1/21/2013

اندر باب مادر نبودن

یک جایی هم هست که اینجایی است که من هستم. سی ساله، بچه ندار و زندگی بدون ثبات کافی برای فکر کردن به بچه داشتن و خانواداه درست کردن. از ثبات کافی یا حتی نا کافی هم که بگذریم، خیلی وقت است که برایم روشن شده من آدم خانواده داشتن و درست کردن و تقدیم کانون گرم به یک بچه نیستم. مدتی هم هست که برایم از روشن روشن تر است که  نمی خواهم بچه دار شوم. یک حس هایی هم هست که به روشن یا تاریک بودن نیازی ندارد، بچه دوست و بچه گولی مگولی کن و بچه نگه دار و با بچه بازی کن و بچه بغل کنی هم نیستم. کلا چند تا بچه هست، دو تا، در زندگیم که دوستشان دارم و آنها هم بچه های دو تا آدم عزیز در زندگیم هستند. حالا من با همه این حس ها، پلاس تصمیم به بچه نداری، در یک جایی هستم که موقع ناهار با همکار ها که می شود، مردو زن، هم سن و سال های من، از بچه و پوشک و پرستار و برف بازی و شیرین کاری و اسهال و مریضی بچه ها حرف می زنند. من؟ سکوت و لبخند زورکی و صورت دردآور.بله. در این سن وسال، بی بچه، بدون تلاشی یا برنامه ای برای بچه داشتن، در اقلیت می باشم!

No comments:

Post a Comment