3/25/2012

تهران من حراج

به حساب ساعت های جلو کشیده شده وقتی من خواب بودم، ظهر بیدار شدم.ساعت یک  «صبحانه» خوردم، کرکره ها را باز نکردم یک وقت خدای نکرده این آفتاب نایاب کورم کند و پیژامه پوش این بیست و پنج متر جا را گز می کنم. نمی دانم با خود ژولیده ام چه کنم.از پارک بغل خانه صدای فریاد بچه های شاد ول شده در پارک می آید. نمی دانم با خود ژولیده و پیژامه پوشم چه کنم. با پدرم سر کی تهران آمدنم یک به دو می کنم. می گوید پس تابستون می آیی؟ نمی دانم پدر! نمی دانم، هیچی نمیدانم! پس من فردا شب زنگ می زنم تصمیم ات را بگو! تصمیم؟ من تصمیمی ندارم! هیچی نمی دانم! هیچی! می فهمی؟ باشه خدافظ. خدافظ.

تهران، تهران،تهران. کلمه تهران در دهنم . تهران من حراج. رو ی یوتوب پیداش می کنم. پیژامه پوش و ژولیده و بی حوصله از سر تا ته اش را نگاه می کنم. بی وقفه. زار می زنم. برای چی؟ مگر «برای چی» می خواهد؟ زار میزنم. برمی گردم نوشته سروش درباره فیلم را می خوانم. بی راه نمی گوید.

من . تهران و گریه زاری. فیلم زیر متوسط و دلم که برای این شهر تنگ نیست و از اینکه دلتنگ اش نیستم گریه ام می گیرد.
پاریس،جشن بیکران: دو

اول یک خانمی، که خیلی هم خوش تیپ، با دو تا بچه اش که اونها هم خیلی خوش تیپ، آمدند نشستند رو به روی من. آخر خط هشت، دو ردیف سه تایی رو به روی هم، هم دارد. بعد خانم خوش تیپ یک کتاب داد دست پسر بچه، یک کتاب داد دست دختر بچه، خودش هم مجله اِل درآورد، شروع کردند به خواندن. من هم کتاب روی پا، زیر چشمی خوش تیپ و دو خوش تیپک را دید می زدم. بعد یک آقای ظاهرا موجهی آمد نشست کنار من. همین که شروع کردم در دل ام شادی کنم که به به امروز با خل و چل طرف نیستم، اقا بنا کرد به فریاد زدن! کلا سه نفر در واگن از تعجب وامانده بودند: من و دو خوش تیپک. بقیه، انگار نه انگار که یک نفر داد می زند. بعد .این همین جوری که داد می زد سر ایستگاه اش پیاده شد
رسیدم سر کار، نبض دویست و ده در دقیقه، اعصاب داغان از فریاد های آقای بغل دستی، بد اخلاق و عنق. همه مشغول و کسی هم سرش را بلند نکرد سلام کند. فکر کنم بالاترین نمره خوش اخلاقی جمعه صبح مال من بود.
یک روزی احتمالا می رسد که من هم شروع می کنم در مترو داد زدن.
پاریس، جشن بیکران: یک


آمد یک راست نشست روی صندلی رو به روی من. یک کارهای تیک مانندی هم کرد. من هی به خودم دلداری دادم نه اشکال نداره! نگاه نکن بهش! ببین چه همه بی خیال نشسته اند! که یک هو وسط دلداری من به خودم به یک نفر تلفن کرد و بعد انقدر داد زد سر طرف و انقدر کوبید روی صندلی بغل دست من و انقدر تکرار کرد چرا گوش نمی کنی، چرا نمی فهمی که ضربان قلبم رسید به دویست و ده در دقیقه فکر کنم. دیر که رسیدم هیچ، انقدر پریشان و بد اخلاق بودم که عصر را به این اسپانیایی های شنگول واعصاب راحت زهر کردم .
هشت مارس مبارک!
عید شما مبارک! 
فارغ التحصیلی مبارک!
سال نو مبارک!

شوخی می کنید آیا؟ جدی می گویید آیا؟ مبارک؟واقعا؟
بعد از یک ثانیه سکوت شروع می کند به پرسیدن سوال همیشگی: می بینی؟ خودت از بین حرف هایی که زدی متوجه شدی الان چرا فلان و بهمان دینامیسم رفتاری را داری؟ 
بعله! متوجه ام. در یک کلام پدر و مادرم ریده اند به تربیت من، بعله متوجه ام!
بعد هم که ساعت شده هشت و خداحافظ تا هفته آینده.
این هفته باید بپرسم چطور حالم از این دو تا به هم نخورد، چطور هر بار که تلفن می کنند عق نزنم که سر سی سالگی باید یک دهم حقوق ام را بدهم روانکاو تا این نکبت به بار آمده شاید درست شد، شاید. 

3/22/2012

از روانکاو ات باهوش تر نباش، هرگز!

3/11/2012

Naked












از آدم های اشتباهی می ترسیم. به آدم های اشتباهی عشق می ورزیم. دنبال نجات دادن آدم های اشتباهی هستیم. به آدم های اشتباهی چنگ می زنیم برای نجات. با ایده الیست ها بحث و جدل می کنیم تا ثابت کنیم اشتباه می کنند. به عوضی ها روی خوش نشان می دهیم. از سوال های خودمان فرار می کنیم تا کره ماه و هیمالیا. به سوال های بقیه جواب های احمقانه می دهیم.


Johnny: It's funny bein' inside 'int it? 'Cos when ya are inside, yer still actually outside aren't ya. And then you can say when you're outisde, you're inside because you're always inside yer head. Do you follow that? 

پ.نون. فیلم من را یاد کاف انداخت، یاد سال هفتاد و نه و تمام جدال های بی امان و بی پایان.