2/19/2013





وقتی خسته ای،وقتی غم داری، وقتی از دنیا خسته شدی، وقتی نمی فهمی،کارهای «عجیبی» می کنی.ژًن خسته است و بی حوصله.ژن دنبال یک شروع است، تشنه ورق زدن و از نو شروع کردن، تشنه از هیچ جا شروع کردن. خواستن یک زندگی جدید بدون اینکه نقطه صفری در کار باشد، بدون یک آشنا. 
زندگی ات دارد راه خودش را می رود. آدم خوش شانسی هستی که همه چیزِ همه چیز ات روی یک غلطک است، بدون اینکه خبر داشته باشی، مثل پل. بعد حادثه، البته حادثه که نه،اتفاق، اتفاق می افتد، بدون دخالت تو، بدون اینکه کوچک ترین حدسی بزنی از رسیدن این اتفاق. بی خبر وانِ حمام یکی از اتاق های هتل ات شده پر از خون. نمی فهمی، هیچ چیز نمی فهمی. همه چیز تمام شده، تو هیچ چی از ماجرا نمی فهمی. آخر چرا؟ بی پاسخی.بی جواب مانده ای، بی رحم شده ای، خشن شده ای، عجیب شده ای، محتاج جواب شدی، سر در گمی. حال بد. باید با حال بد یک کاری بکنی.
پل و ژًن اینجای زندگی هم، به هم بر می خورند.
آخرین تانگو در پاریس، با همه خشونت اش، وارد ده فیلم برتر ام شد.
دیروز صبح پشت دست چپ نورتانیو سوخت، با اتوی داغ. چرا؟ چون اتوی داغ، پیچ دما تا ته پیچیده، روشن روی تخت، من در حال کلنجار با پیرهن سفید که برای بازدید کمیته فکل کراواتی باشم. نشست روی تخت که نمی دانم چه کار کند، خب منتظر هم نبود با اتوی داغ همنشین شود، که شد و خب سوخت! همه ازش پرسیدند دستت چی شده، جواب داد با اتو سوخته، بدون انتشار نام مقصر. بعد من، با این وجدان درب و داغون ، پشت بندش همه جا اضافه کردم که ضمنا تقصیر من نبود که ِ دستش سوخت. یعنی گاهی اینطور تبدیل می شوم به کودکِ تقصیرکارِ ترسان و لرزان از سرزنش.نتیجه گیری؟ ندارد. وجدان درد دارم.  وقتی سوخت انگار من سوخته باشم ... این جمله آخر هم نکته اصلی کل ماجراست.
نوشتنم می آید. خیلی وقت ها هم می آید. خیلی چیزها هم هستند که در لحظه می خواهم بنویسمشان. اما سه دقیقه بعد از اینکه سوژه و نوشتن آمدن، آمد، قبل از رسیدن به پست منیجر بلاگر، یک جمله، فقط یک جمله، کار را تمام می کند :«خب که چی حالا مثلا؟» .  زود باش بزن دکمه پابلیش رو!