12/21/2014

از خرده درس های مهاجرت

به خودم قول دادم که به مردمی که از کشورهایی که اصلا نمی شناسم و نرفتم یا خوب نمی شناسم، به چشم کتاب لونلی پلنت نگاه نکنم. به خودم قول دادم اگر درباره کشوری کنجکاو هستم، بروم و بخوانم و ببینم. به جای اینکه همکار، دوستِ دوست، مسافر بغل دستی، مهمان یک مهمانی ، که از کشور ناشناسی است (برای من) را با پرسیدن از کشورش بیچاره کنم! به خودم قول دادم برای مکالمه های کوچک و گذری و باز کردنِ سرِ صحبت، از آب و هوا شروع کنم، نه از سیاست و اقتصاد و طبیعت و هنر و غیره و ذلک کشورناشناس (برای من). 

وقتی سرِ صحبت با من اینطوری باز می شود : شما در ایران غذا چه می خورید؟ شما با دست غذا می خورید؟ در ایران چه موزیکی گوش می کنید؟ آیا می توانی اینطوری که اینجا لباس می پوشی در تهران لباس بپوشی؟ الان هوا در ایران چطور است؟ شما در ایران بار و کلاب دارید؟  ایران خیلی کشور ناشناخته ایست! انقدر دلم می خواهد درباره اش بدانم! و ... دلم می خواهد بگویم اگر کنجکاوی برو تهران! برو ببین! برو کتاب بخوان! اگر دنبال باز کردن سر صحبت و مکالمه کوتاه هستی هم بی خیال ایران شناسی شو! ولی قورت می دهم این جمله ها را. کریستین زمانی که دانشجو بودم می گفت شما دانشجو های خارجی سفیر کشورتان هستید و باید کشورتان را به ما معرفی کنید! 

هشت سال از روزی که پا به این کشور گذاشتم گذشته. ایران برای من ایرانِ من است. ایران ای که زندگی کردم. هر کسی ایران خودش را دارد. من چطور می توانم از ایران حرف بزنم؟ من فقط می توانم از ایران ام حرف بزنم. ایران من یک کشور نیست. ایران من کودکی و نوجوانی و جوانی من است. ایران من مهد کودک آمنه است، ایران من حیاط خانه اجاره ای مامانی و بابایی است، ایران من دبستان و راهنمایی و دبیرستان ایست که می رفتم، کافه هایم است، خیابان هایی که گشتم، دارآباد جمعه هاست، دفتر انتشارات و میدان ونک و چهار راه پاسداران است، خطی های انقلاب است، کلم پلوی شب یلدای مامان جون است، دور همی های فامیلی ظهرهای جمعه است، ایران اتاق نه متری من در خانه پدر و مادر است، مهمانی های بزن-برقص و عرق سگی های پنجشنبه شب هاست و خیلی چیزهای دیگر. از اینها، دلم می خواهد از اینها بگویم وقتی ازایران سر صحبت را باز می کنند، از اینهایی که هیچ کس منتظر شنیدن اش نیست، از اینهایی که برای کسانی که می خواهند از اعدام و سنگسار هیجان زده شوند، ایران من لوس تکراری و به درد نخور است. 

روزی که نشستی روی کاناپه جدیدات، در خانه ات، در کشور دوم ات (که برایت عزیز هم هست اتفاقا)، کنار دوست های خوب ات ( که در کشور دوم ات شناختی و دوستشان میداری)، کنار یار ات (که هم اتفاقا در کشور دوم اش است، چه تفاهمی!!)، و به این فکر می کنی که عه! فردا شب شب یلداست! «همه» خانه مامان جون خواهند بود! ولی از«همه» سه چهار نفر بیشتر در ایران نمانده اند و دل ات ریش می شود، آن روز می فهمی که یک مهاجر واقعی هستی. 

11/24/2014

وقتی صدایش را از پشت اسکایپ، از خیلی دور می شنوم، وقتی می شنوم که هق هق امان اش را می برد، وقتی با غمگین ترین صدای دنیا می گوید «عوضش راحت شد. این روزهای آخر خیلی زجر می کشید»، وقتی تنها جمله ای که از ته حلق ام به زور و زحمت بیرون میزند «کاش پیشت بودم» است، وقتی با پوزخند می گوید «تنها خوبیه ایران اینه که همه تو مرگ و میر هوای هم رو خوب دارن»، با خودم می گویم چه هزینه هنگفتی بالای مهاجرت دادم، چه هزینه هنگفتی. 
هر چقدر هم که تمام قد به علم و علم پزشکی و دانش معتقد باشی، هرچقدر هم که ماورا طبیعت و معجزه و جادو احمقانه و خرفت به نطرت برسد، وقتی علم و علم پزشکی و دانش از زندگی عزیزت قطع امید کند، تو قطع امید نمی کنی. آن ته ته ها به معجزه اعتقاد داری. آن ته ته ها مریض عزیزت خوب می شود، یک روزی حتما خوب می شود. یک روزی حتما چشم باز می کنی و رو به سلامت و بهتر شدن پیدایش می کنی. اما معجزه و جادویی در کار نیست. هرچقدر هم که پیرهن سیاه ات را از قبل به خشک شویی داده باشی و منتظر باشی، مرگ باز هم بی خبر غافل گیرت می اندازد. 

این بار هم غافل گیر شدم. 

خداحافط آقای ف عزیز.
چاکر همیشگی شما،
ه 

10/22/2014

مرثیه ای برای یک قطع عضو

بی تو مرا شهر تنگ ... نه! 

مرا، شهر، تنگ ... نه! 

شهر، مرا، من را ... نه! 

شهرِ من را ... نه!

شهرِ من
شهرِ من، تنگ، ننگ،ترس، تب، تاب، بی تاب، بی توان.
شهرِ من ... نه!

منِ شهر
منِ بی شهر
من، بی شهر،بی شرم.

10/03/2014

دیشب، وقتی خواب بودم، در سرم، بی سر و صدا، تیرآهن کار گذاشته اند. تیر آهن و سرم و «بی میلیِ مضمن شده ام» به کار را با خودم اینور-آنور می کشم.

10/01/2014

هواس ام پرت بود و حوصله کار کردن نداشتم. از کار زودتر آمدم بیرون، شاید دو ساعت و نیم یا سه ساعت زودتر از روزهای دیگر. می دانستم باید کجا بروم.یک راست آمدم کافه روبه روی سینما مدیسیس. کافه محبوب من، وسط پاریس پنجم. کاناپه ام خالی نیست. دو تا دانشجو، احتمالا دانشجو های سوربون، رو کاناپه ولو هستند، آبجو ها را نصفه روی میز رها کرده اند و مشغول ماچ مالی اند. میز گرد گوشه کافه هم خالی نیست، چهار نفر مشغول درسته قورت دادن شام زودوقت هستند که به سئانس ساعت هفت سینما برسند، بی شکم گرسنه. دم پنجره هم جا نیست. این جوانک ها همه جا را گرفته اند که! یک میز خالی وسط کافه شلوغ پیدا کردم. سعی می کنم بقیه رمان دانیل پناک را بخوانم. تمرکز نداشته و ذهن پخش و پلام نمی گذارد. بعد از اینکه دختر خوشگل گارسن مو فرفری-لب قرمزی شراب را گذاشت جلویم و رفت، مالسکین را رو کردم. توهم گرفتم که همه سر برگردانده اند و مشغول زل زدن به من ودفترچه ام و خط دبستانی فارسی ام هستند و همه دارند فکر می کنند وای این چه خطی است؟ این چه زبانی است؟ این چه داستانی است؟ ... اگر می شد حتما سرم را فرو می کردم در دفترچه ام، به قول انگلیسی زبان ها لیترالی. ترسو شده ام. حالا سر درد از کجا آمده این وسط؟ زل زلِ مشتری های کافه کم نبود؟ می دانم از کجا آمده. این سر درد معروف بی حوصلگی است، محصول یک روز کامل کاری بی حوصله بودن و مقاله علمی خواندن و دانشمند شدن و مهندس شدن و مقاله نوشتن. حوصله ام از این علم و دانش و مهندسی دوزاری ام سر رفته. 


هر چی این بالا نوشتم زر زر محض است. یک پاراگراف زر زر برای اینکه نروم سراغ اصل مطلب. برای اینکه اعتراف نکنم غم دارم، خیلی. امروز استفانی همه بار و بندیل و اسباب و اثاث اش راسپرد به اسباب کش ها و برگشت لیون. قراردادش تمام شد. دیگر بیشتر از این هم حوصله پاریس را نداشت. گفت بر می گردد لیون پیش خانواده اش، پیش دوست هاش. گفت تحمل دور بودن ندارد. گفت بر می گردد لیون، تمام زوراش را می زند که لیون کار پیدا کند و همان جا بماند و بمیرد. البته بمیرد را نگفت.

استفانی، خودمانی اش می شود اِستِف، رفیق گرمابه و گلستان ام نشد. یعنی کلا جورِ متفاوتی زندگی می کنیم. اما! اما در این یک سال و نیم ای که همکار بودیم، خیلی با هم رفیق شدیم. زیر «خیلی» جمله قبل سه بار با خودکار قرمز خط می کشم و روی اش را هم با ماژیک شبرنگ نارنجی می کنم. ماجرا از این قرار است که به نظرم آن روزی که دریچه نگاه به دنیا را در مغز هر کسی کار گذاشتند، دست بر قضا دریچه ی من و استف یکسان از آب درآمد، زاویه، منظره، نور و صدای یکسان. فکر کنم خوش شانس بودیم که با هم همکار شدیم. شانسِ آشنا شدن با آدمی که دریچه اش عین مال تو است، این است که یک هو از سنگینیِ آن حسِ «تنهایی عمیق» معروف خیلی کم می شود، تنهایی عمیق چه در خوشی، چه در ناخوشی. و خوب این نعمتی است.

استف بند و بساط اش را جمع کرد و رفت و من غمگین ام، خیلی. یک جور حس بچه یتیم بودن. لورا، لتیسیا، سولن، آنتوان و ایرما هم که رفتند همینطوری شدم. فکر کنم هشت سال پیش، وقتی دوست هام و خانواده ام را در سالن فرودگاه مهرآباد محکم بغل کردم و خداحافظی کردم، وقتی به همه سپردم «گریه نکنیدها! زود می بینم همو!» نمی دانستم دارد چه بلایی سرم می آید. نمی دانستم دارم ظرفیت خداحافظی کردن ام را یواش یواش از دست می دهم. نمی دانستم هشت سال بعدش اینطوری می شوم که وقتی دوستانم از من خداحافظی می کنند دلم می خواهد بلند فریاد بزنم نروید! نروید بابا جان! کجا می روید؟ همه جا همینطوری است! واسه چی می روید؟ و وقتی بهم می گویند (مثلا) تو خفه! تو که خودت رفتی! بهشان بگویم اره من رفتم ولی شما «نروید».

      
On écrit pour en finir avec sois-même mais dans le désir d'être lu, pas moyen d'échapper à cette contradiction. C'est comme si on se noyait en criant: "Regarde maman! je nage!" ... Quant à prétendre écrire sans vouloir qu'on vous lise (tenir un journal intime, par exemple), c'est pousser jusqu'au ridicule le rêve d'être à la fois l'auteur et le lecteur.

Le dictateur et le hamac - Daniel Pennac


می نویسیم برای اینکه با خودمان خلوت کنیم، درحالیکه میل به خوانده شدن داریم؛ از این تناقض گریزی نیست. مثل این می ماند که در حال غرق شدن فریاد بزنیم: «مامان نگاه کن! دارم شنا می کنم!». وانمود کردن به نوشتن بدون خواستنِ خوانده شدن، رویای مسخره ی همزمان نویسنده و خواننده بودن است. 

دیکتاتور و نَنو- دَنیل پناک 

ترجمه درب و داغان از من است. این پاراگراف کتاب چند وقتی هست که در سرم دور می زند. من کجای این داستان/وضعیت هستم؟ دقیقا برای چه کسی می نویسم؟ فقط برای خودم؟ نه! من فقط برای خودم نمی نویسم. اگر می خواستم فقط برای خودم و دل خودم بنویسم که مالسکین بود، این جا را به روز نمی کردم که! بعد اینکه آیا اصلا کسی این دور و بر، دقیقا اینجا، می آید؟ 

9/24/2014

تجاوز به حریم شخصی با شوره سر و ملچ مولوچ

پشتی صندلی اولیویه تا گوشه دست چپ میز من، در حالت عادی، یک متر فاصله دارد. تاکید می کنم در حالت عادی. وقتی اولیویه به نتایج اش فکر می کند، محکم به پشتی صندلی اش تکیه می دهد. فنر پشتیِ صندلی، سر اولیویه را به پنج سانتی متری گوشه چپ میزام و پانزده سانتی متری من می رساند. بعد اولیویه همینطور که تکیه زده و فکرمی کند سرش را می خاراند که یک صدایی مشابه صدای کشیدن سیم بشور و بساب روی یک تخته چوبی می دهد. من سعی می کنم که توجه نکنم. اما مدام به این فکر می کنم که همه شوره های سرش دارد می ریزد روی میز من. چون میز من سفید است شوره های سرش را نمی بینم و نمی توانم بگویم اولیویه شوره هایت را نریز روی میز من. الان هم دارد همین کارها را می کند، فکرکننده و تکیه زننده و سر خاران. من غیر از پست کردن این نوشته راه حل بهتری برای خالی کردن استرس ام پیدا نکردم. تازه! لورانس، آن یکی همکار (لعنت بر اوپن اسپیس) ساندویچ اش را با چنان شدتی می خورد که من صدای آرواره اش را می شنوم.  بین دو گاز، لقمه قبلی را قورت نداده، دهن اش را باز می کند برای گاز بعدی که صدای ملچ مولوچ عجیبی تولید می کند. ( بعدا، سر فرصت، باید از اینکه این دو تا به اضافه دو همکار دیگر، چهارتایی، عادت جالب با صدای بلند فکر کردن و غر زدن دارند، بنویسم؛ حتی وقتی به جیش کردن فکر می کنند ما صدای این تصمیمشان را می شنویم.)
 اگر دیشب یک ساعت بیشتر خوابیده بودم الآن از سر خاراندن و ساندویچ خوردن دور و بری هام احساس فلاکت نمی کردم. اگر در یک فیلم یا داستان علمی تخیلی زندگی می کردم شنیدن این صداها نقطه قدرت من حساب می شد و تمام قدرت های یونیورس می خواستند من را استخدام کنند تا با قدرت جادوییِ شنیدن صداهای ناشنیده ای مثل بارش شوره از سر یا تکانه های آرواره،  آنها را نجات دهم. اگر هم کمی اتوریته داشتم سر اولیویه داد می زدم که یا تکیه بده، یا سرت را بخاران، نه هردو! به لورانس هم می گفتم برو بیرن سادندویچ ات را گاز بزن. اما از آنجایی که جربزه لات بازی ندارم و پنج هفته و دو روز بیشتر به روز آخر قراردادم با اینها نمانده، اینجا نِق می زنم. 
پاییز خیلی بی سر و صدا رسید. نفهمیدم کی. سردم است. هنوز هم که هنوز است برای این نیمه فصل ها لباس درست حسابی ندارم! هر سال، همین موقع ها به همین فکر می کنم. 

9/18/2014

در زندگی مشترک روزهایی هست که چشم باز می کنی و می بینی که ای دل غافل! در یک «وضعیت»ی هستی که من اسمش را گذاشتم وضعیت «اره تیز و بدقواره و چِقِر، تا یک سوم در مقعد فرو». وقتی از این وضعیت حرف می زنم از چه حرف می زنم؟ 
صبح از خواب بیدار شدی، همه چیز ظاهرا نرمال است. روز آرام و آفتابی ای در پیش روی ات است، جلسه نداری، قراری با کسی نداری، به ددلاین ها هم رسیدی، همه چیز خوب است، ظاهرا. اما! اما، نفس ات بالا نمی آید. احساس خفگی می کنی. قلب ات هزار تا در دقیقه می زند. کلافه ای و دنبال باز کردن دگمه یقه ات هستی. متخصصین امور به این حالت می گویند اضطراب یا همان انکزایتی. زیر دوش هستی و آب همینطور می رود و می رود و تو و فکرهایت هم با آب تا اینکه می فهمی یک ساعت است زیر آبی، دیر شده و باید بروی دنبال یک تکه نان. سر راه دو بار تا مرز تصادف کردن می روی. پای مردم را در اتوبوس لگد می کنی. روی صندلی مردمان مسمنِ محتاج به صندلی می نشینی و وقتی یک مرد مسن محتاج به صندلی می رسد حتی نمی بینیش. وقتی در فاصله ایستگاه اتوبوس تا در محل کارعابرها یک هو مکث می کنند یا راهشان را عوض می کنند دلت می خواهد یک کلت داشتی و با یک تیر هوایی هشدار خوبی بهشان می دادی. وقتی سر کار رسیدی و سعی کردی با لبخند به همکارها سلام کنی (ای لعنت بر مخترع اوپن اسپیس) دوزاریت می افتد. بله! شما امروز در وضعیت  «اره تیز و بدقواره و چِقِر، تا یک سوم در مقعد فرو» قرار دارید! مبارک است! 

اره چیست؟ اره همان ایده-فکری است که در زندگی مشترکِ امروزتان آزارتان می دهد. همسر-همراه-معشوق-دلبند-بند دل-همدل تان یک گیری دار، شما یک گیری دارید، رابطه یک گیری دارد، مشکل خارجی دارید. اینها فکر شما را مشغول کرده و هی در سر شما دور می زند و دور می زند و دور می زند، می رود، بر می گردد. بعد هی جمع می شود روی هم و اره  را «ایجاد» می شود. در همین دور دور زدن ها در مغزتان، خیلی تمیز و با سرعت، بدون اینکه بفهمید دقیقا کی و چگونه، تا یک سوم در مقعد شریف فرو می رود. شما از حضور اره وقتی با خبر می شوید که تا یک سوم آلردی اون تو هست و شروع کرده به فشار آوردن. 

اهالی فن و تراپی و سایکو تراپی و کاناپه، می گویند در این موارد باید کامیونیکیت کرد، اخطلاط، صحبت، مکالمه. مشکل را، همان اره را، آنالیز کرد. آیا اره وجود خارجی دارد یا ساخته ذهن شماست؟ اگر وجود خارجی دارد چرا آزار می دهد؟ خوب حالا که می دانی چرا آزار می دهد چطور در باره اش باید حرف زد؟ چطور مطرح اش که حمله به همسر-همراه-معشوق-دلبند-بند دل-همدل ، قلمداد نشود که بعد ضد حمله اش دودمان را بر باد ندهد؟ این برخورد اهالی فن است. دو سوم اره بیرون است، پس به هر زحمتی خست خودت را ازیک سوم خلاص کن. 

اما! یک ایده-فکر هایی هستند که تا زمانی که در مغز وول می خورند چیزی بیشتر از ایده-فکر نیستند. شما هم اگر گیر ندهی و هی در سرت بالا پایین اش نکنی و هی چراغ جادو را انگولک نکنی، هیولایی هم از آن خارج نمی شود ( یعنی اره ای نمی شود که برود فرو!). ولی! ولی وقتی انقدر در سرت وول خورد تا رسید به زبان و بیان شد، ایده-فکر تبدیل می شود به مشکل. مشکلی که وجود خارجی دارد و همسر-همراه-معشوق-دلبند-بند دل-همدل  مورد مشکل. اره تا یک سوم فرو رفته. 

یک ایده-فکر هایی هست که باید از آنها مراقبت کرد که به اره تبدیل نشوند. درباره یک چیزهایی نباید حرف زد. یک چیزهایی را نباید کامیونیکیت کرد ای اهل فن! چون بعدش بیچاره کننده اند. مشکل اما اینجا نیست. گرفتاری از جایی شروع می شود که نمی دانی از چه باید حرف زد و حل اش کرد و منطقی بود و بزرگ شد و بلاه بلاه بالاه و چه چیزی را باید خاموش گذاشت. 

دکتر! من در وضعیت «اره تیز و بدقواره و چِقِر، تا یک سوم در مقعد فرو» رار دارم. چه کنم؟ 
فرستنده: زن، سی و دو ساله، از پاریس

9/17/2014

حمله ترس ام با یک وانِ آب گرم قابل کنترل است. ترس هایم برای طبیعت گران تمام می شوند! 

9/13/2014

هشتگ خندق بلا

سوال تکراری: امشب شام چی بخوریم که همانی که هفته پیش و هفته پیش تر و هفته پیش ترش خوردیم نباشد؟

9/11/2014

برای پیشگیری از دیوانگی، یک خط نوشتن در روز

تاریخ زده بودم شش آوریل، پاریس، شب، خانه و بالای یکی از صفحه های مالسکین سیاه نوشته بودم: باید دوباره بنویسم، باید دوباره و مرتب بنوسیم، باید قبل از اینکه به پریشان حالی برسم بنویسم.

سه شب پیش بود. چند ساعت قبل اش خبر خیلی خوبی بهم رسیده بود و مثل اکثر آدم هایی که خبر خیلی خوبی می گیرند ذوق زده و هیجان زده و خندان و شادان بودم. فکرهام پرواز کرده بود به جاهای دور و سفر هایی که سال هاست آرزو دارم. تمام رویاهام، یکی یکی جلوی چشم هام رژه می رفتند و قند در دلم آب می شد که بالاخره می توانم از لیست رویا خارجشان کنم و به لیست کارها اضافه شان کنم. داشتم بلند بلند به همه اینها، در هم و بر هم فکر می کردم. نورتانیو که صدای بلند بلند فکر کردن من را می شنید، پرید وسط فکر کردنم و گفت «چه عجیب و غریب». وقتی نورتانیو می گوید چه عجیب و غریب، یعنی که نه تنها مثل من فکر نمی کند، بلکه با فکرم مخالف است. نورتانیو، مردِ مدعی مدارا، به من که می رسد رودربایستی را کنار می گذارد. نتیجه، وقتی با من مخالف است لحن دستوری می گیرد ، نه میگذارد و نه برمیدارد، و می گوید «چه عجیب و غریب». سه شب پیش هم گفت «چه عجیب و غریب! تو باید فکر کنی، فکر کنی به اینکه چه راهی را طی کردی تا به اینجا رسیدی، تو باید روی این موفقیت ات تعمیق کنی و فکر کنی از کجا به اینجا رسیدی! به جای هیجان زدگی و به آینده فکر کردن! من وقتی پارسال به همین موفقیت رسیدم بلاب بلاب لا...». فکرهای پارسال اش را تعریف کرد. تمام فکرهایی که یک کلمه ازشان با من حرف نزده بود. فکرهایی که باعث شده بود مدام خودخوری و بداخلاقی کند.کج خلقی هایی که تعطیلات آفتابیِ تابستان پارسال را با دوز قابل توجهی از زهرمان قاطی کرده بود. تلخی هایی که دل ام را یواش یواش و ریز ریز ترک داده بود. سکوت هایی که من را به پیاده روی های تنهایی و طولانی برده بود و ... به حرف هاش گوش می دادم و فکر می کردم ، البته این بار بی صدا. گوش می دادم و دوزاری هام یکی یکی می افتاد که آهان! فلان جا که فلان کرد از اینجا می آمده. حباب بالای سرم را ترکاند «ساکت شدی! به چی فکر می کنی؟» و اینطور بود که دعوای «زن و شوهری» آن شب کلید خورد. بعد از یک ساعت جر و بحث و به قول مامانیِ خدا بیامرز من بگو تو بگو، برسر اینکه آیا وقتی قاطی هستیم باید حرف بزنیم یا نباید حرف بزنیم، بدون رسیدن به نتیجه، لبیک و بوس شب به خیر را زد و رفت خوابید. من؟ من رفتم سراغ مالسکین قرمز.  

مالسکین قرمز دفتر یادداشت پارسال بود. دفتر نوشته هایی برای پرهیز از دیوانگی. دفتر روزهای بدحالی.ورق اش زدم تا رسیدم به تابستان پارسال. تابستانی که ته رابطه کم سن و سال ام با نورتانیو را دیده بود. از کج خلقی ها، بداخلاقی ها و سکوت های نورتانیو نوشته بودم. از دل شکستگی های خودم نوشته بودم، از رنجش هایم و از اینکه نورتانیو، در همان آپارتمان بیست و پنج متری، انقدر دور بود که حتی نمی شد باهاش حرف زد. نوشته بودم که «خوشبختانه هنوز دوست اش دارم، وگرنه، اگر کمتر دوست اش داشتم همه چیز را تمام می کردم و می رفتم». اینها را می خواندم و یاد اشک های سال پیش ام می افتادم. حال ام بد شده بود! حس می کردم چه ظلمی به من روا شده پارسال! دلم می خواست با سر و صدا و داد و بیداد نورتانیو را بیدار کنم ، یک چادر گل گلی پیدا کنم ، بیندازم سرم و با گریه و ضجه به سینه ام بکوبم و هی به نورتانیو لگد بزنم بگویم ای ظالم! البته سه شب پیش هیچکدام از این کارها را نکردم. چادر گل گلی هم ندارم. داد هم بلد نیستم بزنم. فقط ته دلم یک جوری شده بود، انگار یک اسفنج قیری مالیده باشند به ته دلم، که نمی دانم دقیقا کجای دلم است. بعدش هم با همان ته دلِ قیری رفتم مسواک کردم و آرایش ماسیده ام را پاک کردم. آرایش پاک کردن، وقتی حالم اینطوری قیری است، یعنی که من زن قوی ای هستم و حتی از پس پاک کردن آرایش ام بر می آیم.

نوشتن برای پرهیز از دیوانگی خوب است. گاهی تنها درمان است. اما باید دفترهای جدا جدا داشت. یک دفترهایی را باید چال کرد. یک نوشته هایی هست که نباید بهشان برگشت. یک نوشته هایی انقدر بدبختی دارند که دوبار خواندنشان آدم را دوباره بد بخت می کند. دفتر هایی باید داشت مناسب چال کردن. یک حال و روزهایی هست در زندگی که باید نوشتشان، ولی هیچوقت بهشان برنگشت. مگر وقتی آدم هوس دلِ قیری می کند.







9/09/2014

يك روزهايى هست كه زندگى هيچ بهانه اى به دستت نمى دهد. 
يك روزهايى هست كه زندگى خيلى شيك و كُلگِيت وار به تو لبخند مى زند، فقط و فقط لبخند. 
يك روزهايى هست كه حتى اگر هم بخواهى نمى توانى كه از زندگى شكايت كنى، مرادهاى كوچك و بزرگ و حتى خيلى بزرگ را صحيح و سالم ، با دقت، دقيقا همانطور كه از دنيا طلبيده بودى، رسانده به دل ات. 
اما تو عنق اى.
ته دل ات گريه دارى و دل ات ميخواهد يكى محكم، به قول مرحوم مامانى يكى قايم، بخوابانى زير گوش وَرِ منطقى مغزات كه مدام از بالاى عينك، خيلى خانم دكتروار، نگاه ات ميكند و شمرده به تو گوشزد ميكند كه جمع كنى خودت را. 
تو باز هم بغض دارى و ميخواهى براى مثلا درخت هاى قطع شده جنگل هاى عباس آباد يا آب شدن يخ هاى قطبى گريه كنى، هاى هاى. 

9/04/2014

از آسمان و هواى خوب

قسمت مهمى از خواندن هاى من دور و بر داستان كوتاه های نویسنده هاى تازه كارِ (متولد یا ساکن یا متولد و ساکن) آمريكاى شمالی دور ميزند. همان هایی که جوان اند و یک یا حداکثر دو کار از آنها بیشتر کتاب نشده، آن هم با هزینه شخص نویسنده، ولی وبلاگ دارند وخوب می نویسند. من که اغلب میخکوب شده در صندلی دفترم فرو میروم، وانمود می کنم که مشغول خواندن مقاله هستم ولی داستان کوتاه های این نویسنده ها را می خوانم. آنها، داستان كوتاه هایی می نویسند كه در كافه یا داينر یا رستوران زنجيره اى اتفاق مى افتد. از آن داستان ها كه هوس شير قهوه يا چاى-يخ پر شكر يا ميلك شيك وانيلى يا سيب زمينى سرخ كرده را در من بيدار مى كنند و آب دهان ام گوشه لب ام جمع می شود. هوس يك زندگى سبك، كفش كتانى به پا ، يك ليتر شير قهوه به دست و پرسه زنان می کنم؛ از همان ها که مخلوط شده با يك نوع افسردگى/بى حوصلگى/روزمرگى ملس که نه آزاردهنده است و نه قابل چشم پوشى. در اين داستان ها  غريبه های خسته، غمگین، باهوش، خندان، عصبانی، جذاب، سکسی، زیادی چاق، زیادی مست، شکست خورده عشق یا کلافه همدیگر را خیلی اتفاق، بدون برنامه ریز قبلی، ملاقات مى كنند. بعد، مكالمه هاى جذاب  و جنجالی و واقعى بينشان اتفاق مى افتد. غريبه ها در اين داستان ها با هم اينتراكشن دارند. با هم ا زمین و زمان گپ می زنند، از هم راه حل های موثر می پرسند، با هم درد دل می کنند، از اینکه نمی توانند در کافه سیگاری بگیرانند غر می زنند، مارگاریتا به دست یا در حالی که با انگشت سبابه یخ ویسکی اشان را قوز کرده پشت بار می چرخانند مخ هم را می زنند، برای هم شاخ و شانه می کشند، با هم سر دوستی باز می کنند یا هزار کار جالب دیگر که الان یادم نیست. مكالمه و چشم در چشم شدن غریبه ها به اندازه يك داستان كوتاه شانزده صفحه اى طول مى كشد و صفحه هفدهم هر كسى مى رود پى كار خودش. به همین سادگی! 

من؟ من هوس می کنم کفش کتانی به پا کنم، راه بیافتم سمت نزدیک ترین کافه. یک چیزی شبیه این چیزهایی که غریبه های داستان سفارش می دهند سفارش دهم و منتظر بنشینم که یک مکالمه جذاب اتفاق بیافتد. اما من همیشه سرم در کتاب ام فرو رفته یا حواس ام به دور و برم نیست یا وقتی سرم در کتاب نیست مشغول رویا بافی ام که وقتی غریبه ای با من سر صحبت را باز می کند بی ادبانه می فرستمش رد کارش که به بقیه رویام برسم. وقتی هم که غریبه ظاهرا جذابی پیدا می کنم، انقدر بهش زل می زنم که مغذب می شود و با چشم غره به من می فهماند که جمع کنم خودم را. مثلا همین امروز ساعت ناهار. حوصله معاشرت  با همکار ها و دست جمعی ناهار خوردن نداشتم. رفتم مارک اند اسپنسر که همین بغل محل کارم تازه باز شده یک نان و پنیر و یک لیوان ماست و یک بطری آب با طمع هلو خریدم. اول تصمیم داشتم بروم پارک بنشینم، از آخرین روزهای آفتاب و هوای خوب استفاده کنم، نان پنیرم را گاز بزنم و اگر شد با یک غریبه جذاب سر صحبت را باز کنم و وارد یکی از آن اینتراکشن های رویایی ام بشوم. اما نشد. بعد از صف طولانی سوپرمارکت تصمیم ام عوض شد. برگشتم دفتر کارم، جلوی کامپیوترم، نان پنیرم را گاز زدم و داستان کوتاه خواندم و از نوشته روی در ماست ام (رویال یوگورت با طمع لیمو) تعجب کردم . الان هم تا بوی قهوه مانده در لیوان ام باعث استفراغ نشده باید بروم و لیوان ام را بشورم.

همه همکارها رفته اند جلسه. از فرصت استفاده می کنم و به ادامه رویا بافی و داستان خوانی ام می رسم.

9/01/2014

بازگشت

بازگشت از تعطیلات یک ماهه
بازگشت از یک ماه سفر

هواپیمایی که به زمین نشت، سر و دل ای که همچنان بعد از یک هفته فرود هواپیما، جاهای دور پرسه می زنند.

7/22/2014

خودم را برای طوفان آماده کردن

برایم ترجمه آهنگ سوئدی را نوشته بودی. نوشته بودی که می گوید « یک مسابقه را باختم ولی خب چه فایده ای دارد؟». بعد همین
 جا ترجمه را تمام کرده بودی. 

بعدش چی؟ بعدش چه می گوید؟ بعد از باختن مسابقه چه کار باید کرد؟ 

به یک نسخه، مثلا آبی رنگ، برای گذارن دوره باخت مسابقه، و به یک نسخه دیگر، مثلا قرمز رنگ، برای گذران دوره برد مسابقه، احتیاج دارم. برد یا باخت، هر دو، گاهی خیلی غیر منتظره، مثل یک حساسیت پوستی، به آدم حمله ور می شوند! بعد وقتی حمله حساسیت آغاز شد نسخه اش را در کشو پیدا کنم، ببرم داروخانه، دوایش را بگیرم، هر شش ساعت یک دوز.
تهِ یکی از باگ های تربیتی-روانی من به مفهوم «لیاقت» می رسد. با «لیاقت» درگیرم! وقتی به چیزی که می خواهم می رسم، یا  مسابقه را می برم، نگران می شوم که آیا «لیاقت» اش را دارم یا نه. وقتی هم که می بازم همواره طلبکارم که «لیاقت» ام بهتر از این حرف ها بود! باید فکری به حال این رابطه معیوب طلبکار-بدهکار بکنم. نسخه ای؟ دوایی؟ چیزی؟
 سی و دو ساله شدم و این بیشتر شبیه به یک شوخی است تا سالگرد تولد و جشن همراهش! بی سر و صدا برگزارش کردم، مثل سال پیش و سال پیش ترش. اینطور بهتر است. گاهی برای شروع واقعیِ زندگی باید سال ها صبر کرد!

7/18/2014

نبش قبر یک لحظه طول می کشد

آن روزها، معادل سه چهار سال پیش، مشکل ما فاصله بود. من مشکلِ فاصله را سالی دو بار، با یک تعطیلی سه هفته ای تابستانی و یک تعطیلی دو هفته ای زمستانی، کم می کردم. نوبت به او که می رسید داستان فرق می کرد. نمی توانست به اروپا سفر کند چون پاسپورت نداشت. نمی توانست پاسپورت دار شود چون سربازی نرفته بود. نمی توانست سربازی برود چون می خواست سربازی را بخرد. سربازی را نمی خرید چون ... چون اش را یادم نیست. در یکی از این فاصله کم کردن های دو هفته ای، وقتی سربازی را خریده بود و پاسپورت دار شده بود و دو سفر خارج هم رفته بود، به با هم سفر کردن فکر می کردیم. گزینه اروپا را رد کرده بود چون مشکل اش بود که ویزا بگیرد. تصمیم گرفتیم از ترکیه شروع کنیم. برنامه سفر استانبول را هم ریختیم. البته ما هیچوقت ترکیه نرفتیم. وسط همین تصمیم گیری ها و برنامه ریزی ها برای سفر به من دروغ گفت، در روز روشن، در حالی که نگفتن اش آسیبی به چیزی و جایی نمی زد. دروغ دنیای من را در هم می پاشد. و خب آن بار هم در هم پاشید. سفرِ با هم ارزش اش را نداشت. سفرِ بی هم برای فاصله کم کردن هم همینطور. 
امروز در یک فرودگاهی، در یک شهر کوچکی در آلمان، چک این کرده. همین دور و بر هاست.روی تایم لاین فیس بوک ام دیدم. بغض و استیصال خبر های غزه و اسراییل و هواپیمای مسافر بری مالزی (خوشبختانه صدایی از با خاک یکسان شدگی سوریه نمی آید) و دخترهای ربوده شده کنیایی و غیره که در سرم بلوایی درست کرده بودند، یک لحظه خاموش شد. فقط یک لحظه طول کشید. یک لحظه که در دلم، برای اینکه کار آموزم نشود، گفتم «چقدر دیر». نبش قبر حس آن روزها یک لحظه طول کشید. یک لحظه فکر کردم نکند پاریس از کنار هم رد بشویم. لحظه تمام شد ولی یک « چقدر دیر» در دلم باقی مانده.

7/08/2014


خستگی ولی بی خوابی

یک شب هایی هست در زندگی که نمی دانم چطور بخوابم. واقعا نمی دانم. از رفتن به تختخواب می ترسم. ار هجوم فکر های با سر و ته می ترسم و از دوباره تجربه کردن خواب هایی با رویای های آشفته و صبح خسته بیدار شدن.

7/01/2014

کادو بده، کادو بخر، کادو خوب است-دو

البته داستانِ کادو به روز عشاق ختم نمی شود. نورتانیو، سال پیش، تصمیم گرفت یک دوچرخه وینتیج و گران قیمت به من هدیه 
  تولد بدهد. مشکل اول: من از دوچرخه سواری در شهر می ترسم. می ترسم ماشین زیرم بگیرد و بمیرم یا معلول شوم، تمام عمر. آیا نورتانیو این را می داند؟ بله می داند. مشکل دوم: با اینکه دوچرخه سواری در طبیعت را دوست دارم، ما به طبیعت نمی رویم، چرا که نه ماشین داریم و نه گواهینامه رانندگی! آیا بالاخره پارسال هدیه تولد گرفتم؟ بله، لباس قشنگی که نه اندازه ام بود و نه قابل تعویض! روز تولدم نزدیک است و من فکری ام که امسال چه پیشنهاد هیجان انگیزی برای هدیه از کلاه نورتانیو بیرون خواهد آمد! 

خوبیِ اینطور فکر مشغولی ها این است که هواس ام را از نتیجه مصاحبه کاری هفته پیش پرت می کند و دلم کمی کمتر قل قل می زند.
 کادو بخر، کادو بده، کادو خوب است-یک

در مدت یک عمر مجردی، همان مدتی که ماجراهای کوتاه مدت، یا قبل از روز ولنتاین تمام می شدند یا بعد از روز ولنتاین شروع، به بخت کج لعنت می فرستادم و به خودم می گفتم : سال دیگه! سال دیگه یکی هست که برام کادو بخره!
 سال دیگه دو سال پیش رسید و با خود یک عدد نورتانیو آورد. زندگی با نورتانیو خوب است، اما! نورتانیو بلد نیست کادو بخرد. معتقد است که روز عشاق پدیده بی مزه و لوسی است که برای تبلیغ و مصرف و اینطور چیزهای بد به وجود آمده (که البته همینطور هم هست. یعنی به نظر من هم همینطور است).
سال اول رابطه، داغ و هورمون های عشق بالا زده، شبِ روز عشاق رفتیم رستوران چینی پایین ساختمان سابق من شام خوردیم  و دنگی حساب کردیم و خیلی احساس کردیم که به به چقدر لاو. امسال، پیژامه پوش و کاسه سالاد به بغل، روی کاناپه لم دادیم و روی لپ تاپ سیزده اینچی من فیلم دیدم. من، تمام مدت فیلم - شام به خیال راحتی و اطمینان از بودن اش فکر می کردم. به کلمانس و ناتاشا، دو رفیق گرمابه و سینما،  هم فکر می کردم که در پاب ایرلندی پایین ساختمان شان، سه متر آنطرف ترِ دو سه تا طرفدار تیر و مست و عربده کشِ فوتبال باشگاه های گمنام اروپا، مشغول لعنت فرستادن به بخت کج شان  در پاب خلوت هستند.

6/25/2014

 روز هیژده ژوئن، روز پرزنتیشن پروژه های پایانی دانشجو های فوق لیسانس، کنار یکی از صفحه های دفتر یادداشتِ همه کاره ام، قاطی یادداشت ها و نظرها روی کار دانشجو ها، نوشته ام: کاش آسانسور پنج دقیقه بین دو طبقه گیر می کرد، من تنها در آسانسور، تا رسیدن نجات، چند دقیقه می خوابیدم.