12/30/2012

از تعطیلات ...
 
 
تعطیلات یعنی در انتخاب بین ولو شدن و کتاب خواندن، ولو شدن و وبلاگ خواندن و یا ولو شدن و سریال دیدن،بعد از صبحانه برای شروع روز، در بمانی.

12/29/2012

تهران
 
 
تلویزیون خاموش است. خورشید غروب کرده. از یک جایی صدای اذان می آید. یادم نیست این دور و بر مسجد باشد. صدای اذان زیر قام قام ماشین ها. بغض ام گرفته.از یک جایی صدای اذان می آید.
اتاق بچه گی ها
 
 
تا زمانی که با پدر و مادرم زندگی می کردم یک بار خانه عوض کردیم. از صفر تا هژده سالگی یک اتاق داشتم که غیر از تخت بقیه وسایلش به سِت خواب کودک مربوط بود. هر وقت می گفتم پس کی برای من وسایل جدید می خرید جواب این بود که صبر کن،الان مستاجریم و وقتی خانه خریدیم برای تو هم کتابخانه و میز تحریر و فیلان می خریم. تا هژده سالگیم هنوز وسایل اتاقم همان سیسمونی بچه از نی نی سالن خریده شده بود. تازه، کمد دیواری اتاق هم به پدر تعلق داشت که هر شب وقتی از کار بر می گشت و وارد «اتاقم» می شد دادی می زد که «این چه وضعیه! این چه اتاق کثیف و به هم ریخته ایه! تو کی می خوای آدم شی؟» و ... تا اینکه هژده سالم شد و کنکور ردی شدم و همان تابستان ما هم بالاخره صاحب خانه شدیم و مادرم به قول اش وفادار ماند و اتاق من شبیه اتاق یک بزرگسال شد، میز تحریر و کامپیوتر و میر ارایش و تخت و کتابخانه با یک کمد دیواری فقط و فقط برای خودم. امروز فکر می کنم که این اتاق امن ترین اتاق دنیاست. هیچ چیزش دست نخورده و بدون اجازه من دست هم نخواهد خورد. می دانم اگر پس فردا بی کار و بی ویزا، دست از پا درازتر برگردم تهران یک اتاق دارم،اتاق خودم. قبل از تعطیلات با نورتانیا صحبت خانه برگشتن بود که گفت مادرش مشغول اسباب کشی است و با دو تا از دوست هاش هم خانه می شود. بدون اینکه فکر کنم پرسیدم «یعنی اتاقت چی میشه؟» گفت من خیلی وقت است که دیگر اتاق ندارم. دلم برایش حسابی سوخت! تصور آدم های بی اتاقِ خانه پدر مادر برایم سخت است. فکر می کنم همه باید یک اتاق یک جایی از دنیا بیرون از خانه مشترک با همراه شان یا بیرون از خانه مجردی داشته باشند.

12/28/2012

تهران
 
 
مهمانی های خانوادگی خسته کننده، دور هم جمع شدن آدم های بی ربط، سکوت پس زمینه و سفره های شاهانه. بشقاب میوه های قبل از شام و بعد از شام که هرگز فراموش نمی شود. کاش بچه بودم و با بقیه بچه ها در اتاق بازی می کردیم و از هم می پرسیدیم «درستون کجاست؟» یا بهتر از آن «ورودیه چندی؟
تهران
 
 
ظهر جمعه، رستوران،فعالیت ظهر یک روز تعطیل. مردمی که از بالای شهر هستند یا به اندازه بالای شهری ها «شیک می کنند» و به رستوران می آیند. به همین شاعرانگی.
تهران
 
 
هنوز پنجره اتاق من از بام خانه زن همسایه بلند تر است. هنوز زن همسایه، پیچیده شده در یک ژاکت سیاه، عصرها همدم دو کولر آبی می شود و سیگارش را دود می کند.

12/25/2012

امشب از آن شب های بی قراری است که دلم می خواهد خودم دو تا می شدم، یکی خودم بی قرار و یکی خودم مهربان و آرام. بعد آن خود مهربان و آرام که از ته دلم خیلی خوب خبر داشت ولی خیلی هم آرام و مهربان بود می آمد می نشست کنارم، دستش را می گذاشت روی شانه ام،بعد بر میداشتش،بعد مستقیم توی چشم هام نگاه می کرد و یک طور مهربان و محکم و از آینده خبرداری بهم می گفت "صبر کنم،آرام باش و صبور باش و صبر کن،مطمئنم درست میشه" و وقتی من شروع می کردم با داد و هق هق گفتن "نه درست نمیشه،تو از کجا می دونی" خیلی آرام و راسخ می گفت " من میدونم، اعتماد کن به من". بعد من اعتماد می کردم و بعد راحت می خوابیدم، حداقل یک شب کامل، بدون کابوس.
تهران
 
 
خوردن غذاهایی که گیرم نمی آد، نوشیدن، لم دادن، کتاب خواندن، لم دادن، نوشتن، فکر کردن، کافه گردی.،دیدن دوست های خوب که گیر فلک هم نمی ایند، گپ های طولانی. همین . چیز بیشتری از تعطیلاتم نمی خوام. برای بقیه زندگی، بعد از تعطیلات، خوب! گذار بگیم خدا بزرگه!
تهران
 
 
از ناامن ترین شهرهای دنیا که امن ترین خانه دنیا برای من آنجاست.
تهران
 
 
شهر گربه های بی صاحب که لنگان و ترسان به نگاه کردن به هر دو طرف خیابان عادت کرده اند،قبل از دویدن از این طرف به آن طرف خیابان.

12/10/2012

دعوت شدم برای مهمانی آخر سال. از طرف خودم و نورتانیا جواب دادم که می آییم.بعد از درگیری های این روزهای گذشته در جوابش می گویم شاید تنها آمدم و اندازه دو نفر نوشیدم. جواب داده امیدوارم به صلح برسید. بهترین جوابی بود که می توانستم بشنوم. تکرار می کنم با خودم صلح صلح صلح صلح ...

12/08/2012

اتفاق مهمی است خوب! باید ثبت کنم: بیست دقیقه قبل از زمانی که باید از خانه خارج شوم، هی و حاضرم. بعله! این اتفاقات در زندگی من هم می افتد گاهی که عرق ریزان و نفس زنان و ببخشید گویان نرسم سر قرار.
عادت های خوب و افتضاح و قدیمی
یک صبح زمستانی و بدرنگ و سرد، از پیژامه خارج نشده و تمام صبح تا ساعت سه بعد از ظهر در تختخواب سریال نگاه کردن.
Prolonging the inevitable

به ترس بزرگ فکر می کنم. به یکی از ترس های بزرگم فکر می کنم.فکر می کنم. بعد تصور می کنم که اتفاق افتاده. بعد به بدترین شکلی که برایم قابل باور است تصور اش می کنم. در همین تصور می فهمم که چه تصویر ناقصی دارم.به تصویر ناقص ام  از «اجتناب ناپذیر» فکر می کنم.سعی می کنم تصویرم را کامل کنم.تصویرم که کامل شد، خودم را به تصویر در انتظار «اجتناب ناپذیر» اضافه می کنم. منتظرم. منتظرم و باید خوب فکر کنم.باید خوب فکر کنم.باید خوب فکر کنم. حتمن برای اجتناب پذیر کردنش راه حلی هست.

12/07/2012

تکراری و آبکی و به دردنخور

دلتنگ نمی شوم. چرا؟ به اندازه کافی برایم دلتنگ است، من چرا دلتنگ شوم؟! دلتنگی من این وسط به درد نمی خورد.

نورتانیا! 
«عادت می کنیم»

بار اول یا دوم،درست یادم نیست، برای سفر برگشتم تهران همه چیز مهیج بود. به هیچ کدام از دوست هام نگفته بودم به جز ماندانا. قرار بود همه که جمع شدند من یک هو وارد و همه را سورپریز کنم. که موفق هم بود. شش سال گذشته، هر بار که قصد سفر می کنم یک ایمیل دو خطی: بچه ها فلان روز تا فلان روز تهرانم. کی هست؟ کی نیست؟ هم را کی ببینیم؟

12/06/2012

اگر و فقط اگر

دنبال دلیل کافی برای دوست داشتن گشتن یا دنبال دلیل لازم برای دوست نداشتن؟

کار که به دنبال دلیل گشتن رسید ... از کار گذشته است؟
قال، قضیه،کلک، کنده


نیازی به دل کندن نیست، وقتی از چشم ات می افتد.
با نورتانیا قرار دارم. این پا به آن پا می کنم.مشغول قرقره کردن یک بهانه ام برای کنسل کردن و نرفتن.
 این طور بی اشتیاق دیدن اش هستم.

12/03/2012

پاریس جشن بیکران-هشت-یک آدم کشی بی خطر

یک روزهایی هم هست که از بدو بیدار باشِ زنگ ساعت، در واقع زنگ موبایل، عصبانی هستم. با مردم دنیا دعوا دارم. دلم می خواهد به اولین نفری که می رسم سر اینکه داشت به کفش ام نگاه می کرد دعوا راه بندازم. 
قهوه را که نصفه سر کشیدم با موهای ژولیده زدم از خانه بیرون و به باران و هوای ابری و سگ همسایه و آقایی که درب ماشین اش رو به پیاده رو چهار طاق باز بود فحش دادم و فحش دادم و بد و بیراه گفتم تا رسیدم به مترو. بعد هم که غرق کتابم شدم تا مقصد. موقع پیاده شدن رسما یک آقای بی آزار، یعنی خیلی بی آزار به نظر میرسید، را قشنگ از دم در کشیدم عقب تا من اول پیاده شم.آقای بی آزار پشت سرم هر چی فحش مودبانه بلد بود نثارم کرد که البته بسیار حق ام بود. بعد فکر کنم همه مردمی که داشتند پله های مترو را می آمدند پایین، دیدند یک دختری که نیش اش باز است و دندان نیش اش برق می زند، از مترو خارج می شود.
پاریس دیوانگی را بر ساکنانش حلال کرده است.
Lisible

 داشتم از حرص خوردن هام از و ندانستن چه کار کنم ها با نورتانیا تعریف می کردم. رسیدم به داستان قاطی کردنش وقتی گفتم «خب پس من تصمیم می گیریم» و تصمیم این هست که یک هو ... حرف ام را قطع کرد.
گفت  که من «لیزیبل»، قابل پیش بینی هستم، همه چیز را می شود از صورت و ژست هام خواند،حدس زد، فهمید و او هم فهمید که عصبانی هستی و ... بقیه اش را درست نشنیدم. روی قابل پیش بینی بودن قفل شده بودم.