9/24/2014

تجاوز به حریم شخصی با شوره سر و ملچ مولوچ

پشتی صندلی اولیویه تا گوشه دست چپ میز من، در حالت عادی، یک متر فاصله دارد. تاکید می کنم در حالت عادی. وقتی اولیویه به نتایج اش فکر می کند، محکم به پشتی صندلی اش تکیه می دهد. فنر پشتیِ صندلی، سر اولیویه را به پنج سانتی متری گوشه چپ میزام و پانزده سانتی متری من می رساند. بعد اولیویه همینطور که تکیه زده و فکرمی کند سرش را می خاراند که یک صدایی مشابه صدای کشیدن سیم بشور و بساب روی یک تخته چوبی می دهد. من سعی می کنم که توجه نکنم. اما مدام به این فکر می کنم که همه شوره های سرش دارد می ریزد روی میز من. چون میز من سفید است شوره های سرش را نمی بینم و نمی توانم بگویم اولیویه شوره هایت را نریز روی میز من. الان هم دارد همین کارها را می کند، فکرکننده و تکیه زننده و سر خاران. من غیر از پست کردن این نوشته راه حل بهتری برای خالی کردن استرس ام پیدا نکردم. تازه! لورانس، آن یکی همکار (لعنت بر اوپن اسپیس) ساندویچ اش را با چنان شدتی می خورد که من صدای آرواره اش را می شنوم.  بین دو گاز، لقمه قبلی را قورت نداده، دهن اش را باز می کند برای گاز بعدی که صدای ملچ مولوچ عجیبی تولید می کند. ( بعدا، سر فرصت، باید از اینکه این دو تا به اضافه دو همکار دیگر، چهارتایی، عادت جالب با صدای بلند فکر کردن و غر زدن دارند، بنویسم؛ حتی وقتی به جیش کردن فکر می کنند ما صدای این تصمیمشان را می شنویم.)
 اگر دیشب یک ساعت بیشتر خوابیده بودم الآن از سر خاراندن و ساندویچ خوردن دور و بری هام احساس فلاکت نمی کردم. اگر در یک فیلم یا داستان علمی تخیلی زندگی می کردم شنیدن این صداها نقطه قدرت من حساب می شد و تمام قدرت های یونیورس می خواستند من را استخدام کنند تا با قدرت جادوییِ شنیدن صداهای ناشنیده ای مثل بارش شوره از سر یا تکانه های آرواره،  آنها را نجات دهم. اگر هم کمی اتوریته داشتم سر اولیویه داد می زدم که یا تکیه بده، یا سرت را بخاران، نه هردو! به لورانس هم می گفتم برو بیرن سادندویچ ات را گاز بزن. اما از آنجایی که جربزه لات بازی ندارم و پنج هفته و دو روز بیشتر به روز آخر قراردادم با اینها نمانده، اینجا نِق می زنم. 

No comments:

Post a Comment