9/04/2014

از آسمان و هواى خوب

قسمت مهمى از خواندن هاى من دور و بر داستان كوتاه های نویسنده هاى تازه كارِ (متولد یا ساکن یا متولد و ساکن) آمريكاى شمالی دور ميزند. همان هایی که جوان اند و یک یا حداکثر دو کار از آنها بیشتر کتاب نشده، آن هم با هزینه شخص نویسنده، ولی وبلاگ دارند وخوب می نویسند. من که اغلب میخکوب شده در صندلی دفترم فرو میروم، وانمود می کنم که مشغول خواندن مقاله هستم ولی داستان کوتاه های این نویسنده ها را می خوانم. آنها، داستان كوتاه هایی می نویسند كه در كافه یا داينر یا رستوران زنجيره اى اتفاق مى افتد. از آن داستان ها كه هوس شير قهوه يا چاى-يخ پر شكر يا ميلك شيك وانيلى يا سيب زمينى سرخ كرده را در من بيدار مى كنند و آب دهان ام گوشه لب ام جمع می شود. هوس يك زندگى سبك، كفش كتانى به پا ، يك ليتر شير قهوه به دست و پرسه زنان می کنم؛ از همان ها که مخلوط شده با يك نوع افسردگى/بى حوصلگى/روزمرگى ملس که نه آزاردهنده است و نه قابل چشم پوشى. در اين داستان ها  غريبه های خسته، غمگین، باهوش، خندان، عصبانی، جذاب، سکسی، زیادی چاق، زیادی مست، شکست خورده عشق یا کلافه همدیگر را خیلی اتفاق، بدون برنامه ریز قبلی، ملاقات مى كنند. بعد، مكالمه هاى جذاب  و جنجالی و واقعى بينشان اتفاق مى افتد. غريبه ها در اين داستان ها با هم اينتراكشن دارند. با هم ا زمین و زمان گپ می زنند، از هم راه حل های موثر می پرسند، با هم درد دل می کنند، از اینکه نمی توانند در کافه سیگاری بگیرانند غر می زنند، مارگاریتا به دست یا در حالی که با انگشت سبابه یخ ویسکی اشان را قوز کرده پشت بار می چرخانند مخ هم را می زنند، برای هم شاخ و شانه می کشند، با هم سر دوستی باز می کنند یا هزار کار جالب دیگر که الان یادم نیست. مكالمه و چشم در چشم شدن غریبه ها به اندازه يك داستان كوتاه شانزده صفحه اى طول مى كشد و صفحه هفدهم هر كسى مى رود پى كار خودش. به همین سادگی! 

من؟ من هوس می کنم کفش کتانی به پا کنم، راه بیافتم سمت نزدیک ترین کافه. یک چیزی شبیه این چیزهایی که غریبه های داستان سفارش می دهند سفارش دهم و منتظر بنشینم که یک مکالمه جذاب اتفاق بیافتد. اما من همیشه سرم در کتاب ام فرو رفته یا حواس ام به دور و برم نیست یا وقتی سرم در کتاب نیست مشغول رویا بافی ام که وقتی غریبه ای با من سر صحبت را باز می کند بی ادبانه می فرستمش رد کارش که به بقیه رویام برسم. وقتی هم که غریبه ظاهرا جذابی پیدا می کنم، انقدر بهش زل می زنم که مغذب می شود و با چشم غره به من می فهماند که جمع کنم خودم را. مثلا همین امروز ساعت ناهار. حوصله معاشرت  با همکار ها و دست جمعی ناهار خوردن نداشتم. رفتم مارک اند اسپنسر که همین بغل محل کارم تازه باز شده یک نان و پنیر و یک لیوان ماست و یک بطری آب با طمع هلو خریدم. اول تصمیم داشتم بروم پارک بنشینم، از آخرین روزهای آفتاب و هوای خوب استفاده کنم، نان پنیرم را گاز بزنم و اگر شد با یک غریبه جذاب سر صحبت را باز کنم و وارد یکی از آن اینتراکشن های رویایی ام بشوم. اما نشد. بعد از صف طولانی سوپرمارکت تصمیم ام عوض شد. برگشتم دفتر کارم، جلوی کامپیوترم، نان پنیرم را گاز زدم و داستان کوتاه خواندم و از نوشته روی در ماست ام (رویال یوگورت با طمع لیمو) تعجب کردم . الان هم تا بوی قهوه مانده در لیوان ام باعث استفراغ نشده باید بروم و لیوان ام را بشورم.

همه همکارها رفته اند جلسه. از فرصت استفاده می کنم و به ادامه رویا بافی و داستان خوانی ام می رسم.

No comments:

Post a Comment