11/24/2014

وقتی صدایش را از پشت اسکایپ، از خیلی دور می شنوم، وقتی می شنوم که هق هق امان اش را می برد، وقتی با غمگین ترین صدای دنیا می گوید «عوضش راحت شد. این روزهای آخر خیلی زجر می کشید»، وقتی تنها جمله ای که از ته حلق ام به زور و زحمت بیرون میزند «کاش پیشت بودم» است، وقتی با پوزخند می گوید «تنها خوبیه ایران اینه که همه تو مرگ و میر هوای هم رو خوب دارن»، با خودم می گویم چه هزینه هنگفتی بالای مهاجرت دادم، چه هزینه هنگفتی. 
هر چقدر هم که تمام قد به علم و علم پزشکی و دانش معتقد باشی، هرچقدر هم که ماورا طبیعت و معجزه و جادو احمقانه و خرفت به نطرت برسد، وقتی علم و علم پزشکی و دانش از زندگی عزیزت قطع امید کند، تو قطع امید نمی کنی. آن ته ته ها به معجزه اعتقاد داری. آن ته ته ها مریض عزیزت خوب می شود، یک روزی حتما خوب می شود. یک روزی حتما چشم باز می کنی و رو به سلامت و بهتر شدن پیدایش می کنی. اما معجزه و جادویی در کار نیست. هرچقدر هم که پیرهن سیاه ات را از قبل به خشک شویی داده باشی و منتظر باشی، مرگ باز هم بی خبر غافل گیرت می اندازد. 

این بار هم غافل گیر شدم. 

خداحافط آقای ف عزیز.
چاکر همیشگی شما،
ه