7/18/2014

نبش قبر یک لحظه طول می کشد

آن روزها، معادل سه چهار سال پیش، مشکل ما فاصله بود. من مشکلِ فاصله را سالی دو بار، با یک تعطیلی سه هفته ای تابستانی و یک تعطیلی دو هفته ای زمستانی، کم می کردم. نوبت به او که می رسید داستان فرق می کرد. نمی توانست به اروپا سفر کند چون پاسپورت نداشت. نمی توانست پاسپورت دار شود چون سربازی نرفته بود. نمی توانست سربازی برود چون می خواست سربازی را بخرد. سربازی را نمی خرید چون ... چون اش را یادم نیست. در یکی از این فاصله کم کردن های دو هفته ای، وقتی سربازی را خریده بود و پاسپورت دار شده بود و دو سفر خارج هم رفته بود، به با هم سفر کردن فکر می کردیم. گزینه اروپا را رد کرده بود چون مشکل اش بود که ویزا بگیرد. تصمیم گرفتیم از ترکیه شروع کنیم. برنامه سفر استانبول را هم ریختیم. البته ما هیچوقت ترکیه نرفتیم. وسط همین تصمیم گیری ها و برنامه ریزی ها برای سفر به من دروغ گفت، در روز روشن، در حالی که نگفتن اش آسیبی به چیزی و جایی نمی زد. دروغ دنیای من را در هم می پاشد. و خب آن بار هم در هم پاشید. سفرِ با هم ارزش اش را نداشت. سفرِ بی هم برای فاصله کم کردن هم همینطور. 
امروز در یک فرودگاهی، در یک شهر کوچکی در آلمان، چک این کرده. همین دور و بر هاست.روی تایم لاین فیس بوک ام دیدم. بغض و استیصال خبر های غزه و اسراییل و هواپیمای مسافر بری مالزی (خوشبختانه صدایی از با خاک یکسان شدگی سوریه نمی آید) و دخترهای ربوده شده کنیایی و غیره که در سرم بلوایی درست کرده بودند، یک لحظه خاموش شد. فقط یک لحظه طول کشید. یک لحظه که در دلم، برای اینکه کار آموزم نشود، گفتم «چقدر دیر». نبش قبر حس آن روزها یک لحظه طول کشید. یک لحظه فکر کردم نکند پاریس از کنار هم رد بشویم. لحظه تمام شد ولی یک « چقدر دیر» در دلم باقی مانده.

No comments:

Post a Comment