نوشته بود «هنوز از آنچه در زندان اتفاق افتاده است ، اطلاعی در دست نیست». همین
9/30/2011
9/25/2011
9/23/2011
پانزده هزار نفر، تو بگو پنج هزار نفر، نه پانصد نفر، جان کندن نوجوان هفده ساله را، پنج صبح، پتو پیچ و تخمه شکن،از سر تا ته
تماشا کردند. نقطه ته خط
هیس! هیس! ساکت! اعدام شروع شد! خانوم آقا چقدر سر و صدا می کنید! محکوم را دار می زنند می خواهم خوب تماشا کنم ... آقا! بشین! خوب نمی بینم صحنه را! ... هیس! خانوم بچه را ساکت کنید! نمایش شروع شد!
هیس! هیس! ساکت! اعدام شروع شد! خانوم آقا چقدر سر و صدا می کنید! محکوم را دار می زنند می خواهم خوب تماشا کنم ... آقا! بشین! خوب نمی بینم صحنه را! ... هیس! خانوم بچه را ساکت کنید! نمایش شروع شد!
9/19/2011
ژولیت و رومئو هشت سال جنگیدند برای سلامتی آدام.
ژولیت و رومئو تا ته اش رفتند، دویدند، ریختند، پاشیدند، عوض شدند، جدا شدند، اما تا ته اش رفتند.
ته قصه من کجاست؟ می جنگم، باشه، اما تا کجا؟ از داستان های بی ته متنفرام.دوست دارم به یک جا برسم و بعد بگم تمام شد، وقت استراحت رسیده... وقت استراحت اصلا وجود دارد؟
9/17/2011
... Lisa didn't want to go to the gig that night, so i gave har ticket away. Five thousand people in a room and you can still feel alone.
تو، من را، چه طور به خاطر می آوری؟ در سر تو چه رنگی هستم؟ چه بویی دارم؟ پوستم چطور؟
... Exploring the Antarcitic is like exploring space. You enter a void, thousands of miles, with no people, no animals, no plants. You're isolated in a vast, empty continent. Clastophobia and agoraphobia in the same place, like two people in a bed.
زندگی دو نفر را که از وسط یا هر جای دیگری ببری و یک نگاه بندازی می شود ناین سانگ. آهنگ هایی که با هم گوش کردیم من را به یاد تو می آورند؟
... Only unhappy people are bad dancers.
بعضی شنبه شب ها باید خانه ماند و با یک یا دو لیوان شراب منتظر شد که شنبه شب تمامِ تمام شود.
9/15/2011
9/14/2011
امروز روز پرسه است، نه روز کار و آزمایش و شیمی و آزمایشگاه و پایان نامه. امروز باید پرسه زد، نه لابه لای مقاله ها، لابه لای کتاب ها، لابه لای سایت های جالب با یک لیوان چای دارچینی داغ و جَز.
باید انقدر بنشینم و به زمان زل بزنم تا بگذرد که ماشین کارش را تمام کند که آزمایش تمام شود که من دل و روده دستگاه را بیرون بریزم و تمیزاش کنم و وقتی همه چیز در لابراتوار مثل روز اول شد، هر ساعتی که بود، کتاب و دفتر را جمع کنم بروم خانه.
بروم خانه و یک لیوان چای دارچینی داغ درست کنم و روی شکم دراز بکشم و پرسه بزنم تا ابد، کار به درک ...
Subscribe to:
Posts (Atom)