4/29/2013

صبح روز اول هفته از خواب بیدار می شوم، یک چشم باز، یک چشم بسته، فقط به یک چیز فکر می کنم : «کی شب آخرین روز هفته می رسد پس؟» بعد نورتانیا، خوشحال و خندان و بیدار و دوش گرفته بغل تخت ایستاده که «پاشو بریم سر کار!» و اینجاست  که من این سوال فلسفی را از خودم می پرسم : اگر یک کلت داشتم نورتانیا را می کشتم یا خودم را؟

امضا: یک همیشه خسته

No comments:

Post a Comment