8/01/2013

بی خواب نشسته بر کف حمام



یک جایی همان اول های کتاب خوردن، نیایش کردن، عشق ورزیدن * الیزابت، ناراحت از ازدواج و کلا شاکی از تمام زندگی اش، نوشته بود که شب ها خودش را به حمام خانه اش می رسانده، روی قالیچه کف حمام دو زانو می نشسته و احساس بدبختی اش را گریه می کرده و همانجا کف  حمام می خوابیده تا صبح. 
دیشب، راس ساعت سه نیم بعد از نیمه شب بیخوابی گرفتم. سرم پر بود از فکر های نامرتب. به خط قرمزهام فکر می کردم. به اینکه از عصر همان روز احساس بیچارگی می کردم و این احساس بیچارگی داشت خفه ام می کرد. برای اینکه نورتانیو را بیدار  نکنم دفترچه قرمزام و یک خودکار را کورمال کورمال پیدا کردم. هر دو به اضافه کتابم و دو کوسن را برداشتم. رفتم کف حمام روی کوسن ها نشستم. ده صفحه نوشتم. شاید بیشتر. گاهی مکث می کردم و به تصویر معوج شده ام روی در کابینت حمام زل می زدم و بعد دوباره بنویس. وقتی به تخت خواب برگشتم ساعت شش و نیم صبح بود. 
جوابی برای هیچ چیز پیدا نکردم. به نتیجه خاصی هم نرسیدم. اما سوال ها در سرم مرتب شد.
یک روز باید از تک تک شب های بی خوابی ام بنویسم.

* eat, pray, love 

No comments:

Post a Comment