2/19/2013





وقتی خسته ای،وقتی غم داری، وقتی از دنیا خسته شدی، وقتی نمی فهمی،کارهای «عجیبی» می کنی.ژًن خسته است و بی حوصله.ژن دنبال یک شروع است، تشنه ورق زدن و از نو شروع کردن، تشنه از هیچ جا شروع کردن. خواستن یک زندگی جدید بدون اینکه نقطه صفری در کار باشد، بدون یک آشنا. 
زندگی ات دارد راه خودش را می رود. آدم خوش شانسی هستی که همه چیزِ همه چیز ات روی یک غلطک است، بدون اینکه خبر داشته باشی، مثل پل. بعد حادثه، البته حادثه که نه،اتفاق، اتفاق می افتد، بدون دخالت تو، بدون اینکه کوچک ترین حدسی بزنی از رسیدن این اتفاق. بی خبر وانِ حمام یکی از اتاق های هتل ات شده پر از خون. نمی فهمی، هیچ چیز نمی فهمی. همه چیز تمام شده، تو هیچ چی از ماجرا نمی فهمی. آخر چرا؟ بی پاسخی.بی جواب مانده ای، بی رحم شده ای، خشن شده ای، عجیب شده ای، محتاج جواب شدی، سر در گمی. حال بد. باید با حال بد یک کاری بکنی.
پل و ژًن اینجای زندگی هم، به هم بر می خورند.
آخرین تانگو در پاریس، با همه خشونت اش، وارد ده فیلم برتر ام شد.

No comments:

Post a Comment