3/14/2015

On the street the air was cooler; there was a light breeze. I let go of Peter's arm and began to run. I was running along the sidewalk. After the first minute I was suprised to find my feet moving, wondering how they had begun, but I didn't stop. ... I was out of breath already, but I had a good head start on them. I could affrod to slow down. Each lamp post as I passed it became a distance-marker on my course: it seemed an achievement, and accomplishment of some kind to put them one by one behind me.

The Edible Woman-Margaret Atwood


بعضی وقت ها دلت می خواهد دکمه پاز را پیدا کنی. وقت ات به گشتن دنبال دکمه پاز می گذرد. همان موقع که می گردی، به لحظه فشار دادن اش فکر می کنی. به اتفاقی که قرار است بیافتد. همهمه یک آن خاموش می شود. همه بی حرکت. مثل استوپ رقص. همهمه و سر وصدا و ریتم یک آن می خوابند.اینطوری بهتر است. تو هم به زندگی ات میرسی. با خیال راحت.
بعضی وقت ها هم اینطوری است. باید یک آن، یک آن و غافل گیرانه ول کنی. شروع کنی به دویدن. فرار کنی از چیزی که نمی دانی دقیقا چیست. بدوی. تا جان داری بدوی. قالشان بگذاری. بروی تا نفس داری. نگذاری بهت برسند.


3/05/2015

دل ام خواست یک رمان بلند روسی بنویسم. رمانی که مثلا اینطوری شروع بشود:

آنوشکا واسیلوویچ نمی دانست با بیست روبل باقی مانده ته جیب بزرگ دامن مخمل کبریتی سبز اش چه کند. از وقتی آیفون تری جی اش را از فرط عصبانیت پرت کرده بود در حوض لجن گرفته میدان محله، دچار تعلل در تصمیم گیری شده بود. 

2/23/2015

مشت مشت خاک جمع می کند
مشت مشت خاک می ریزد 
روی عزیز مرده اش. 
من؟ دورم، دور، خیلی دور. 

خانوم ت عزیز، هیچوقت انقدر دلم نخواسته بود خیابان پاسداران باشم. 

2/18/2015

نامه به مخاطب خاص

وسط آن حال زار و نزارِ من و آن یکی حال زار و نزار تو، داشتیم از ترس هایمان برای هم حرف می زدیم. یعنی تو داشتی با جسارت تمام از مواجه شدن با خودت می گفتی. اینکه ترس دارد.
بله ترس دارد.من تازه جرات کرده بودم دوباره با دقت به خودم نگاه کنم. با دقت به خودم نگاه می کردم و به این همه متوسط بودنم عمیقا تاسف می خوردم. حال بدی بود. برای ات از این حال بد دو خط نوشتم. 
با لحن دعوایی پرسیدی «برات ده تا دلیل دندون شکن بیارم که بفهمی متوسط نیستی؟» حال من، حال هق-فین بود. برایت نوشتم «فین». یک جوابی دادی در این مایه ها که «کسی» که می رود مملکت جدید، فرهنگ و زبان مملکت جدید را یاد می گیرد، دوست های خوب پیدا می کند، دکتری می خواند و پست دکتری و بعد کار و یک قرون هم از خانواده نمی گیرد متوسط نیست. من؟ قبول! در کانتکست که نگاه کنی ، این «کسی» که من باشم، از موقعیت دانشجوی خارجی خودم را به مهاجر و بعد به مهاجر موفق ارتقا دادم. مدرک دکتری در جیب راست، قرارداد کار در جیب چپ و کارت شناسایی مملکت مربوطه در جیب عقب، در مقابل هورا هورا هورا ها با توازن تعظیم کردم و لبخند زدم. 
بعد؟ بعد اینها که تمام شد، هر روز صبح به جای اینکه بروم متروی میرداماد، سوار قطار شوم، بروم کرج، سرِ کار در کارخانه کاشیِ فیلان، سوار خط شش می شوم، بعد سوار قطار بی می شوم و یک ساعت بعد به کاری می رسم که از من می خواهد برای سیمان و بتون و مصالح خانه مردم فرمول تحویل کارخانه بدهم. عصر، بدون هیچ موفقیت چشمگیری، سوار همان قطار و مترو می شوم، بر می گردم خانه. با نورتانیو شام درست می کنیم، شام می خوریم، سریال می بینیم و می خوابیم. فردا؟ روز از نو روزی از نو. 
بله! موقعیت مهاجر موفق جای اش را به کارمند متوسط الحالِ بی خلاقیت و مالیات پرداز و قانونمندی می دهد که کل سیستم برای اش فرش قرمز پهن کرده است. یک متوسط الحال بی خلاقیت برای هیچ کس تهدید یا حتی فرصت محسوب نمی شود!کارمند متوسط الحال امروز، مهاجر موفق سابق، دل اش به چند تا سفر متوسط در مدت پنج هفته تعطیلات با حقوق اش خوش است و به تفریحاتی مثل سینما و تئاتر و رستورانی که با دوستان کارمند متوسط الحالش می رود. تازه! پدر و مادر کارمند متوسط امروز، مهاجر موفق سابق، پز دکتری و فوق دکتری و کارت شناسایی جدید فرزندِ مهاجرِ موفق اشان را به  در و همسایه می دهند و خیلی از بازتولید زندگی کارمندی و قانونمند و مالیت پردازشان، از بازتولید ترسهای متوسط کارمندی و خوشی های متوسط کارمندی توسط فرزندشان، در ناف یک کشور اروپایی سرزنده و خوشحالند. 

حالا می فهمی از چی می ترسم؟ می فهمی چرا می ترسم از این همه متوسط بودن؟     


2/11/2015

Paris, Texas


Walt: I thought you were afraid of heights.
Travis: I'm not afraid of height. I'm afraid of fallin'.

2/05/2015

حاشیه نویسی: ناباورانه ای برای یک جای خالی

خبر مرگ ات را، سه روز بعد از «واقعه»، در اجتماع شبکه ام خواندم. تنهاییِ با خبر شدن از مرگ ات از طریق شبکه اجتماعی شدید بود.
خبر مرگ ات، خونسرد، دست ها زیر چانه، آرنج تکیه زده بر میز،تمام روز با نگاهش دنبال ام کرد. سه جلسه در یک روز کاری. وقتِ توجه کردن به خبر مرگ را نداشتم. خبر مرگ ات به چند عکس و چند نوشته در شبکه اجتماعی راضی شد. جای خالی اما ... جای خالی دست بردار نیست.

خبر مرگ ات را صبح زود سه شنبه، هفت ژانویه، وقتی هوا هنوز روشن نشده بود، روی شبکه اجتماعی ام خواندم.بعد از سه هق هق زیر دوش سریع حاضر شدم و رفتم سر کار. باید عجله می کردم. دیر شده بود.

1/30/2015

هشتگ چارلی! چارلی عزیز!


آنها
در کره ماه به دنیا می آیند. 
کره ماه ستاره بود یا سیاره؟ 
در کره مریخ بزرگ می شوند.
کره مریخ ستاره بود یا سیاره؟
در کره مریخ اسلحه یاد می گیرند. 
وقتی سی ساله شدند منتظر ماموریت به زمین می شوند.
آنها
به زمین فرستاده می شوند
به دفتر روزنامه
گلوله باران می کنند
بعد
شهید می شوند. 

پاریس-هفت ژانویه دوهزار و پانزده