8/29/2013

Flaubert! dear Flaubert!

امروز، روزِ هر خط را چهل بار خواندن است. می رسم به ته پاراگراف، بعضی وقت ها هم تا ته صفحه، و بعد سوال اساسی که چی می گه این بابا؟ دوباره از اول و دوباره از اولِ اول. تمام صبح معادل پیش رفت یک صفحه. فکر، پرواز می کند. البته نه به این شاعرانگی! پرواز می کند به عمق سرزنش. البته انقدر هم رمانتیک نیست! فکرِ « چی شد که اینجوری شد؟» و «کجای راه را اشتباه رفتم؟ کجا غلط محاسبه کردم؟» مدام در سرم دور می زند. به هیچ نتیجه یا جوابی هم نرسیدم. یک جایی وسط خواندن مقاله ای که قرار است کمک کند مقاله خودم را بنویسم، ناگهانی به فکرم رسید که « نه بابا بد شانسی آوردی!» و انقدر از این فکر غمگین شدم که گفتم «هرگز هرگز هرگز هیچ چیزی را به شانس ربط نخواهم داد» و این شد که باز در مطالعه این مقاله جلو نمی روم. جلو نمی روم جلو نمی روم جلو نمی روم. مقاله که کار امروز است، در چیزهای دیگر هم به نظرم جلو نمی روم که نمی روم. 
حتی دلیل نگرانی هام هم عوض نشده! همچنان سه چهارتا نگرانیِ تکراری. جلو نمی روم. 

No comments:

Post a Comment