1/02/2013

بنفشه گفت : «خیلی کیف داشت. رگمو که زدم، احساس سبکی کردم. انگار خونی که از رگ هام بیرون میزد باعث همه ی بدبختی هام بود. داشتم سبک می شدم، مادرم نذاشت. وگرنه الان مثل پر کلاغ سبک شده و رفته بودم بالا به آسمون.» همیشه مادر ها هستند که نمی گذارند ما سبک بشویم و به آسمان برویم. آنقدر ما را دوست دارند که نخ ما را می بندند به انگشت خودشان تا باد ما را نبرد.
 
 
 
جیرجیرک-احمد غلامی

No comments:

Post a Comment