1/30/2013

در را بستم.
نشستم و یک نصفه سیگار در جاسیگاری پیدا کردم.
روشنش کردم، پک زدم، سرفه کردم. دوباره سعی خودم را کردم، خیلی هم بد نبود.
به خودم فکر کردم.
تصمیم گرفتم که تا آخر روز دیگر هیچ کاری نکنم.
زندگی آدم را فرسوده می کند، نحیف می کند.
فردا روز بهتری خواهد بود.

عامه پسند-چارلز بوکفسکی 
ترجمه:پیمان خاکسار

1/28/2013

به هم رسیدگی، به خود رسیدگی و رسیدگی

اتفاق خوب از اینجا شروع به افتادن کرد که از بعد از تعطیلات به این طرف، همانقدر که من بعد از یک سری چارشنبه، پنشنبه،جمعه،شنبه،یکشنبه با هم بودن، نیاز به دو سه روز با نورتانیو نبودن دارم، نورتانیو هم حوصله من را ندارد. خوبی اش اینجاست که الآن فهمیده، یعنی فکر کنم که فهمیده، وقتی از استراحت کوتاه مدت عاطفی حرف می زنم، از چه حرف می زنم. که مرخصی استعلاجی دو روزه به معنی به هم زدن و از هم دور شدن و از هم بد آمدن و غیره نیست. یعنی دو شب فقط نون و ماست خوردن بدون توجه به نیازهای شکمی دو طرفه، یعنی پنج تا اپیزود بریکینگ بد پشت هم دیدن بدون توجه به کسی و چیزی و زندگی ای و ساعت خوابی و ساعت کاری و ...پیشرفت های کوچک!
پیِ کار خویشتن

نمی دانم از کی شروع شد. هر چه هم فکر می کنم یادم نمی آید از کی شروع شد. واگرایی را می گویم.الآن واگرایی شدت گرفته. صبح از خواب بیدار می شوم، بعد شروع می کنم به زندگی، بعد به نظرم که زندگی، به طور کلی می گویم، دارد می رود یک طرفی، من که شروع می کنم میروم یک طرف دیگر. واگرا شدم با زندگی.می رود یک طرفی من می روم یک طرف دیگر. بعد زمان همینطور بی خود و بی جهت می گذرد و من هی واگراتر می شوم با زندگی.آخرش؟ ببینم آخرش چه می شود.

1/21/2013





یک وقت هایی غم، حال بد، ملانکلی، ویران کننده است، خودت و همه دنیا را با هم ویران می کند. حالا هی برای بد حال نبودن  
،خرج کن. غم، غم است. حال بد ویران کننده است.توی بد حال می مانی و با بد حالی می سازی و زندگی می کنی، دو و بری هات ویران می شوند. توی بد حال، بد حال و غمگین می مانی و بقیه می شوند مستاصل و بی راه چاره.

ملانکلی فیلم قشنگی بود، برای من، تو بگو نوازش گر چشم!
اندر باب مادر نبودن

یک جایی هم هست که اینجایی است که من هستم. سی ساله، بچه ندار و زندگی بدون ثبات کافی برای فکر کردن به بچه داشتن و خانواداه درست کردن. از ثبات کافی یا حتی نا کافی هم که بگذریم، خیلی وقت است که برایم روشن شده من آدم خانواده داشتن و درست کردن و تقدیم کانون گرم به یک بچه نیستم. مدتی هم هست که برایم از روشن روشن تر است که  نمی خواهم بچه دار شوم. یک حس هایی هم هست که به روشن یا تاریک بودن نیازی ندارد، بچه دوست و بچه گولی مگولی کن و بچه نگه دار و با بچه بازی کن و بچه بغل کنی هم نیستم. کلا چند تا بچه هست، دو تا، در زندگیم که دوستشان دارم و آنها هم بچه های دو تا آدم عزیز در زندگیم هستند. حالا من با همه این حس ها، پلاس تصمیم به بچه نداری، در یک جایی هستم که موقع ناهار با همکار ها که می شود، مردو زن، هم سن و سال های من، از بچه و پوشک و پرستار و برف بازی و شیرین کاری و اسهال و مریضی بچه ها حرف می زنند. من؟ سکوت و لبخند زورکی و صورت دردآور.بله. در این سن وسال، بی بچه، بدون تلاشی یا برنامه ای برای بچه داشتن، در اقلیت می باشم!
بی حوصلگی مضمن،ننر بودگی بی پایان

دوشنبه. بی حوصله و خسته از دقیقه اول شروع روز. از همان لحظه که چشمم کامل باز شد و دانستم ناچارم روز را شروع کنم. حوصله کار ندارم. حوصله بی کاری هم ندارم. باید به نامه هام جواب بدهم اما نق ام می آید و نمی خواهم به جان دوستانم آن هم در نامه نق ببندم.حوصله نورتانیا را ندارم. دلم می خواهد از کار جیم شوم، برم یک سینمای کوچک و خلوت، یک فیلم نگاه کنم، پرسه بزنم تا روز تمام شود و بعد بدون اینکه به روی خودم بیاورم بخوابم تا فردا برسد.  هیچ مانعی هم، حد اقل فیزیکی، سر راهم نیست. یک مانع هست اما! وجدان کاری غلیظ و نکبتی که برای خودم درست کردم! این داستان هم از وقتی دانشجوی دکتری شدم شروع شد. دانشجوی گشاد و جیم شو و بزن در رویی که من بودم، ناپدید شده الآن. تازه درس اخلاق کاری هم می دهم به این و آن! شدم دقیق و منظبط یا منضبط.خانوم ناظم. آزمایش هام جواب خوب نمی دهند و یک جای کار لنگ می زند و حوصله ندارم فکر کنم و لنگ کار را در بیاورم. دور و برم همه مشغول کارند.دارم فکر می کنم به اینکه مریض شوم آیا امروز بعد از ظهر یا نه. یک زمان هایی بود در زندگیم که یک هفته کار را از کار پیش نمی بردم، صبح تا شب حساب گوگل ریدر را صفر می کردم و همین و تمام.  خیلی هم راضی، خیلی هم خوشحال، کک ام هم نمی گزید. الآن؟ می ترسم جیم شوم از کار و بعد انقدر به خودم سخت بگیرم و خودم را سرزنش کنم که یک عصر جیم شدگی چنان زهرماری شود،زهرماری. حالا چرا بیست خط پست در باب حوصله ندارم و ننر می باشم گفتم؟ خبر ندارم.

1/02/2013

تهران
 
 
داخلی-خانه پدر و مادر- حال، تشکیل شده از دو مبل یک نفره و یک کاناپه دو نفره، هزاران بار تعمیر شده و روکش ها و تشکچه های رنگارنگ دیده.  یک میز دم دستی. تلویزیون روی کانال فیلان مشغول پخش قیافه آقای اوباما. مادر در حای قلاب بافیِ یک چیزی است و پدر روی کاناپه پا دراز کرده و کم مانده از دقت وارد تلویزیون شود و زیر لب نظرات اقتصادی، فرهنگی، سیاسی، حقوقی  و غیره ارایه می کند.
لحظه ماندگار: مادر دست از قلاب بافی بر می دارد و یک نگاه به قیافه آقای اوباما می اندازد، یک طوری انگار دارد به آلبوم عکس های  خانوادگی نگاه می کند و می گوید: بیچاره پیر شد تو این چن سال.
... فقط ازانفرادی گفتم. انفرادی آخر دنیاست. همین که می گفتم بیشتر انفرادی بوده ام یعنی حرفی برای گفتن ندارم. ... تنها کسی می دانست روزگار گندی دارم مادرم بود. می آمد بالای  سرم و می گفت: «چی شده مادر؟» انتظار نداشت جوابش را بدهم. فقط کمی کنارم می نشست و در سکوت پا می شد و می رفت.
 
 
جیرجیرک-احمد  غلامی 
بنفشه گفت : «خیلی کیف داشت. رگمو که زدم، احساس سبکی کردم. انگار خونی که از رگ هام بیرون میزد باعث همه ی بدبختی هام بود. داشتم سبک می شدم، مادرم نذاشت. وگرنه الان مثل پر کلاغ سبک شده و رفته بودم بالا به آسمون.» همیشه مادر ها هستند که نمی گذارند ما سبک بشویم و به آسمان برویم. آنقدر ما را دوست دارند که نخ ما را می بندند به انگشت خودشان تا باد ما را نبرد.
 
 
 
جیرجیرک-احمد غلامی