نسیان،انزوا،نفس عمیق
باد شمالی وزیدن گرفته است.ابرهای باران زا فرازِ سر من گرد آمده اند.جیرینگ جیرینگ پابند کولی ها از دورست ها مرا صدا می کنند.
باد شمالی وزیدن گرفته و نگاه منتقد مادرانم بر پسِ گردنم سنگینیِ سوزناکی دارد.
باد شمالی وزیدن گرفته و من هوای رفتن دارم.پلک بر هم می گذارم و نمناکی هوا را بو می کشم.
باد شمالی وزیدن گرفته و گلویم منزلگاهِ بغض مسافران شده.من هوای رفتن دارم.
می خواهم بروم و تو را با طلب های وصول شده ات،با پروژه های به پایان آمده ات،با بیمار از مرگ رسته ات،بگذارم و بروم.
می خواهم بروم.من قرن ها دور شده ام و تو مانده ای و مامن آتشفشانی ات.
در دورست ترین جای دنیا خلوت می کنم تا با خدای خودم،در سکوت، فنجانی چای بنوشم.باد شمالی می وزد و خبر مدفون شدنت در گناهان نابخشوده،در عشق های گندیده،در بیماری های لاعلاج، را برایم می آورد.
No comments:
Post a Comment