک متوسط الحال بی خلاقیت برای هیچ کس تهدید یا حتی فرصت محسوب نمی شود!کارمند متوسط الحال امروز، مهاجر موفق سابق، دل اش به چند تا سفر متوسط در مدت پنج هفته تعطیلات با حقوق اش خوش است و به تفریحاتی مثل سینما و تئاتر و رستورانی که با دوستان کارمند متوسط الحالش می رود. تازه! پدر و مادر کارمند متوسط امروز، مهاجر موفق سابق، پز دکتری و فوق دکتری و کارت شناسایی جدید فرزندِ مهاجرِ موفق اشان را به  در و همسایه می دهند و خیلی از بازتولید زندگی کارمندی و قانونمند و مالیت پردازشان، از بازتولید ترسهای متوسط کارمندی و خوشی های متوسط کارمندی توسط فرزندشان، در ناف یک کشور اروپایی سرزنده و خوشحالند. 

حالا می فهمی از چی می ترسم؟ می فهمی چرا می ترسم از این همه متوسط بودن؟     


1/30/2015

هشتگ چارلی! چارلی عزیز!


آنها
در کره ماه به دنیا می آیند. 
کره ماه ستاره بود یا سیاره؟ 
در کره مریخ بزرگ می شوند.
کره مریخ ستاره بود یا سیاره؟
در کره مریخ اسلحه یاد می گیرند. 
وقتی سی ساله شدند منتظر ماموریت به زمین می شوند.
آنها
به زمین فرستاده می شوند
به دفتر روزنامه
گلوله باران می کنند
بعد
شهید می شوند. 

پاریس-هفت ژانویه دوهزار و پانزده

10/01/2014

هواس ام پرت بود و حوصله کار کردن نداشتم. از کار زودتر آمدم بیرون، شاید دو ساعت و نیم یا سه ساعت زودتر از روزهای دیگر. می دانستم باید کجا بروم.یک راست آمدم کافه روبه روی سینما مدیسیس. کافه محبوب من، وسط پاریس پنجم. کاناپه ام خالی نیست. دو تا دانشجو، احتمالا دانشجو های سوربون، رو کاناپه ولو هستند، آبجو ها را نصفه روی میز رها کرده اند و مشغول ماچ مالی اند. میز گرد گوشه کافه هم خالی نیست، چهار نفر مشغول درسته قورت دادن شام زودوقت هستند که به سئانس ساعت هفت سینما برسند، بی شکم گرسنه. دم پنجره هم جا نیست. این جوانک ها همه جا را گرفته اند که! یک میز خالی وسط کافه شلوغ پیدا کردم. سعی می کنم بقیه رمان دانیل پناک را بخوانم. تمرکز نداشته و ذهن پخش و پلام نمی گذارد. بعد از اینکه دختر خوشگل گارسن مو فرفری-لب قرمزی شراب را گذاشت جلویم و رفت، مالسکین را رو کردم. توهم گرفتم که همه سر برگردانده اند و مشغول زل زدن به من ودفترچه ام و خط دبستانی فارسی ام هستند و همه دارند فکر می کنند وای این چه خطی است؟ این چه زبانی است؟ این چه داستانی است؟ ... اگر می شد حتما سرم را فرو می کردم در دفترچه ام، به قول انگلیسی زبان ها لیترالی. ترسو شده ام. حالا سر درد از کجا آمده این وسط؟ زل زلِ مشتری های کافه کم نبود؟ می دانم از کجا آمده. این سر درد معروف بی حوصلگی است، محصول یک روز کامل کاری بی حوصله بودن و مقاله علمی خواندن و دانشمند شدن و مهندس شدن و مقاله نوشتن. حوصله ام از این علم و دانش و مهندسی دوزاری ام سر رفته. 


هر چی این بالا نوشتم زر زر محض است. یک پاراگراف زر زر برای اینکه نروم سراغ اصل مطلب. برای اینکه اعتراف نکنم غم دارم، خیلی. امروز استفانی همه بار و بندیل و اسباب و اثاث اش راسپرد به اسباب کش ها و برگشت لیون. قراردادش تمام شد. دیگر بیشتر از این هم حوصله پاریس را نداشت. گفت بر می گردد لیون پیش خانواده اش، پیش دوست هاش. گفت تحمل دور بودن ندارد. گفت بر می گردد لیون، تمام زوراش را می زند که لیون کار پیدا کند و همان جا بماند و بمیرد. البته بمیرد را نگفت.

استفانی، خودمانی اش می شود اِستِف، رفیق گرمابه و گلستان ام نشد. یعنی کلا جورِ متفاوتی زندگی می کنیم. اما! اما در این یک سال و نیم ای که همکار بودیم، خیلی با هم رفیق شدیم. زیر «خیلی» جمله قبل سه بار با خودکار قرمز خط می کشم و روی اش را هم با ماژیک شبرنگ نارنجی می کنم. ماجرا از این قرار است که به نظرم آن روزی که دریچه نگاه به دنیا را در مغز هر کسی کار گذاشتند، دست بر قضا دریچه ی من و استف یکسان از آب درآمد، زاویه، منظره، نور و صدای یکسان. فکر کنم خوش شانس بودیم که با هم همکار شدیم. شانسِ آشنا شدن با آدمی که دریچه اش عین مال تو است، این است که یک هو از سنگینیِ آن حسِ «تنهایی عمیق» معروف خیلی کم می شود، تنهایی عمیق چه در خوشی، چه در ناخوشی. و خوب این نعمتی است.

استف بند و بساط اش را جمع کرد و رفت و من غمگین ام، خیلی. یک جور حس بچه یتیم بودن. لورا، لتیسیا، سولن، آنتوان و ایرما هم که رفتند همینطوری شدم. فکر کنم هشت سال پیش، وقتی دوست هام و خانواده ام را در سالن فرودگاه مهرآباد محکم بغل کردم و خداحافظی کردم، وقتی به همه سپردم «گریه نکنیدها! زود می بینم همو!» نمی دانستم دارد چه بلایی سرم می آید. نمی دانستم دارم ظرفیت خداحافظی کردن ام را یواش یواش از دست می دهم. نمی دانستم هشت سال بعدش اینطوری می شوم که وقتی دوستانم از من خداحافظی می کنند دلم می خواهد بلند فریاد بزنم نروید! نروید بابا جان! کجا می روید؟ همه جا همینطوری است! واسه چی می روید؟ و وقتی بهم می گویند (مثلا) تو خفه! تو که خودت رفتی! بهشان بگویم اره من رفتم ولی شما «نروید».

      

9/24/2014

تجاوز به حریم شخصی با شوره سر و ملچ مولوچ

پشتی صندلی اولیویه تا گوشه دست چپ میز من، در حالت عادی، یک متر فاصله دارد. تاکید می کنم در حالت عادی. وقتی اولیویه به نتایج اش فکر می کند، محکم به پشتی صندلی اش تکیه می دهد. فنر پشتیِ صندلی، سر اولیویه را به پنج سانتی متری گوشه چپ میزام و پانزده سانتی متری من می رساند. بعد اولیویه همینطور که تکیه زده و فکرمی کند سرش را می خاراند که یک صدایی مشابه صدای کشیدن سیم بشور و بساب روی یک تخته چوبی می دهد. من سعی می کنم که توجه نکنم. اما مدام به این فکر می کنم که همه شوره های سرش دارد می ریزد روی میز من. چون میز من سفید است شوره های سرش را نمی بینم و نمی توانم بگویم اولیویه شوره هایت را نریز روی میز من. الان هم دارد همین کارها را می کند، فکرکننده و تکیه زننده و سر خاران. من غیر از پست کردن این نوشته راه حل بهتری برای خالی کردن استرس ام پیدا نکردم. تازه! لورانس، آن یکی همکار (لعنت بر اوپن اسپیس) ساندویچ اش را با چنان شدتی می خورد که من صدای آرواره اش را می شنوم.  بین دو گاز، لقمه قبلی را قورت نداده، دهن اش را باز می کند برای گاز بعدی که صدای ملچ مولوچ عجیبی تولید می کند. ( بعدا، سر فرصت، باید از اینکه این دو تا به اضافه دو همکار دیگر، چهارتایی، عادت جالب با صدای بلند فکر کردن و غر زدن دارند، بنویسم؛ حتی وقتی به جیش کردن فکر می کنند ما صدای این تصمیمشان را می شنویم.)
 اگر دیشب یک ساعت بیشتر خوابیده بودم الآن از سر خاراندن و ساندویچ خوردن دور و بری هام احساس فلاکت نمی کردم. اگر در یک فیلم یا داستان علمی تخیلی زندگی می کردم شنیدن این صداها نقطه قدرت من حساب می شد و تمام قدرت های یونیورس می خواستند من را استخدام کنند تا با قدرت جادوییِ شنیدن صداهای ناشنیده ای مثل بارش شوره از سر یا تکانه های آرواره،  آنها را نجات دهم. اگر هم کمی اتوریته داشتم سر اولیویه داد می زدم که یا تکیه بده، یا سرت را بخاران، نه هردو! به لورانس هم می گفتم برو بیرن سادندویچ ات را گاز بزن. اما از آنجایی که جربزه لات بازی ندارم و پنج هفته و دو روز بیشتر به روز آخر قراردادم با اینها نمانده، اینجا نِق می زنم. 
پاییز خیلی بی سر و صدا رسید. نفهمیدم کی. سردم است. هنوز هم که هنوز است برای این نیمه فصل ها لباس درست حسابی ندارم! هر سال، همین موقع ها به همین فکر می کنم. 

7/01/2014

کادو بده، کادو بخر، کادو خوب است-دو

البته داستانِ کادو به روز عشاق ختم نمی شود. نورتانیو، سال پیش، تصمیم گرفت یک دوچرخه وینتیج و گران قیمت به من هدیه 
  تولد بدهد. مشکل اول: من از دوچرخه سواری در شهر می ترسم. می ترسم ماشین زیرم بگیرد و بمیرم یا معلول شوم، تمام عمر. آیا نورتانیو این را می داند؟ بله می داند. مشکل دوم: با اینکه دوچرخه سواری در طبیعت را دوست دارم، ما به طبیعت نمی رویم، چرا که نه ماشین داریم و نه گواهینامه رانندگی! آیا بالاخره پارسال هدیه تولد گرفتم؟ بله، لباس قشنگی که نه اندازه ام بود و نه قابل تعویض! روز تولدم نزدیک است و من فکری ام که امسال چه پیشنهاد هیجان انگیزی برای هدیه از کلاه نورتانیو بیرون خواهد آمد! 

خوبیِ اینطور فکر مشغولی ها این است که هواس ام را از نتیجه مصاحبه کاری هفته پیش پرت می کند و دلم کمی کمتر قل قل می زند.
 کادو بخر، کادو بده، کادو خوب است-یک

در مدت یک عمر مجردی، همان مدتی که ماجراهای کوتاه مدت، یا قبل از روز ولنتاین تمام می شدند یا بعد از روز ولنتاین شروع، به بخت کج لعنت می فرستادم و به خودم می گفتم : سال دیگه! سال دیگه یکی هست که برام کادو بخره!
 سال دیگه دو سال پیش رسید و با خود یک عدد نورتانیو آورد. زندگی با نورتانیو خوب است، اما! نورتانیو بلد نیست کادو بخرد. معتقد است که روز عشاق پدیده بی مزه و لوسی است که برای تبلیغ و مصرف و اینطور چیزهای بد به وجود آمده (که البته همینطور هم هست. یعنی به نظر من هم همینطور است).
سال اول رابطه، داغ و هورمون های عشق بالا زده، شبِ روز عشاق رفتیم رستوران چینی پایین ساختمان سابق من شام خوردیم  و دنگی حساب کردیم و خیلی احساس کردیم که به به چقدر لاو. امسال، پیژامه پوش و کاسه سالاد به بغل، روی کاناپه لم دادیم و روی لپ تاپ سیزده اینچی من فیلم دیدم. من، تمام مدت فیلم - شام به خیال راحتی و اطمینان از بودن اش فکر می کردم. به کلمانس و ناتاشا، دو رفیق گرمابه و سینما،  هم فکر می کردم که در پاب ایرلندی پایین ساختمان شان، سه متر آنطرف ترِ دو سه تا طرفدار تیر و مست و عربده کشِ فوتبال باشگاه های گمنام اروپا، مشغول لعنت فرستادن به بخت کج شان  در پاب خلوت هستند.

8/29/2013

Flaubert! dear Flaubert!

امروز، روزِ هر خط را چهل بار خواندن است. می رسم به ته پاراگراف، بعضی وقت ها هم تا ته صفحه، و بعد سوال اساسی که چی می گه این بابا؟ دوباره از اول و دوباره از اولِ اول. تمام صبح معادل پیش رفت یک صفحه. فکر، پرواز می کند. البته نه به این شاعرانگی! پرواز می کند به عمق سرزنش. البته انقدر هم رمانتیک نیست! فکرِ « چی شد که اینجوری شد؟» و «کجای راه را اشتباه رفتم؟ کجا غلط محاسبه کردم؟» مدام در سرم دور می زند. به هیچ نتیجه یا جوابی هم نرسیدم. یک جایی وسط خواندن مقاله ای که قرار است کمک کند مقاله خودم را بنویسم، ناگهانی به فکرم رسید که « نه بابا بد شانسی آوردی!» و انقدر از این فکر غمگین شدم که گفتم «هرگز هرگز هرگز هیچ چیزی را به شانس ربط نخواهم داد» و این شد که باز در مطالعه این مقاله جلو نمی روم. جلو نمی روم جلو نمی روم جلو نمی روم. مقاله که کار امروز است، در چیزهای دیگر هم به نظرم جلو نمی روم که نمی روم. 
حتی دلیل نگرانی هام هم عوض نشده! همچنان سه چهارتا نگرانیِ تکراری. جلو نمی روم. 

8/24/2013

نارسیست ها عذاب آورند. نارسیست ها عقیده هایی درباره دیگران دارند که حالت تهوع انگیز است. این عذاب تا جایی ادامه پیدا می کند که نارسیستی درباره نارسیست دیگری نظر می دهد یا هر دو درباره یک موضوع یا نفر اختلاف نظر دارند. ماجرا اینجا جذاب می شود. تفریح آنجا شروع می شود که این دو به جان هم می افتند و به هم برچسب نارسیست بودن می زنند. نکته غیر قابل فهم ماجرا آنجاست که من عذاب تحمل نارسیست ها و ابراز عقیده شان را به جان می خرم و اظهار نظرهایشان را دنبال می کنم و حرص می خورم. احتمالا منبع تغزیه نارسیست ها خودآزار هایی مثل من باشد. خوب که فکر می کنم یک خاطره محوی یادم می آید، یک نفر با غیظ و غضب به من گفته بود نارسیست از خودمتشکر با ژست های کثافت روشنفکری! بعله! علامت تعجب! بعله! رودل ماندگار!  

8/23/2013

... " Not that I want to see him again or anything. I really don't. We wouldn't have anything to talk about, for one thing. It's just that I still have this vivid image of him 'pulling rats out' of blocks of wood with total concentration, and that has remained an important mental landscape for me, a reference point. It teaches me something - or tries to. People need things like that to go on living - mental landscapes that have meaning for them, even if they can't explain them in words. Part of why we live is to come up with explanations for these things. That's what I think."

1Q84 MURAKAMI


Mental landscapes... Meaning... Reference point 


8/21/2013

A single man


George: A few times in my life I've had moments of absolute clarity, when for a few brief seconds the silence drowns out the noise and I can feel rather than think, and things seem so sharp. And the world seems so fresh as though it had all just come into existence. I can never make these moments last. I cling to them, but like everything, they fade. I have lived my life on these moments. They pull me back to the present, and I realize that everything is exactly the way it was meant to be.

8/01/2013

بی خواب نشسته بر کف حمام



یک جایی همان اول های کتاب خوردن، نیایش کردن، عشق ورزیدن * الیزابت، ناراحت از ازدواج و کلا شاکی از تمام زندگی اش، نوشته بود که شب ها خودش را به حمام خانه اش می رسانده، روی قالیچه کف حمام دو زانو می نشسته و احساس بدبختی اش را گریه می کرده و همانجا کف  حمام می خوابیده تا صبح. 
دیشب، راس ساعت سه نیم بعد از نیمه شب بیخوابی گرفتم. سرم پر بود از فکر های نامرتب. به خط قرمزهام فکر می کردم. به اینکه از عصر همان روز احساس بیچارگی می کردم و این احساس بیچارگی داشت خفه ام می کرد. برای اینکه نورتانیو را بیدار  نکنم دفترچه قرمزام و یک خودکار را کورمال کورمال پیدا کردم. هر دو به اضافه کتابم و دو کوسن را برداشتم. رفتم کف حمام روی کوسن ها نشستم. ده صفحه نوشتم. شاید بیشتر. گاهی مکث می کردم و به تصویر معوج شده ام روی در کابینت حمام زل می زدم و بعد دوباره بنویس. وقتی به تخت خواب برگشتم ساعت شش و نیم صبح بود. 
جوابی برای هیچ چیز پیدا نکردم. به نتیجه خاصی هم نرسیدم. اما سوال ها در سرم مرتب شد.
یک روز باید از تک تک شب های بی خوابی ام بنویسم.

* eat, pray, love 

7/20/2013

... Or a long, laughing, rambling phone message in which every person this person has ever known is talking on a speakerphone and they are all saying, You have passed the test, it was all just a test, we were only kidding, real lifeis so much better than taht.

This Person-No one belongs here more than you. Stories by Miranda July
اشیا در این آینه  دورتر به نظر می رسند.


قطار انترسیته، شماره سه هزار و   ششصد و      پنجاه و      هفت، به مقصد لیموژ، ایستگاه را ترک کرد.

سه شنبه بعد ازظهر سوار این قطار شدم، به لیموژ رسیدم، با دوستان برای دفاع تز لیز شادی کردیم، فرداش برگشتم سر خونه زندگی.
جمعه بعد از ظهر، دو روز بعد، همین یا همان قطار، بدون من، با دویست سیصد نفر دیگر، ایستگاه را ترک کرد ولی از ریل خارج شد و با شش کشته و کلی زخمی و آسیب دیده هرگز به مقصد نرسید!

گاهی خیلی نزدیک تر از چیزی است که من فکر می کنم. 

7/19/2013

 پاتولوژی انتظار 

منتظر خبر هستم. منتظر جواب. می شه؟ نه؟ نمی شه؟ می شه؟
بالاخر خبر می رسد. یک روزصبح، بالاخره تلفن زنگ زد. «هیوا برات خبر خوبی ندارم. متاسفانه نشد». من ناباورانه تن می دهم. من، ناباورانه تکرار می کنم ...این نشد به درک، می رم یک جای دیگه! به درک. اما کجا؟ اما چطوری؟
... خبر رسیده، بعد از هفته ها. انتظار تمام شده. اما من همچنان مشغول ریفرش کردن صفحه ایمیل ام هستم.
اگر نادین بود می گفت ریفرش کردن پاتولوژیک!

کسی به سوال اون مرحوم که یه وختی پرسیده بود «من ازکدام طرف می رسم به یک سایه؟» و بند کفش به سر انگشت نرم فراغت یا فراقت فیلان، جوابی داد بالاخره؟
به کودکی که هرگز زاده نخواهد شد


کوچولو!
دنیا جای خیلی مزخرفیه.
به دنیا نیا.

7/10/2013

مچ خودم را گرفتم!

هى احساس خفگى و نياز به تنهايى و بلاه بلاه بلاه. كمتر از بيست و چهار ساعت رفت و برگشتم طول ميكشد، هنوز نرفته دلتنگم  !برايش

5/28/2013



خداحافظ رکسانا. گرچه ما، بدون تو، بیشتر از تو، به حفظ شدگی و خدا نیاز داریم .