10/01/2014

هواس ام پرت بود و حوصله کار کردن نداشتم. از کار زودتر آمدم بیرون، شاید دو ساعت و نیم یا سه ساعت زودتر از روزهای دیگر. می دانستم باید کجا بروم.یک راست آمدم کافه روبه روی سینما مدیسیس. کافه محبوب من، وسط پاریس پنجم. کاناپه ام خالی نیست. دو تا دانشجو، احتمالا دانشجو های سوربون، رو کاناپه ولو هستند، آبجو ها را نصفه روی میز رها کرده اند و مشغول ماچ مالی اند. میز گرد گوشه کافه هم خالی نیست، چهار نفر مشغول درسته قورت دادن شام زودوقت هستند که به سئانس ساعت هفت سینما برسند، بی شکم گرسنه. دم پنجره هم جا نیست. این جوانک ها همه جا را گرفته اند که! یک میز خالی وسط کافه شلوغ پیدا کردم. سعی می کنم بقیه رمان دانیل پناک را بخوانم. تمرکز نداشته و ذهن پخش و پلام نمی گذارد. بعد از اینکه دختر خوشگل گارسن مو فرفری-لب قرمزی شراب را گذاشت جلویم و رفت، مالسکین را رو کردم. توهم گرفتم که همه سر برگردانده اند و مشغول زل زدن به من ودفترچه ام و خط دبستانی فارسی ام هستند و همه دارند فکر می کنند وای این چه خطی است؟ این چه زبانی است؟ این چه داستانی است؟ ... اگر می شد حتما سرم را فرو می کردم در دفترچه ام، به قول انگلیسی زبان ها لیترالی. ترسو شده ام. حالا سر درد از کجا آمده این وسط؟ زل زلِ مشتری های کافه کم نبود؟ می دانم از کجا آمده. این سر درد معروف بی حوصلگی است، محصول یک روز کامل کاری بی حوصله بودن و مقاله علمی خواندن و دانشمند شدن و مهندس شدن و مقاله نوشتن. حوصله ام از این علم و دانش و مهندسی دوزاری ام سر رفته. 


هر چی این بالا نوشتم زر زر محض است. یک پاراگراف زر زر برای اینکه نروم سراغ اصل مطلب. برای اینکه اعتراف نکنم غم دارم، خیلی. امروز استفانی همه بار و بندیل و اسباب و اثاث اش راسپرد به اسباب کش ها و برگشت لیون. قراردادش تمام شد. دیگر بیشتر از این هم حوصله پاریس را نداشت. گفت بر می گردد لیون پیش خانواده اش، پیش دوست هاش. گفت تحمل دور بودن ندارد. گفت بر می گردد لیون، تمام زوراش را می زند که لیون کار پیدا کند و همان جا بماند و بمیرد. البته بمیرد را نگفت.

استفانی، خودمانی اش می شود اِستِف، رفیق گرمابه و گلستان ام نشد. یعنی کلا جورِ متفاوتی زندگی می کنیم. اما! اما در این یک سال و نیم ای که همکار بودیم، خیلی با هم رفیق شدیم. زیر «خیلی» جمله قبل سه بار با خودکار قرمز خط می کشم و روی اش را هم با ماژیک شبرنگ نارنجی می کنم. ماجرا از این قرار است که به نظرم آن روزی که دریچه نگاه به دنیا را در مغز هر کسی کار گذاشتند، دست بر قضا دریچه ی من و استف یکسان از آب درآمد، زاویه، منظره، نور و صدای یکسان. فکر کنم خوش شانس بودیم که با هم همکار شدیم. شانسِ آشنا شدن با آدمی که دریچه اش عین مال تو است، این است که یک هو از سنگینیِ آن حسِ «تنهایی عمیق» معروف خیلی کم می شود، تنهایی عمیق چه در خوشی، چه در ناخوشی. و خوب این نعمتی است.

استف بند و بساط اش را جمع کرد و رفت و من غمگین ام، خیلی. یک جور حس بچه یتیم بودن. لورا، لتیسیا، سولن، آنتوان و ایرما هم که رفتند همینطوری شدم. فکر کنم هشت سال پیش، وقتی دوست هام و خانواده ام را در سالن فرودگاه مهرآباد محکم بغل کردم و خداحافظی کردم، وقتی به همه سپردم «گریه نکنیدها! زود می بینم همو!» نمی دانستم دارد چه بلایی سرم می آید. نمی دانستم دارم ظرفیت خداحافظی کردن ام را یواش یواش از دست می دهم. نمی دانستم هشت سال بعدش اینطوری می شوم که وقتی دوستانم از من خداحافظی می کنند دلم می خواهد بلند فریاد بزنم نروید! نروید بابا جان! کجا می روید؟ همه جا همینطوری است! واسه چی می روید؟ و وقتی بهم می گویند (مثلا) تو خفه! تو که خودت رفتی! بهشان بگویم اره من رفتم ولی شما «نروید».

      

No comments:

Post a Comment