8/29/2013

Flaubert! dear Flaubert!

امروز، روزِ هر خط را چهل بار خواندن است. می رسم به ته پاراگراف، بعضی وقت ها هم تا ته صفحه، و بعد سوال اساسی که چی می گه این بابا؟ دوباره از اول و دوباره از اولِ اول. تمام صبح معادل پیش رفت یک صفحه. فکر، پرواز می کند. البته نه به این شاعرانگی! پرواز می کند به عمق سرزنش. البته انقدر هم رمانتیک نیست! فکرِ « چی شد که اینجوری شد؟» و «کجای راه را اشتباه رفتم؟ کجا غلط محاسبه کردم؟» مدام در سرم دور می زند. به هیچ نتیجه یا جوابی هم نرسیدم. یک جایی وسط خواندن مقاله ای که قرار است کمک کند مقاله خودم را بنویسم، ناگهانی به فکرم رسید که « نه بابا بد شانسی آوردی!» و انقدر از این فکر غمگین شدم که گفتم «هرگز هرگز هرگز هیچ چیزی را به شانس ربط نخواهم داد» و این شد که باز در مطالعه این مقاله جلو نمی روم. جلو نمی روم جلو نمی روم جلو نمی روم. مقاله که کار امروز است، در چیزهای دیگر هم به نظرم جلو نمی روم که نمی روم. 
حتی دلیل نگرانی هام هم عوض نشده! همچنان سه چهارتا نگرانیِ تکراری. جلو نمی روم. 

8/24/2013

نارسیست ها عذاب آورند. نارسیست ها عقیده هایی درباره دیگران دارند که حالت تهوع انگیز است. این عذاب تا جایی ادامه پیدا می کند که نارسیستی درباره نارسیست دیگری نظر می دهد یا هر دو درباره یک موضوع یا نفر اختلاف نظر دارند. ماجرا اینجا جذاب می شود. تفریح آنجا شروع می شود که این دو به جان هم می افتند و به هم برچسب نارسیست بودن می زنند. نکته غیر قابل فهم ماجرا آنجاست که من عذاب تحمل نارسیست ها و ابراز عقیده شان را به جان می خرم و اظهار نظرهایشان را دنبال می کنم و حرص می خورم. احتمالا منبع تغزیه نارسیست ها خودآزار هایی مثل من باشد. خوب که فکر می کنم یک خاطره محوی یادم می آید، یک نفر با غیظ و غضب به من گفته بود نارسیست از خودمتشکر با ژست های کثافت روشنفکری! بعله! علامت تعجب! بعله! رودل ماندگار!  

8/23/2013

... " Not that I want to see him again or anything. I really don't. We wouldn't have anything to talk about, for one thing. It's just that I still have this vivid image of him 'pulling rats out' of blocks of wood with total concentration, and that has remained an important mental landscape for me, a reference point. It teaches me something - or tries to. People need things like that to go on living - mental landscapes that have meaning for them, even if they can't explain them in words. Part of why we live is to come up with explanations for these things. That's what I think."

1Q84 MURAKAMI


Mental landscapes... Meaning... Reference point 


8/21/2013

A single man


George: A few times in my life I've had moments of absolute clarity, when for a few brief seconds the silence drowns out the noise and I can feel rather than think, and things seem so sharp. And the world seems so fresh as though it had all just come into existence. I can never make these moments last. I cling to them, but like everything, they fade. I have lived my life on these moments. They pull me back to the present, and I realize that everything is exactly the way it was meant to be.

8/01/2013

بی خواب نشسته بر کف حمام



یک جایی همان اول های کتاب خوردن، نیایش کردن، عشق ورزیدن * الیزابت، ناراحت از ازدواج و کلا شاکی از تمام زندگی اش، نوشته بود که شب ها خودش را به حمام خانه اش می رسانده، روی قالیچه کف حمام دو زانو می نشسته و احساس بدبختی اش را گریه می کرده و همانجا کف  حمام می خوابیده تا صبح. 
دیشب، راس ساعت سه نیم بعد از نیمه شب بیخوابی گرفتم. سرم پر بود از فکر های نامرتب. به خط قرمزهام فکر می کردم. به اینکه از عصر همان روز احساس بیچارگی می کردم و این احساس بیچارگی داشت خفه ام می کرد. برای اینکه نورتانیو را بیدار  نکنم دفترچه قرمزام و یک خودکار را کورمال کورمال پیدا کردم. هر دو به اضافه کتابم و دو کوسن را برداشتم. رفتم کف حمام روی کوسن ها نشستم. ده صفحه نوشتم. شاید بیشتر. گاهی مکث می کردم و به تصویر معوج شده ام روی در کابینت حمام زل می زدم و بعد دوباره بنویس. وقتی به تخت خواب برگشتم ساعت شش و نیم صبح بود. 
جوابی برای هیچ چیز پیدا نکردم. به نتیجه خاصی هم نرسیدم. اما سوال ها در سرم مرتب شد.
یک روز باید از تک تک شب های بی خوابی ام بنویسم.

* eat, pray, love 

7/20/2013

... Or a long, laughing, rambling phone message in which every person this person has ever known is talking on a speakerphone and they are all saying, You have passed the test, it was all just a test, we were only kidding, real lifeis so much better than taht.

This Person-No one belongs here more than you. Stories by Miranda July
اشیا در این آینه  دورتر به نظر می رسند.


قطار انترسیته، شماره سه هزار و   ششصد و      پنجاه و      هفت، به مقصد لیموژ، ایستگاه را ترک کرد.

سه شنبه بعد ازظهر سوار این قطار شدم، به لیموژ رسیدم، با دوستان برای دفاع تز لیز شادی کردیم، فرداش برگشتم سر خونه زندگی.
جمعه بعد از ظهر، دو روز بعد، همین یا همان قطار، بدون من، با دویست سیصد نفر دیگر، ایستگاه را ترک کرد ولی از ریل خارج شد و با شش کشته و کلی زخمی و آسیب دیده هرگز به مقصد نرسید!

گاهی خیلی نزدیک تر از چیزی است که من فکر می کنم. 

7/19/2013

 پاتولوژی انتظار 

منتظر خبر هستم. منتظر جواب. می شه؟ نه؟ نمی شه؟ می شه؟
بالاخر خبر می رسد. یک روزصبح، بالاخره تلفن زنگ زد. «هیوا برات خبر خوبی ندارم. متاسفانه نشد». من ناباورانه تن می دهم. من، ناباورانه تکرار می کنم ...این نشد به درک، می رم یک جای دیگه! به درک. اما کجا؟ اما چطوری؟
... خبر رسیده، بعد از هفته ها. انتظار تمام شده. اما من همچنان مشغول ریفرش کردن صفحه ایمیل ام هستم.
اگر نادین بود می گفت ریفرش کردن پاتولوژیک!

کسی به سوال اون مرحوم که یه وختی پرسیده بود «من ازکدام طرف می رسم به یک سایه؟» و بند کفش به سر انگشت نرم فراغت یا فراقت فیلان، جوابی داد بالاخره؟
به کودکی که هرگز زاده نخواهد شد


کوچولو!
دنیا جای خیلی مزخرفیه.
به دنیا نیا.

7/10/2013

مچ خودم را گرفتم!

هى احساس خفگى و نياز به تنهايى و بلاه بلاه بلاه. كمتر از بيست و چهار ساعت رفت و برگشتم طول ميكشد، هنوز نرفته دلتنگم  !برايش

5/28/2013



خداحافظ رکسانا. گرچه ما، بدون تو، بیشتر از تو، به حفظ شدگی و خدا نیاز داریم .

5/09/2013

یک وقت هایی هست که چیزی، حرفی، شوخی ای، غیر از سکوت ازت در نمی آید. یک آهِ مختصر و سکوت و انتظاری بی کلمه. الآن از آن وقت های من است. بعد زنگ بزنم به این یا به آن یا حتی به مادر، که خبر بگیرم ازشان و خوب بعد باید خبر هم بدهم از خودم لابد. از خودم چه خبری بدهم؟ خبر من فعلا به سکوت ختم می شود. انقدر تصور وضعیت بی مزه است برایم و انقدر تصور آدم آن طرف گوشی برایم عذاب آور است که ترجیح می دهم لیوان چای را سر بکشم و صبر کنم، صبر کنم تا زمان بگذرد.
احتمال می دهم وقتی در جهنم را باز می کنند بویی مشابه بوی یخچال من از آن خارج می شود.






Doug Stamper: ... Most people see fear as a weakness. It can be. Sometimes for my job, I have to put fear in other people. I know that's not right. But if I'm honest, like the fourth step asks us to be, I have to be ruthless, because failure is not an option. The same goes for my sobriety. I have to be ruthless with myself. I have to use my fear. It makes me stronger. Like everyone in this room, I can't control who I am. But I can control the zero. Fuck the zero. 


پ . نون. بی ربط و با ربط : اولین بار، بی بی سی این سریال را زیر یک مجموعه چهار قسمتی ساخت که با کلی سانسور در تلویزیون ایران پخش شد، وقتی که یازده دوازده سالم بود. پدر، با طرز فکر دایی جان ناپلئونی و «کار کار اینگیلیساست» اش یک ثانیه از سریال را از دست نداد، به دنبالش من. بعد از هر قسمت هم با شور درباره همه مسایل سیاسی روز یک ساعتی نظر می داد، دنیا را خراب می کرد و بعد از اول می ساخت. بماند! همه اینها برای اینکه یک جا یادداشت کنم آن زمان های دور، تحت تاثیر این سریال دلم می خواست خبرنگار شوم، راستی را از دورغ تشخیص داده ، راستی را در روزنامه منتشر کرده و دست سیاست مدارهای پلید را رو کنم، اندکی شهرت به هم زده ودنیا را نجات دهم.  حالا؟ خبر نگار نیستم. شغل فعلی ام را دوست دارم. بدم نمی اید در کارم شناخته شده باشم، حتی کمی، شهرت پیش کش! و دغدغه هام و نداشته هام خیلی اولیه تر و بعضی وقت ها غریزی تر و در بیشتر موارد شخصی تر از نجات دنیا و رو کردن پلیدی هاست! (دست زیر چانه، پشت پنجره، نگاه به دور دست، نفس عمیق). همین.

4/29/2013

صبح روز اول هفته از خواب بیدار می شوم، یک چشم باز، یک چشم بسته، فقط به یک چیز فکر می کنم : «کی شب آخرین روز هفته می رسد پس؟» بعد نورتانیا، خوشحال و خندان و بیدار و دوش گرفته بغل تخت ایستاده که «پاشو بریم سر کار!» و اینجاست  که من این سوال فلسفی را از خودم می پرسم : اگر یک کلت داشتم نورتانیا را می کشتم یا خودم را؟

امضا: یک همیشه خسته

4/23/2013

گهی زین به پشت و گهی پشت به زین

پنج ماه تا پایان قرارداد کاریم بیشتر نمانده. دنبال کار بعدی هستم و در آرزوی یک کار دائم (با کلی اما و اگر و شرط و شروط که پیدا شدنش را تبدیل به آرزو کرده!). از آن طرف، از کدام طرف؟ از این طرف که برای دانشجوهای سال آخر لیسانس پیشنهاد کارآموزی دادم به دانشگاه. از دو هفته پیش روزی یک سی وی به دستم، به دستم که نه، به میل باکس ام می رسد. پس فردا هم با سه تا دانشجو مصاحبه دارم. بعد خودم، هفته ای یک سی وی به یک جایی می فرستم با کلی رویا!  ... روزگار غریبیست! 

4/16/2013

تا کنون هفت گروه امداد با سگ های زنده یاب به مناطق زلزله زده نقطه.

3/22/2013

دلشوره رویاهایم را دارم.
اگر تمام عمرم رویا باقی ماندند چه؟

3/10/2013

Everyone wants an Argentina, a place where the slate is wiped clean. But the truth is Argentina, is just Argentina. No matter where we go we take ourselves and our damage, with us. So is home the place we run to, or is it the place we run from? Only to hide out in place where we're accepted, unconditionally, places that feel more like home to us. Because we can finally be who we are... 

Dexter Morgan 

2/19/2013





وقتی خسته ای،وقتی غم داری، وقتی از دنیا خسته شدی، وقتی نمی فهمی،کارهای «عجیبی» می کنی.ژًن خسته است و بی حوصله.ژن دنبال یک شروع است، تشنه ورق زدن و از نو شروع کردن، تشنه از هیچ جا شروع کردن. خواستن یک زندگی جدید بدون اینکه نقطه صفری در کار باشد، بدون یک آشنا. 
زندگی ات دارد راه خودش را می رود. آدم خوش شانسی هستی که همه چیزِ همه چیز ات روی یک غلطک است، بدون اینکه خبر داشته باشی، مثل پل. بعد حادثه، البته حادثه که نه،اتفاق، اتفاق می افتد، بدون دخالت تو، بدون اینکه کوچک ترین حدسی بزنی از رسیدن این اتفاق. بی خبر وانِ حمام یکی از اتاق های هتل ات شده پر از خون. نمی فهمی، هیچ چیز نمی فهمی. همه چیز تمام شده، تو هیچ چی از ماجرا نمی فهمی. آخر چرا؟ بی پاسخی.بی جواب مانده ای، بی رحم شده ای، خشن شده ای، عجیب شده ای، محتاج جواب شدی، سر در گمی. حال بد. باید با حال بد یک کاری بکنی.
پل و ژًن اینجای زندگی هم، به هم بر می خورند.
آخرین تانگو در پاریس، با همه خشونت اش، وارد ده فیلم برتر ام شد.
دیروز صبح پشت دست چپ نورتانیو سوخت، با اتوی داغ. چرا؟ چون اتوی داغ، پیچ دما تا ته پیچیده، روشن روی تخت، من در حال کلنجار با پیرهن سفید که برای بازدید کمیته فکل کراواتی باشم. نشست روی تخت که نمی دانم چه کار کند، خب منتظر هم نبود با اتوی داغ همنشین شود، که شد و خب سوخت! همه ازش پرسیدند دستت چی شده، جواب داد با اتو سوخته، بدون انتشار نام مقصر. بعد من، با این وجدان درب و داغون ، پشت بندش همه جا اضافه کردم که ضمنا تقصیر من نبود که ِ دستش سوخت. یعنی گاهی اینطور تبدیل می شوم به کودکِ تقصیرکارِ ترسان و لرزان از سرزنش.نتیجه گیری؟ ندارد. وجدان درد دارم.  وقتی سوخت انگار من سوخته باشم ... این جمله آخر هم نکته اصلی کل ماجراست.
نوشتنم می آید. خیلی وقت ها هم می آید. خیلی چیزها هم هستند که در لحظه می خواهم بنویسمشان. اما سه دقیقه بعد از اینکه سوژه و نوشتن آمدن، آمد، قبل از رسیدن به پست منیجر بلاگر، یک جمله، فقط یک جمله، کار را تمام می کند :«خب که چی حالا مثلا؟» .  زود باش بزن دکمه پابلیش رو!

1/30/2013

در را بستم.
نشستم و یک نصفه سیگار در جاسیگاری پیدا کردم.
روشنش کردم، پک زدم، سرفه کردم. دوباره سعی خودم را کردم، خیلی هم بد نبود.
به خودم فکر کردم.
تصمیم گرفتم که تا آخر روز دیگر هیچ کاری نکنم.
زندگی آدم را فرسوده می کند، نحیف می کند.
فردا روز بهتری خواهد بود.

عامه پسند-چارلز بوکفسکی 
ترجمه:پیمان خاکسار

1/28/2013

به هم رسیدگی، به خود رسیدگی و رسیدگی

اتفاق خوب از اینجا شروع به افتادن کرد که از بعد از تعطیلات به این طرف، همانقدر که من بعد از یک سری چارشنبه، پنشنبه،جمعه،شنبه،یکشنبه با هم بودن، نیاز به دو سه روز با نورتانیو نبودن دارم، نورتانیو هم حوصله من را ندارد. خوبی اش اینجاست که الآن فهمیده، یعنی فکر کنم که فهمیده، وقتی از استراحت کوتاه مدت عاطفی حرف می زنم، از چه حرف می زنم. که مرخصی استعلاجی دو روزه به معنی به هم زدن و از هم دور شدن و از هم بد آمدن و غیره نیست. یعنی دو شب فقط نون و ماست خوردن بدون توجه به نیازهای شکمی دو طرفه، یعنی پنج تا اپیزود بریکینگ بد پشت هم دیدن بدون توجه به کسی و چیزی و زندگی ای و ساعت خوابی و ساعت کاری و ...پیشرفت های کوچک!
پیِ کار خویشتن

نمی دانم از کی شروع شد. هر چه هم فکر می کنم یادم نمی آید از کی شروع شد. واگرایی را می گویم.الآن واگرایی شدت گرفته. صبح از خواب بیدار می شوم، بعد شروع می کنم به زندگی، بعد به نظرم که زندگی، به طور کلی می گویم، دارد می رود یک طرفی، من که شروع می کنم میروم یک طرف دیگر. واگرا شدم با زندگی.می رود یک طرفی من می روم یک طرف دیگر. بعد زمان همینطور بی خود و بی جهت می گذرد و من هی واگراتر می شوم با زندگی.آخرش؟ ببینم آخرش چه می شود.

1/21/2013





یک وقت هایی غم، حال بد، ملانکلی، ویران کننده است، خودت و همه دنیا را با هم ویران می کند. حالا هی برای بد حال نبودن  
،خرج کن. غم، غم است. حال بد ویران کننده است.توی بد حال می مانی و با بد حالی می سازی و زندگی می کنی، دو و بری هات ویران می شوند. توی بد حال، بد حال و غمگین می مانی و بقیه می شوند مستاصل و بی راه چاره.

ملانکلی فیلم قشنگی بود، برای من، تو بگو نوازش گر چشم!
اندر باب مادر نبودن

یک جایی هم هست که اینجایی است که من هستم. سی ساله، بچه ندار و زندگی بدون ثبات کافی برای فکر کردن به بچه داشتن و خانواداه درست کردن. از ثبات کافی یا حتی نا کافی هم که بگذریم، خیلی وقت است که برایم روشن شده من آدم خانواده داشتن و درست کردن و تقدیم کانون گرم به یک بچه نیستم. مدتی هم هست که برایم از روشن روشن تر است که  نمی خواهم بچه دار شوم. یک حس هایی هم هست که به روشن یا تاریک بودن نیازی ندارد، بچه دوست و بچه گولی مگولی کن و بچه نگه دار و با بچه بازی کن و بچه بغل کنی هم نیستم. کلا چند تا بچه هست، دو تا، در زندگیم که دوستشان دارم و آنها هم بچه های دو تا آدم عزیز در زندگیم هستند. حالا من با همه این حس ها، پلاس تصمیم به بچه نداری، در یک جایی هستم که موقع ناهار با همکار ها که می شود، مردو زن، هم سن و سال های من، از بچه و پوشک و پرستار و برف بازی و شیرین کاری و اسهال و مریضی بچه ها حرف می زنند. من؟ سکوت و لبخند زورکی و صورت دردآور.بله. در این سن وسال، بی بچه، بدون تلاشی یا برنامه ای برای بچه داشتن، در اقلیت می باشم!
بی حوصلگی مضمن،ننر بودگی بی پایان

دوشنبه. بی حوصله و خسته از دقیقه اول شروع روز. از همان لحظه که چشمم کامل باز شد و دانستم ناچارم روز را شروع کنم. حوصله کار ندارم. حوصله بی کاری هم ندارم. باید به نامه هام جواب بدهم اما نق ام می آید و نمی خواهم به جان دوستانم آن هم در نامه نق ببندم.حوصله نورتانیا را ندارم. دلم می خواهد از کار جیم شوم، برم یک سینمای کوچک و خلوت، یک فیلم نگاه کنم، پرسه بزنم تا روز تمام شود و بعد بدون اینکه به روی خودم بیاورم بخوابم تا فردا برسد.  هیچ مانعی هم، حد اقل فیزیکی، سر راهم نیست. یک مانع هست اما! وجدان کاری غلیظ و نکبتی که برای خودم درست کردم! این داستان هم از وقتی دانشجوی دکتری شدم شروع شد. دانشجوی گشاد و جیم شو و بزن در رویی که من بودم، ناپدید شده الآن. تازه درس اخلاق کاری هم می دهم به این و آن! شدم دقیق و منظبط یا منضبط.خانوم ناظم. آزمایش هام جواب خوب نمی دهند و یک جای کار لنگ می زند و حوصله ندارم فکر کنم و لنگ کار را در بیاورم. دور و برم همه مشغول کارند.دارم فکر می کنم به اینکه مریض شوم آیا امروز بعد از ظهر یا نه. یک زمان هایی بود در زندگیم که یک هفته کار را از کار پیش نمی بردم، صبح تا شب حساب گوگل ریدر را صفر می کردم و همین و تمام.  خیلی هم راضی، خیلی هم خوشحال، کک ام هم نمی گزید. الآن؟ می ترسم جیم شوم از کار و بعد انقدر به خودم سخت بگیرم و خودم را سرزنش کنم که یک عصر جیم شدگی چنان زهرماری شود،زهرماری. حالا چرا بیست خط پست در باب حوصله ندارم و ننر می باشم گفتم؟ خبر ندارم.

1/02/2013

تهران
 
 
داخلی-خانه پدر و مادر- حال، تشکیل شده از دو مبل یک نفره و یک کاناپه دو نفره، هزاران بار تعمیر شده و روکش ها و تشکچه های رنگارنگ دیده.  یک میز دم دستی. تلویزیون روی کانال فیلان مشغول پخش قیافه آقای اوباما. مادر در حای قلاب بافیِ یک چیزی است و پدر روی کاناپه پا دراز کرده و کم مانده از دقت وارد تلویزیون شود و زیر لب نظرات اقتصادی، فرهنگی، سیاسی، حقوقی  و غیره ارایه می کند.
لحظه ماندگار: مادر دست از قلاب بافی بر می دارد و یک نگاه به قیافه آقای اوباما می اندازد، یک طوری انگار دارد به آلبوم عکس های  خانوادگی نگاه می کند و می گوید: بیچاره پیر شد تو این چن سال.
... فقط ازانفرادی گفتم. انفرادی آخر دنیاست. همین که می گفتم بیشتر انفرادی بوده ام یعنی حرفی برای گفتن ندارم. ... تنها کسی می دانست روزگار گندی دارم مادرم بود. می آمد بالای  سرم و می گفت: «چی شده مادر؟» انتظار نداشت جوابش را بدهم. فقط کمی کنارم می نشست و در سکوت پا می شد و می رفت.
 
 
جیرجیرک-احمد  غلامی 
بنفشه گفت : «خیلی کیف داشت. رگمو که زدم، احساس سبکی کردم. انگار خونی که از رگ هام بیرون میزد باعث همه ی بدبختی هام بود. داشتم سبک می شدم، مادرم نذاشت. وگرنه الان مثل پر کلاغ سبک شده و رفته بودم بالا به آسمون.» همیشه مادر ها هستند که نمی گذارند ما سبک بشویم و به آسمان برویم. آنقدر ما را دوست دارند که نخ ما را می بندند به انگشت خودشان تا باد ما را نبرد.
 
 
 
جیرجیرک-احمد غلامی