4/29/2013

صبح روز اول هفته از خواب بیدار می شوم، یک چشم باز، یک چشم بسته، فقط به یک چیز فکر می کنم : «کی شب آخرین روز هفته می رسد پس؟» بعد نورتانیا، خوشحال و خندان و بیدار و دوش گرفته بغل تخت ایستاده که «پاشو بریم سر کار!» و اینجاست  که من این سوال فلسفی را از خودم می پرسم : اگر یک کلت داشتم نورتانیا را می کشتم یا خودم را؟

امضا: یک همیشه خسته

4/23/2013

گهی زین به پشت و گهی پشت به زین

پنج ماه تا پایان قرارداد کاریم بیشتر نمانده. دنبال کار بعدی هستم و در آرزوی یک کار دائم (با کلی اما و اگر و شرط و شروط که پیدا شدنش را تبدیل به آرزو کرده!). از آن طرف، از کدام طرف؟ از این طرف که برای دانشجوهای سال آخر لیسانس پیشنهاد کارآموزی دادم به دانشگاه. از دو هفته پیش روزی یک سی وی به دستم، به دستم که نه، به میل باکس ام می رسد. پس فردا هم با سه تا دانشجو مصاحبه دارم. بعد خودم، هفته ای یک سی وی به یک جایی می فرستم با کلی رویا!  ... روزگار غریبیست! 

4/16/2013

تا کنون هفت گروه امداد با سگ های زنده یاب به مناطق زلزله زده نقطه.