3/05/2015

دل ام خواست یک رمان بلند روسی بنویسم. رمانی که مثلا اینطوری شروع بشود:

آنوشکا واسیلوویچ نمی دانست با بیست روبل باقی مانده ته جیب بزرگ دامن مخمل کبریتی سبز اش چه کند. از وقتی آیفون تری جی اش را از فرط عصبانیت پرت کرده بود در حوض لجن گرفته میدان محله، دچار تعلل در تصمیم گیری شده بود. 

No comments:

Post a Comment