12/21/2014

از خرده درس های مهاجرت

به خودم قول دادم که به مردمی که از کشورهایی که اصلا نمی شناسم و نرفتم یا خوب نمی شناسم، به چشم کتاب لونلی پلنت نگاه نکنم. به خودم قول دادم اگر درباره کشوری کنجکاو هستم، بروم و بخوانم و ببینم. به جای اینکه همکار، دوستِ دوست، مسافر بغل دستی، مهمان یک مهمانی ، که از کشور ناشناسی است (برای من) را با پرسیدن از کشورش بیچاره کنم! به خودم قول دادم برای مکالمه های کوچک و گذری و باز کردنِ سرِ صحبت، از آب و هوا شروع کنم، نه از سیاست و اقتصاد و طبیعت و هنر و غیره و ذلک کشورناشناس (برای من). 

وقتی سرِ صحبت با من اینطوری باز می شود : شما در ایران غذا چه می خورید؟ شما با دست غذا می خورید؟ در ایران چه موزیکی گوش می کنید؟ آیا می توانی اینطوری که اینجا لباس می پوشی در تهران لباس بپوشی؟ الان هوا در ایران چطور است؟ شما در ایران بار و کلاب دارید؟  ایران خیلی کشور ناشناخته ایست! انقدر دلم می خواهد درباره اش بدانم! و ... دلم می خواهد بگویم اگر کنجکاوی برو تهران! برو ببین! برو کتاب بخوان! اگر دنبال باز کردن سر صحبت و مکالمه کوتاه هستی هم بی خیال ایران شناسی شو! ولی قورت می دهم این جمله ها را. کریستین زمانی که دانشجو بودم می گفت شما دانشجو های خارجی سفیر کشورتان هستید و باید کشورتان را به ما معرفی کنید! 

هشت سال از روزی که پا به این کشور گذاشتم گذشته. ایران برای من ایرانِ من است. ایران ای که زندگی کردم. هر کسی ایران خودش را دارد. من چطور می توانم از ایران حرف بزنم؟ من فقط می توانم از ایران ام حرف بزنم. ایران من یک کشور نیست. ایران من کودکی و نوجوانی و جوانی من است. ایران من مهد کودک آمنه است، ایران من حیاط خانه اجاره ای مامانی و بابایی است، ایران من دبستان و راهنمایی و دبیرستان ایست که می رفتم، کافه هایم است، خیابان هایی که گشتم، دارآباد جمعه هاست، دفتر انتشارات و میدان ونک و چهار راه پاسداران است، خطی های انقلاب است، کلم پلوی شب یلدای مامان جون است، دور همی های فامیلی ظهرهای جمعه است، ایران اتاق نه متری من در خانه پدر و مادر است، مهمانی های بزن-برقص و عرق سگی های پنجشنبه شب هاست و خیلی چیزهای دیگر. از اینها، دلم می خواهد از اینها بگویم وقتی ازایران سر صحبت را باز می کنند، از اینهایی که هیچ کس منتظر شنیدن اش نیست، از اینهایی که برای کسانی که می خواهند از اعدام و سنگسار هیجان زده شوند، ایران من لوس تکراری و به درد نخور است. 

روزی که نشستی روی کاناپه جدیدات، در خانه ات، در کشور دوم ات (که برایت عزیز هم هست اتفاقا)، کنار دوست های خوب ات ( که در کشور دوم ات شناختی و دوستشان میداری)، کنار یار ات (که هم اتفاقا در کشور دوم اش است، چه تفاهمی!!)، و به این فکر می کنی که عه! فردا شب شب یلداست! «همه» خانه مامان جون خواهند بود! ولی از«همه» سه چهار نفر بیشتر در ایران نمانده اند و دل ات ریش می شود، آن روز می فهمی که یک مهاجر واقعی هستی. 

1 comment: