5/09/2013

یک وقت هایی هست که چیزی، حرفی، شوخی ای، غیر از سکوت ازت در نمی آید. یک آهِ مختصر و سکوت و انتظاری بی کلمه. الآن از آن وقت های من است. بعد زنگ بزنم به این یا به آن یا حتی به مادر، که خبر بگیرم ازشان و خوب بعد باید خبر هم بدهم از خودم لابد. از خودم چه خبری بدهم؟ خبر من فعلا به سکوت ختم می شود. انقدر تصور وضعیت بی مزه است برایم و انقدر تصور آدم آن طرف گوشی برایم عذاب آور است که ترجیح می دهم لیوان چای را سر بکشم و صبر کنم، صبر کنم تا زمان بگذرد.

No comments:

Post a Comment