9/11/2014

برای پیشگیری از دیوانگی، یک خط نوشتن در روز

تاریخ زده بودم شش آوریل، پاریس، شب، خانه و بالای یکی از صفحه های مالسکین سیاه نوشته بودم: باید دوباره بنویسم، باید دوباره و مرتب بنوسیم، باید قبل از اینکه به پریشان حالی برسم بنویسم.

سه شب پیش بود. چند ساعت قبل اش خبر خیلی خوبی بهم رسیده بود و مثل اکثر آدم هایی که خبر خیلی خوبی می گیرند ذوق زده و هیجان زده و خندان و شادان بودم. فکرهام پرواز کرده بود به جاهای دور و سفر هایی که سال هاست آرزو دارم. تمام رویاهام، یکی یکی جلوی چشم هام رژه می رفتند و قند در دلم آب می شد که بالاخره می توانم از لیست رویا خارجشان کنم و به لیست کارها اضافه شان کنم. داشتم بلند بلند به همه اینها، در هم و بر هم فکر می کردم. نورتانیو که صدای بلند بلند فکر کردن من را می شنید، پرید وسط فکر کردنم و گفت «چه عجیب و غریب». وقتی نورتانیو می گوید چه عجیب و غریب، یعنی که نه تنها مثل من فکر نمی کند، بلکه با فکرم مخالف است. نورتانیو، مردِ مدعی مدارا، به من که می رسد رودربایستی را کنار می گذارد. نتیجه، وقتی با من مخالف است لحن دستوری می گیرد ، نه میگذارد و نه برمیدارد، و می گوید «چه عجیب و غریب». سه شب پیش هم گفت «چه عجیب و غریب! تو باید فکر کنی، فکر کنی به اینکه چه راهی را طی کردی تا به اینجا رسیدی، تو باید روی این موفقیت ات تعمیق کنی و فکر کنی از کجا به اینجا رسیدی! به جای هیجان زدگی و به آینده فکر کردن! من وقتی پارسال به همین موفقیت رسیدم بلاب بلاب لا...». فکرهای پارسال اش را تعریف کرد. تمام فکرهایی که یک کلمه ازشان با من حرف نزده بود. فکرهایی که باعث شده بود مدام خودخوری و بداخلاقی کند.کج خلقی هایی که تعطیلات آفتابیِ تابستان پارسال را با دوز قابل توجهی از زهرمان قاطی کرده بود. تلخی هایی که دل ام را یواش یواش و ریز ریز ترک داده بود. سکوت هایی که من را به پیاده روی های تنهایی و طولانی برده بود و ... به حرف هاش گوش می دادم و فکر می کردم ، البته این بار بی صدا. گوش می دادم و دوزاری هام یکی یکی می افتاد که آهان! فلان جا که فلان کرد از اینجا می آمده. حباب بالای سرم را ترکاند «ساکت شدی! به چی فکر می کنی؟» و اینطور بود که دعوای «زن و شوهری» آن شب کلید خورد. بعد از یک ساعت جر و بحث و به قول مامانیِ خدا بیامرز من بگو تو بگو، برسر اینکه آیا وقتی قاطی هستیم باید حرف بزنیم یا نباید حرف بزنیم، بدون رسیدن به نتیجه، لبیک و بوس شب به خیر را زد و رفت خوابید. من؟ من رفتم سراغ مالسکین قرمز.  

مالسکین قرمز دفتر یادداشت پارسال بود. دفتر نوشته هایی برای پرهیز از دیوانگی. دفتر روزهای بدحالی.ورق اش زدم تا رسیدم به تابستان پارسال. تابستانی که ته رابطه کم سن و سال ام با نورتانیو را دیده بود. از کج خلقی ها، بداخلاقی ها و سکوت های نورتانیو نوشته بودم. از دل شکستگی های خودم نوشته بودم، از رنجش هایم و از اینکه نورتانیو، در همان آپارتمان بیست و پنج متری، انقدر دور بود که حتی نمی شد باهاش حرف زد. نوشته بودم که «خوشبختانه هنوز دوست اش دارم، وگرنه، اگر کمتر دوست اش داشتم همه چیز را تمام می کردم و می رفتم». اینها را می خواندم و یاد اشک های سال پیش ام می افتادم. حال ام بد شده بود! حس می کردم چه ظلمی به من روا شده پارسال! دلم می خواست با سر و صدا و داد و بیداد نورتانیو را بیدار کنم ، یک چادر گل گلی پیدا کنم ، بیندازم سرم و با گریه و ضجه به سینه ام بکوبم و هی به نورتانیو لگد بزنم بگویم ای ظالم! البته سه شب پیش هیچکدام از این کارها را نکردم. چادر گل گلی هم ندارم. داد هم بلد نیستم بزنم. فقط ته دلم یک جوری شده بود، انگار یک اسفنج قیری مالیده باشند به ته دلم، که نمی دانم دقیقا کجای دلم است. بعدش هم با همان ته دلِ قیری رفتم مسواک کردم و آرایش ماسیده ام را پاک کردم. آرایش پاک کردن، وقتی حالم اینطوری قیری است، یعنی که من زن قوی ای هستم و حتی از پس پاک کردن آرایش ام بر می آیم.

نوشتن برای پرهیز از دیوانگی خوب است. گاهی تنها درمان است. اما باید دفترهای جدا جدا داشت. یک دفترهایی را باید چال کرد. یک نوشته هایی هست که نباید بهشان برگشت. یک نوشته هایی انقدر بدبختی دارند که دوبار خواندنشان آدم را دوباره بد بخت می کند. دفتر هایی باید داشت مناسب چال کردن. یک حال و روزهایی هست در زندگی که باید نوشتشان، ولی هیچوقت بهشان برنگشت. مگر وقتی آدم هوس دلِ قیری می کند.







No comments:

Post a Comment