7/22/2014

خودم را برای طوفان آماده کردن

برایم ترجمه آهنگ سوئدی را نوشته بودی. نوشته بودی که می گوید « یک مسابقه را باختم ولی خب چه فایده ای دارد؟». بعد همین
 جا ترجمه را تمام کرده بودی. 

بعدش چی؟ بعدش چه می گوید؟ بعد از باختن مسابقه چه کار باید کرد؟ 

به یک نسخه، مثلا آبی رنگ، برای گذارن دوره باخت مسابقه، و به یک نسخه دیگر، مثلا قرمز رنگ، برای گذران دوره برد مسابقه، احتیاج دارم. برد یا باخت، هر دو، گاهی خیلی غیر منتظره، مثل یک حساسیت پوستی، به آدم حمله ور می شوند! بعد وقتی حمله حساسیت آغاز شد نسخه اش را در کشو پیدا کنم، ببرم داروخانه، دوایش را بگیرم، هر شش ساعت یک دوز.
تهِ یکی از باگ های تربیتی-روانی من به مفهوم «لیاقت» می رسد. با «لیاقت» درگیرم! وقتی به چیزی که می خواهم می رسم، یا  مسابقه را می برم، نگران می شوم که آیا «لیاقت» اش را دارم یا نه. وقتی هم که می بازم همواره طلبکارم که «لیاقت» ام بهتر از این حرف ها بود! باید فکری به حال این رابطه معیوب طلبکار-بدهکار بکنم. نسخه ای؟ دوایی؟ چیزی؟
 سی و دو ساله شدم و این بیشتر شبیه به یک شوخی است تا سالگرد تولد و جشن همراهش! بی سر و صدا برگزارش کردم، مثل سال پیش و سال پیش ترش. اینطور بهتر است. گاهی برای شروع واقعیِ زندگی باید سال ها صبر کرد!

7/18/2014

نبش قبر یک لحظه طول می کشد

آن روزها، معادل سه چهار سال پیش، مشکل ما فاصله بود. من مشکلِ فاصله را سالی دو بار، با یک تعطیلی سه هفته ای تابستانی و یک تعطیلی دو هفته ای زمستانی، کم می کردم. نوبت به او که می رسید داستان فرق می کرد. نمی توانست به اروپا سفر کند چون پاسپورت نداشت. نمی توانست پاسپورت دار شود چون سربازی نرفته بود. نمی توانست سربازی برود چون می خواست سربازی را بخرد. سربازی را نمی خرید چون ... چون اش را یادم نیست. در یکی از این فاصله کم کردن های دو هفته ای، وقتی سربازی را خریده بود و پاسپورت دار شده بود و دو سفر خارج هم رفته بود، به با هم سفر کردن فکر می کردیم. گزینه اروپا را رد کرده بود چون مشکل اش بود که ویزا بگیرد. تصمیم گرفتیم از ترکیه شروع کنیم. برنامه سفر استانبول را هم ریختیم. البته ما هیچوقت ترکیه نرفتیم. وسط همین تصمیم گیری ها و برنامه ریزی ها برای سفر به من دروغ گفت، در روز روشن، در حالی که نگفتن اش آسیبی به چیزی و جایی نمی زد. دروغ دنیای من را در هم می پاشد. و خب آن بار هم در هم پاشید. سفرِ با هم ارزش اش را نداشت. سفرِ بی هم برای فاصله کم کردن هم همینطور. 
امروز در یک فرودگاهی، در یک شهر کوچکی در آلمان، چک این کرده. همین دور و بر هاست.روی تایم لاین فیس بوک ام دیدم. بغض و استیصال خبر های غزه و اسراییل و هواپیمای مسافر بری مالزی (خوشبختانه صدایی از با خاک یکسان شدگی سوریه نمی آید) و دخترهای ربوده شده کنیایی و غیره که در سرم بلوایی درست کرده بودند، یک لحظه خاموش شد. فقط یک لحظه طول کشید. یک لحظه که در دلم، برای اینکه کار آموزم نشود، گفتم «چقدر دیر». نبش قبر حس آن روزها یک لحظه طول کشید. یک لحظه فکر کردم نکند پاریس از کنار هم رد بشویم. لحظه تمام شد ولی یک « چقدر دیر» در دلم باقی مانده.

7/08/2014


خستگی ولی بی خوابی

یک شب هایی هست در زندگی که نمی دانم چطور بخوابم. واقعا نمی دانم. از رفتن به تختخواب می ترسم. ار هجوم فکر های با سر و ته می ترسم و از دوباره تجربه کردن خواب هایی با رویای های آشفته و صبح خسته بیدار شدن.

7/01/2014

کادو بده، کادو بخر، کادو خوب است-دو

البته داستانِ کادو به روز عشاق ختم نمی شود. نورتانیو، سال پیش، تصمیم گرفت یک دوچرخه وینتیج و گران قیمت به من هدیه 
  تولد بدهد. مشکل اول: من از دوچرخه سواری در شهر می ترسم. می ترسم ماشین زیرم بگیرد و بمیرم یا معلول شوم، تمام عمر. آیا نورتانیو این را می داند؟ بله می داند. مشکل دوم: با اینکه دوچرخه سواری در طبیعت را دوست دارم، ما به طبیعت نمی رویم، چرا که نه ماشین داریم و نه گواهینامه رانندگی! آیا بالاخره پارسال هدیه تولد گرفتم؟ بله، لباس قشنگی که نه اندازه ام بود و نه قابل تعویض! روز تولدم نزدیک است و من فکری ام که امسال چه پیشنهاد هیجان انگیزی برای هدیه از کلاه نورتانیو بیرون خواهد آمد! 

خوبیِ اینطور فکر مشغولی ها این است که هواس ام را از نتیجه مصاحبه کاری هفته پیش پرت می کند و دلم کمی کمتر قل قل می زند.
 کادو بخر، کادو بده، کادو خوب است-یک

در مدت یک عمر مجردی، همان مدتی که ماجراهای کوتاه مدت، یا قبل از روز ولنتاین تمام می شدند یا بعد از روز ولنتاین شروع، به بخت کج لعنت می فرستادم و به خودم می گفتم : سال دیگه! سال دیگه یکی هست که برام کادو بخره!
 سال دیگه دو سال پیش رسید و با خود یک عدد نورتانیو آورد. زندگی با نورتانیو خوب است، اما! نورتانیو بلد نیست کادو بخرد. معتقد است که روز عشاق پدیده بی مزه و لوسی است که برای تبلیغ و مصرف و اینطور چیزهای بد به وجود آمده (که البته همینطور هم هست. یعنی به نظر من هم همینطور است).
سال اول رابطه، داغ و هورمون های عشق بالا زده، شبِ روز عشاق رفتیم رستوران چینی پایین ساختمان سابق من شام خوردیم  و دنگی حساب کردیم و خیلی احساس کردیم که به به چقدر لاو. امسال، پیژامه پوش و کاسه سالاد به بغل، روی کاناپه لم دادیم و روی لپ تاپ سیزده اینچی من فیلم دیدم. من، تمام مدت فیلم - شام به خیال راحتی و اطمینان از بودن اش فکر می کردم. به کلمانس و ناتاشا، دو رفیق گرمابه و سینما،  هم فکر می کردم که در پاب ایرلندی پایین ساختمان شان، سه متر آنطرف ترِ دو سه تا طرفدار تیر و مست و عربده کشِ فوتبال باشگاه های گمنام اروپا، مشغول لعنت فرستادن به بخت کج شان  در پاب خلوت هستند.