9/09/2014

يك روزهايى هست كه زندگى هيچ بهانه اى به دستت نمى دهد. 
يك روزهايى هست كه زندگى خيلى شيك و كُلگِيت وار به تو لبخند مى زند، فقط و فقط لبخند. 
يك روزهايى هست كه حتى اگر هم بخواهى نمى توانى كه از زندگى شكايت كنى، مرادهاى كوچك و بزرگ و حتى خيلى بزرگ را صحيح و سالم ، با دقت، دقيقا همانطور كه از دنيا طلبيده بودى، رسانده به دل ات. 
اما تو عنق اى.
ته دل ات گريه دارى و دل ات ميخواهد يكى محكم، به قول مرحوم مامانى يكى قايم، بخوابانى زير گوش وَرِ منطقى مغزات كه مدام از بالاى عينك، خيلى خانم دكتروار، نگاه ات ميكند و شمرده به تو گوشزد ميكند كه جمع كنى خودت را. 
تو باز هم بغض دارى و ميخواهى براى مثلا درخت هاى قطع شده جنگل هاى عباس آباد يا آب شدن يخ هاى قطبى گريه كنى، هاى هاى. 

No comments:

Post a Comment